چریک‌های سرخ سیاهکل

پس از ۴۴ سال؛ ناگفته‌های معاون پاسگاه سیاهکل

پس از ۴۴ سال؛ ناگفته‌های معاون پاسگاه سیاهکل

سال ۶۱ دوباره به سیاهکل برگشتم و آنجا افسرانی بودند که باز هم از من درباره آن واقعه پرسیدند. ارزیابی آن‌ها این بود که اقدام چریک‌ها در آن زمان یک اقدام کور و کاملا خطاکارانه بود، اما من از کار آن‌ها دفاع کردم.

ادامه مطلب
افشین پرتو در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: حمله چریک‌ها به پاسگاه سیاهکل برنامه‌ریزی شده نبود

افشین پرتو در گفت‌وگو با تاریخ ایرانی: حمله چریک‌ها به پاسگاه سیاهکل برنامه‌ریزی شده نبود

چریک‌ها حتی یک وسیله نقلیه آماده نداشتند. پس از اینکه مسیری را با مینی‌بوس طی می‌کنند به علت اینکه جاده‌ای وجود نداشت پیاده به راه خود ادامه می‌دهند و پس از مدتی به یک کلبه جنگی پناه می‌برند...مردم چریک‌ها را دوست داشتند...فضای امنیتی در سیاهکل زیاد طول نکشید...در ۱۹ بهمن ۵۷ در سیاهکل تعداد کثیری از مردم در خیابان‌ها بودند. شخصی از من پرسید پس این جماعت در روز واقعه سیاهکل کجا بودند و من پاسخ دادم در آن روز همه ترسیده بودند و حضور نداشتند اما حالا به میدان آمده‌اند.

ادامه مطلب
تحلیل تطبیقی دو ترانه فرهاد مهراد: جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

تحلیل تطبیقی دو ترانه فرهاد مهراد: جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

«جمعه» بیانگر اصول گفتمان آن دوره و حادثهٔ سیاهکل است و شخصیت‌پردازی‌های دقیق و تشبیهات ساده به تاثیرگذاری این ترانه می‌افزاید. انتخاب نام «جمعه» نیز دقیقا به روز حادثه اشاره دارد... استفاده از واژه‌های «غمگین»، «ابر سیاه»، «رخت عزا»، «ابر سنگین» و «خون» بازتابی هستند از تاریکی، ناامیدی و خفقان...«با لبای بسته فریاد می‌کنه» داستان قیام‌های مسلحانه و سرکوب‌های شدید را بیان می‌کند...«از صدا افتاده تار و کمونچه» حاکی از یکنواختی و تک‌صدایی حاکم بر کشور است.

ادامه مطلب
جامعه‌شناسی جنبش چریکی سازمان فدایی خلق ایران

جامعه‌شناسی جنبش چریکی سازمان فدایی خلق ایران

رهبران چریک‌ها با این استدلال که حضور در کوهستان‌ها و صعب‌العبور بودن مناطق جنگلی باعث کند شدن واکنش نظامیان خواهد شد، منطقه سیاهکل را انتخاب کردند...یکی از عوامل شکست جنبش سیاهکل، کپی‌برداری ناقص از جنبش‌های چریکی در دیگر نقاط دنیا بود...تصور اینکه دهقانان به علت داشتن بینش رادیکالی با جنبش همراهی خواهند کرد یکی از اشتباهات گروه بود...دست‌کم گرفتن ماشین سرکوب حکومت توسط چریک‌ها خطای استراتژیک بود و مانع پیش‌بینی صحیح از وضعیت جامعه حاکمیت گردید.

ادامه مطلب
سیاهکل ۴۹ به روایت حمید اشرف

سیاهکل ۴۹ به روایت حمید اشرف

عملیات می‌بایست به صورت حمله به یک پاسگاه و خلع سلاح آن شروع می‌شد و افراد موظف بودند بدون درنگ منطقه را ترک گویند تا از عکس‌العمل احتمالی دشمن مصون بمانند...روز ۱۹ بهمن برای حمله به پاسگاه ژاندارمری انتخاب شده بود...غلامرضا ـ برادر شاه ـ برای بازرسی و سرکشی به سیاهکل اعزام شده بود... به علت زمستان، درختان جنگلی برگ نداشتند و از نظر نظامی، این یک عامل منفی برای چریک محسوب می‌شد و امکان استفاده از هلی‌کوپتر را به دشمن می‌داد.

ادامه مطلب
چریک‌ها پدرم را به گلوله بستند!

چریک‌ها پدرم را به گلوله بستند!

ژاندارم‌ها و حتی رئیسشان در سیاهکل هیچ خبری از ماجرا نداشتند. موضوع هر چه بود، از تهران لو رفته بود!...وسط بازار، رئیس پاسگاه، صادقی سوار بر جیب ژاندارمری پدر را صدا می‌زند و می‌گوید، برود پاسگاه و آنجا بماند تا او برود به رشت و برگردد!...پدر در پاسگاه نیمه بازداشت بود!...کارگر خانۀ ما حوالی ساعت ۹ شب به منزل آمد و خبر آورد: «به پاسگاه حمله کردند. پدر را تیر زدند. زخمی پدر را به بیمارستان لاهیجان بردند!»...خبر حمله به پاسگاه خوشحالم می‌کرد و از طرفی گلوله خوردن پدر آزارم می‌داد.

ادامه مطلب
سیاهکل؛ شهری که در یک عصر پنهان شد

سیاهکل؛ شهری که در یک عصر پنهان شد

حمید اشرف به تصمیم گروه برای حمله به ژاندارمری در روز ۱۹ بهمن اشاره می‌کند. اما آنچه بعد از دستگیری هادی بنده خدا لنگرودی رخ می‌دهد کمی با برنامه داشتن این گروه در تضاد است. او از طرف رفقا برای آگاه شدن از وضعیت ایرج نیری به شبخوسلات می‌رود و در آنجا توسط گروهی از محلی‌ها دستگیر می‌شود و در حالی که از کتک خوردن بیهوش شده بود به سیاهکل منتقل می‌شود...ماجرای دستگیری هادی بنده خدا لنگرودی توسط روستاییان را شاهدان عینی در سیاهکل هم‌‌ تائید می‌کنند.

ادامه مطلب
حتی جنازه‌اش را هم ندیدیم

حتی جنازه‌اش را هم ندیدیم

ایرج پیش از هوشنگ ضد شاه بود اما من خیلی در جریان نبودم که چه اتفاقاتی بینشان افتاد و چطور شد که با هم رفتند به شبخوسلات...بعد از کشته شدن برادرم، فشار روی خانواده ما خیلی زیاد بود. یک سال اول که اصلا کسی از فامیل و دوست و آشنا به خانه ما رفت‌و‌آمد نمی‌کرد...خواهرم که آن زمان معلم بود، بعد از مرگ هوشنگ، از مدرسه اخراج شد...چند سال بعد از آن ماجرا، همه به ما احترام می‌گذاشتند و از شهرهای مختلف می‌آمدند و با ما دیدار می‌کردند.

ادامه مطلب
پا به پای چریک‌‌ها از پاسگاه تا جنگل‌ سیاهکل

پا به پای چریک‌‌ها از پاسگاه تا جنگل‌ سیاهکل

تا ۲ یا ۳ سال بعد از آن روز، اینجا هنوز پاسگاه بود. بعد از سال ۵۱ بود که پاسگاه رو بردن میدان شهرداری...یکی از بومی‌ها که از نزدیک شاهد رویدادهای آن سال بوده، روایت را این‌طور نقل می‌کند: «متاسفانه، آن‌ها بلد راه نبودند، به بن‌بست خوردند. فکر کنم برای همین هم بود که شکست خوردند.»...آن‌ها به جنگل‌های کاکوه متواری شدند. این‌ها جنگل را که خیلی خوب نمی‌شناختند. بعد به خانه یه روستایی پناه می‌برند...تا چند مدت همین‌طور هلی‌کوپتر‌ها می‌آمدن و می‌رفتن، اینجا خیلی امنیتی شده بود.

ادامه مطلب