روایت هاشمی رفسنجانی از ماجرای عکس امام در ماه، ممنوعیت موسیقی و شبهه شرعی سریال سلطان و شبان

۱۱ خرداد ۱۳۹۰ | ۱۹:۵۹ کد : ۸۶۴ از دیگر رسانه‌ها
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی ناگفته‌های مهمی را از شخصیت اخلاقی و معنوی امام راحل (ره) بیان کرد.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به اینکه اعتدال مهم‌ترین شاخص اخلاقی امام راحل (ره) بود، تصریح کرد: بخشی از زندگی امام که برای حکومت هم بسیار مهم است این بود که مردم را غلط توجیه نکنند و برای زندگی مردم علامت غلط ندهند، این بود که ریاضت‌های ظاهری عوامانه و عوام فریب را هیچ در زندگیشان نشان نمی‌دادند زندگی واقعیشان هم همین جور بود، معتدل بود. این طور نبود که زهدفروشی بکند، ایشان یک مقداری ملک در خمین داشتند عمدتاً با آن‌ها زندگی می‌کردند. حالت معتدلی داشتند، اعتدال جزء مشخصه‌های امام بود. ایشان معمولاً آخر سال در آخرین درس نصیحت می‌کردند، یکی از چیزهائی که خیلی در درس می‌خواندند، این روایت بود که: «إِنَّ‌الله یُحِبُّ أَنْ یُؤْخَذَ بِرُخَصِهِ کَمَا یُحِبُّ أَنْ یُؤْخَذَ بِعَزَائِمِه‏»، می‌گفتند: خداوند‌‌ همان جور که دوست می‌دارد مردم به تکالیف واجب یا حرام خود عمل بکنند، دوست می‌دارد که به مباحات و رخصت‌هائی هم که خدا به آن‌ها داده، استفاده بکنند.

متن کامل این مصاحبه بدین شرح است:

 

تشکر می‌کنیم از اینکه این فرصت را قرار دادید تا از خدمت حضرتعالی استفاده کنیم، موضوع گفت‌و‌گو شخصیت اخلاقی و معنوی حضرت امام است. در این دو سه دهه اخیر به جنبه‌های سیاسی، اجتماعی و جنبه‌های فقهی و مرجعیت امام بیشتر پرداخته شده است. من به کتابی که از مجموعه آثار شما در مورد امام تدوین شده به نام «امام خمینی به روایت آیت‌الله هاشمی»، مراجعه کردم، به نظرم رسید بخش اخلاقی و معنوی، آنجا هم کمتر مطرح شده است. اما مثل اینکه فعلاً شرایطی به وجود آمده است که احساس می‌شود، به شخصیت اخلاقی و معنوی امام هم در جامعه نیاز ضروری هست. شما هم چنین تلقی‌ای امروز از این موضوع دارید یا نه؟

 

چرا من قبول دارم الان در انقلاب ما، یک مقدار اخلاق آسیب دیده، اگر بشود از امام یک الگوی اخلاقی مناسب اسلامی - آن طور که واقعاً بودند- در جامعه ترسیم بشود فکر می‌کنم کار خوبی است. آن کتاب که گفتید من خودم ننوشتم. به اینکه یک تفحصی بکنم یا مثلاً جمع بکنم. یک آقائی زحمت کشیده به اظهارات من در طول این زمان مراجعه کرده و چیزهائی را که پسندیده جمع کرده و کتاب کردند، من هم نگاه کردم دیدم اشکالی ندارد، به دفتر امام دادم، آن‌ها هم تأیید و پخش کردند.

 

 

با اینکه انقلاب ما جنبه‌های معنوی هم داشته است، بفرمایید چرا بعد از سه دهه از انقلاب اسلامی، اخلاق آسیب دیده است؟

 

فکر می‌کنم خیلی بیش از آنچه که من بخواهم توضیح بدهم واضح است یعنی الان در جامعه ما مخصوصاً تیپ‌های مذهبی اینطور شده‌اند، غیرمذهبی‌ها که ما نمی‌دانیم چکار می‌کردند، چکار می‌کنند و تفاوتشان چقدر شده است، اما بخش زیادی از تیپ مذهبی ما، از حوزوی گرفته و سیاسی، مسئول و غیرمسئول، در همه ابعاد مراعات اخلاق اسلامی را نمی‌کنند. شاید اولویتشان ایده‌های سیاسی‌شان باشد، آن هم نه در قالب یک برداشت عالمانه، در قالب باندی، گروهی و حزبی. اگر بخواهیم حسن نیت داشته باشیم و حمل بر صحت کنیم، باید بگوئیم آن‌ها قدرت خودشان را مقدمه اصلاح امور کشور تعریف می‌کنند و فکر می‌کنند از جاهائی که اهداف، وسائل را مباح می‌کند، همین جا است. لذا هر وسیله نامباحی را هم به کار می‌گیرند و الا اگر کمی با سوءظن نگاه بکنیم این وضعی که من می‌بینم فاجعه است.

 

 

این را شما به لحاظ کمی و کیفی در چه سطحی ملاحظه می‌فرمایید؟ چون یک تلقی این است که جامعه ما از نظر اخلاق و معنویت رو به پیش است. دلیلش هم این است که ما ۲۰ سال قبل، مثلاً در ماه رجب اعتکاف به این وسعت نداشتیم، مجالس عزاداری به این گستردگی نبوده است. این‌ها نشان دهنده این است که جامعه جوان ما دارد به سمت معنویت گرایش بیشتری پیدا می‌کند. شما بین این شاخص‌ها با آن نقاط ضعف، چه طور جمع می‌فرمائید؟

 

در زمانی که ما جوان و طلبه در قم بودیم، اعتکاف در بین طلبه‌ها زیاد بود. ما‌ها خودمان معمولاً آن ۳ روزِِِ ماه رجب را می‌رفتیم در مسجد امام، طلبه‌های دیگر هم می‌رفتند، همه این شبستان‌ها و زیرزمین پر می‌شد. فضای اعتکاف هم خیلی خوب بود. آن موقع فضای سیاسی به این معنا نبود، هنوز مبارزات هم به آن وسعت شروع نشده بود که بگوئیم افراد خاص می‌رفتند. خیلی فضای خوبی بود، شب زنده داری، روزه، دعاهای آن روز، همه بود. البته معمولاً مباحثات و این‌ها هم آنجا انجام می‌شد، درس‌هامان را می‌خواندیم و کار می‌کردیم. بله من یادم نیست که در جامعه رواج داشته باشد. کسی هم ترویج نمی‌کرد. حتی ما‌ها که آنجا می‌رفتیم، هیچ کس نبود که غذایی بفرستد. خودمان‌‌ همان جا چیزی تهیه می‌کردیم. بعضی‌ها که خانواده‌شان در قم بودند، برایشان یک چیزی می‌آمد. واقعاً طلبه‌ها از این قیود، برای خودشان داشتند. اما با این وسعتی که فعلاً کلی تبلیغات می‌شود، مساجد آماده می‌شود و عده زیادی می‌روند آنجا و بعد هم یک امتیازاتی و جوایزی و این چیز‌ها است؛ نه این طوری نبود. البته من حتی همین حالا هم که زیاد است، به سنت اعتکاف به عنوان یک کار افراطی نگاه نمی‌کنم، چون تا آنجا که خودم یادم هست، برای ما‌ها آن دو سه روزی که آنجا بودیم، خیلی سازنده بود. قاعدتاً برای دیگران هم همین‌طور است. از این نوع کارهای افراطی، که خیلی مبنائی هم ندارد، در جاهای دیگر، خیلی بیشتر است. چیزهائی که گاهی من درآوردی هم هست. بله افراط‌هائی در بعضی بخش‌ها دیده می‌شود، البته تفریط خیلی بیشتر است.

 

 

امام قطعاً یک شخصیت معنوی بودند. به نظر شما این معنویت تحت تأثیر چه عواملی شکل گرفته بود؟

 

تعریفی که من برای معنویت دارم، آن حالات روحی خاص که معمولاً به ذهن متبادر می‌شود، نیست، بیش از این‌ها است و وسیع‌تر می‌بینم. معنویت یک مفهوم عامی است که در همه زندگی آدم می‌تواند جریان داشته باشد. در تحصیلات، اگر کسی محصل باشد، در کسب، اگر کاسب باشد، در فنّش، اگر متخصص باشد، هر کسی در کار خودش. معنویت یک عرض عریضی دارد، حتی در مدیریت‌ها و حکومت‌ها و قدرت‌ها. اگر مثلاً کسانی تلاش می‌کنند برای نجات جامعه از دست استبداد و استعمار، خیلی هم اهل خودنمایی و زدوبند و این‌ها هم نیستند، این‌ها معنویت است. معنویت با آن وضع واقعی‌اش به اینکه آدم با هدف درست، برای امور صحیح و خیر و اصلاح کار بکند، حتی در کارهای مادی ظاهری هم قابل مشاهده است. شخصیت امام در همه این ابعاد معنوی بود. همه کسانی که با ایشان خیلی نزدیک بودند، می‌دانند حقیقتاً جوهر معنویت با معنای درستش که قرب به خدا و قصد اخلاص و خدمت و خودسازی و این‌ها است، در امام وجود داشت. و من انحرافی سراغ ندارم.

 

 

شخصیت معنوی ایشان تحت تأثیر چه عواملی شکل گرفت، اساتید خاصی تأثیر داشتند یا خانواده یا عوامل دیگری در کار بود؟

 

ما که جوانی امام را درک نکرده بودیم. آشنایی من با امام در حدود سال ۲۷ و ۲۸ هجری شمسی است که من خیلی جوان بودم، ۱۴الی۱۵ ساله بودم. از منطقه نوق آمده بودم قم و با پسر عمویم آقای شیخ محمد هاشمیان در خانه آقای اخوان مرعشی که با هم قوم و خویش بودیم، زندگی می‌کردیم. پدر ما، ما را به آن‌ها سپرده بودند، یک هزینه‌ای - ماهی ۵۰ تومان که آن موقع‌ها هم خیلی نبود- برای اقامت و تحصیل به آن‌ها می‌دادند و آن‌ها هم زندگی ما را اداره می‌کردند. حتی پول توجیبی که روزی یک قران بود، به ما می‌دادند. خانه ما در یخچال قاضی، روبروی خانه امام بود. ما آن طرف کوچه بودیم، امام هم این طرف کوچه بودند. ما خیلی جوان بودیم و دهاتی، تازه آمده بودیم شهر، اما امام یک شخصیت کامل شده‌ای بودند، ریششان آن موقعی که ما می‌دیدیم، جووگندمی بود و حدود ۴۷ سال داشتند. تناسبی از لحاظ سنی و معاشرت بین ما نبود، ولی اخوان مرعشی که آن موقع از علمای حوزه و از شاگردان مبرز درس آیت‌الله بروجردی بودند و شهرت داشتند، خانواده‌شان هم که خانواده علم و تقوی بود، مادرشان از نسل مرحوم میرزای شیرازی و یک خانواده خیلی معزز و شناخته شده در حوزه بودند؛ با امام و سایر بزرگان ارتباط داشتند و رفت و آمد کمی هم بود. ما که نمی‌رفتیم خانه امام ولی امام که گاهی می‌آمدند پیش اخوان، ما‌ها را هم می‌دیدند و گاهی انسی خدمتشان پیدا می‌کردیم. تنها موردی که من در آن موقع با امام ارتباط نسبتاً دائمی داشتم، این بود که معمولاً وقتی امام می‌خواستند بیایند طرف‌های حرم، برای درس یا برای چیز دیگری، من هم سعی می‌کردم وقتم را به گونه‌ای تنظیم کنم که‌‌ همان موقع‌ها همراه ایشان از خانه تا نزدیکی‌های حرم و یا در برگشت، این تکه راه را خدمت ایشان باشم. معمولاً هم سؤالاتی که برایم مهم بود تنظیم می‌کردم در مسیر از ایشان می‌پرسیدم، ایشان هم با خوش اخلاقی جواب می‌دادند. ارتباط ما همین حد بود تا اینکه کم کم درسمان را خواندیم، درس‌های سطحمان تمام شد و به درس خارج رسیدیم. در این مرحله مرتب درس ایشان می‌رفتیم و ارتباط ما خیلی بیشتر شد.

 

 

دوره قبل از شما، یعنی حدود دهه بیست یا قبل‌تر از آن، امام با مرحوم شاه آبادی و قبلش با مرحوم میرزا جوادآقای ملکی ارتباط داشتند. مرحوم آقاسید مصطفی خوانساری نقل می‌کردند که مرحوم میرزا جوادآقای ملکی تبریزی یک حلقه حدود ۱۰ نفره تحت تربیت داشت که امام یکی از آن‌ها بودند. از آن فرصت‌ها و مراحل شما چیزی نشنیدید؟

 

چرا از چیزهائی که می‌شنیدیم یا از خودشان هم می‌پرسیدیم همین بود. امام یک درس اخلاقی در حوزه داشتند که من هیچ وقت شرکت نکردم یعنی در قم نبودم. این درس ظاهراً ۱۳۲۵ تعطیل شد و من هم ۱۳۲۷ آمدم قم، ولی شاگردان اخلاقی ایشان برای ما تعریف می‌کردند. گاهی هم نکات جالبی که از درس ایشان یادداشت کرده بودند، در جلساتمان می‌خواندند و راجع به آن حرف می‌زدند. با خودشان هم از آن موضوعات اخلاقی که می‌شنیدیم صحبت می‌کردیم. البته ما در آن زمان، مسایل اخلاقی را در سطح علمی با ایشان مطرح نمی‌کردیم، دنبال چیزهای عملیاتی بودیم. ولی درباره مقطع قبل از طلبه شدن ما چیزهای زیادی شنیدیم که تاریخی است و قاعدتاً خیلی‌ها نوشتند و موجود است؛ از تأثیری که در زمان مرحوم آقاشیخ عبدالکریم حائری در حوزه داشتند و بعد تأثیری که در آوردن آیت‌الله بروجردی به قم داشتند. به هر حال ایشان از نیروهای فعال حوزه بودند، از کسانی بودند که کارهای بزرگ می‌کردند، مثلاً کسی مثل آقای بروجردی را می‌آوردند قم، ترویج می‌کردند و در حوزه جامی انداختند، خودشان هم مواظبت می‌کردند که آقای بروجردی به یک رئیس بزرگ در حوزه‌ها تبدیل شوند. تا این حد در مسائل اساسی دستشان در کار بود.

 

 

در‌‌ همان سال‌هایی که حضرتعالی با حضرت امام آشنا شدید، ظهور و بروز اخلاقی ایشان را چگونه دیدید؟

 

من مجذوب اخلاق ایشان هم می‌شدم برای اینکه گفتم، من یک طلبه روستائی بودم که تازه آمده بودم قم، طبیعتاً یک مدرسی در سطح امام که آن موقع در حوزه زبان زد همه بود، از لحاظ عمق دانش و بینش و مخصوصاً بحث‌های فلسفی و اخلاقی خیلی بزرگ بود، خوشش نمی‌آید حالا که خلوت کرده و دارد در مسیرش فکر می‌کند، یک کسی بیاید مزاحمش بشود. مرحوم آقای مطهری می‌گفتند من در مسیری که بین خانه و مدرسه می‌روم و می‌آیم، معمولاً روی یک مقاله فکر می‌کنم، یک سوژه‌ای را در ذهنم می‌پرورانم بعد که آمدم منزل می‌نویسم. ما‌ها خودمون هم همین جوری بودیم و حالا هم همین‌طور است، در راه فکر می‌کنیم. اما من می‌دیدم که امام هیچ إبائی ندارند از اینکه با ما حرف بزنند، جواب سؤالات را بدهند. سؤالات و لو کودکانه یا عوامانه بود، با خوش اخلاقی جواب می‌دادند. گذشته از اخلاق، آن روحیه انسانی که ایشان در مقابل یک طلبه روستائی نشان می‌دادند، برای ما جالب بود.

 

 

آیا در آن زمان، مقایسه‌ای میان اخلاق امام با شخصیت‌های حوزوی دیگر، در ذهنتان شکل می‌گرفت؟ برجستگی‌های اخلاقی امام کجا خودش را نشان می‌داد؟

 

در این مقطعی که الان داریم صحبت می‌کنیم، سه چهار سال اول حضورم در قم بود که من با آیات دیگر در این حد آشنا نبودم. در مقاطع بعدی، زمانی که کمی بیشتر با سیاست آشنا شده بودیم، من با مراجع و شخصیت‌های دیگر مرتبط بودم. چون آن سال‌ها سال‌های خیلی داغ سیاسی بود. موقع مبارزات جبهه ملی بود، فدائیان اسلام به میدان آمده بودند، توده‌ای‌ها خیلی فعال بودند، شاه هنوز خیلی نتوانسته بود استبدادش را تحکیم بکند، بعد از پهلوی اول حکومت ضعیف بود و یک حالت نسبتاً آزادمنشی وجود داشت، ما هم کم کم با مسائل سیاسی آشنا شده بودیم. بعدش هم بحث‌های انتخاباتی بود و آقایان جلسه تشکیل می‌دادند و بحث‌هائی می‌کردند. دیگر طلبه‌ها هم در آن بحث‌ها رشد می‌کردند. جلسات آقایان را یک جاهائی می‌دیدیم، این بحث‌ها را هم می‌دیدیم ولی به هر دلیل امام برای ما جاذبه بیشتری از دیگران داشت. البته آقای بروجردی را باید استثناء کنیم. برای ما با آن حالات عوامی روستائی که داشتیم آیت‌الله بروجردی به خاطر ابّهت و جلال و جبروت و قیافه دوست داشتنی پیرمردی که داشتند، خیلی مورد تکریم بودند. من خیلی در مقابل ایشان حالت کوچکی بیشتری احساس می‌کردم. خیلی هم به آقای بروجردی علاقمند بودم. یکی از بچه‌های آقای بروجردی - آقاسید احمد - به سن و سال ما‌ها می‌خورد. من فوق‌العاده او را دوست می‌داشتم. البته چون آقازاده بود، خیلی با ما ارتباط نداشت ولی زیاد دوستش می‌داشتم. ایشان می‌آمدند مدرسه فیضیه اتاق آقای صاحب الداری. صاحب الداری یک پیرمرد خوبی بود که در آن اتاق بالای مدرسه فیضیه می‌نشست و مدرسه فیضیه را اداره می‌کرد، آدم مهربانی هم بود. آقاسید احمد می‌آمد در بالکن اتاق آقای صاحب الداری می‌ایستاد فضای مدرسه را نگاه می‌کرد، ما هم می‌نشستیم و او را تماشا می‌کردیم. در جوانب مختلف مجذوب آقای بروجردی بودم.

 

 

بعداً نگاه شما به آقای بروجردی تغییر نکرد؟

 

سیاسی که شدیم یک مقدار مسئله‌دار شدیم، چون به حوادث بعد از سقوط مصدق خوش‌بین نبودیم و با دربار خوب نبودیم، ارتباط ایشان با دربار را نمی‌پسندیدیم یا وقتی برادر شاه از هواپیما افتاده بود و فوت کرده بود، ایشان به شاه تسلیت گفت. ما این طور چیز‌ها را نمی‌پسندیدیم. در قضیه بهایی‌ها ایشان یک مبارزه سختی را با کمک آقای فلسفی شروع کرد. آن موقع احساس خطر بهایی‌ها جدی شده بود، چون می‌گفتند پزشک شاه سرتیپ ایادی و افراد دیگر که همه در دربار نفوذ داشتند، بهائی هستند لذا گفته می‌شد که بهایی‌ها خطر حسابی دارند، یکی از کارهای مهم جوانی ما هم مبارزه با بهایی‌ها بود. به هرحال ایشان شروع کرد و خیلی هم خوب پیش رفت، ولی یک دفعه جا زد. شاه و حکومت به او فهماندند که مسئله اقلیت‌ها از الزامات بین‌المللی است و ما نمی‌توانیم ندیده بگیریم. البته آقای بروجردی جوابی داده بودند که برای ما یک حماسه بود. ایشان گفته بودند:«خیلی خب الان دیگر تبدیل سلطنت‌ها به ریاست جمهوری هم دارد از الزامات بین‌المللی می‌شود، شما این را هم می‌پذیرید؟». ما طلبه‌ها خیلی به خوبی از این مسئله یاد می‌کردیم ولی ایشان نهایتاً دیدند نمی‌شود، کوتاه آمدند، و این یک مقداری به ما برخورد. در‌‌ همان اوائل دوره مصدق توده‌ای‌ها در قم خیلی قوی شده بودند. آقای آقاسیدعلی اکبر برقعی آن زمان، آخوند روشنفکری بود و در مسجد امام پیش نماز بود. یک مقدار تمایل به افکار سوسیالیستی داشت، یک سفری به وین رفت تا از یک مسئله ملی دفاع کند، خوب دفاع کرد و خیلی درخشید. در برگشت به قم توده‌ای‌ها یک استقبال خیلی عظیمی از او کردند - در همین ایام برخی از کفش دارهای حرم حضرت معصومه که تمایلات توده‌ای داشتند به ما طلبه‌ها اهانت کردند- آن روز در استقبال او، دعوا شد. ما طلبه‌ها رفتیم جلوی فرمانداری در خیابان ارم، تظاهرات کردیم. آقای مبلّغی که آبادانی و آدم شجاعی در مسائل سیاسی بود، آمد رفت توی شهرداری و از شهرداری آمد توی بالکن شهرداری که مشرِِِِف بر خیابان بود، یک سخنرانی خیلی خوبی کرد و ما‌ها هم خیلی خوشحال شده بودیم، یک دفعه رژیم شروع کرد گاز اشک آور زدن، ما برای اولین بار گاز اشک آور تجربه کردیم و چشم‌هایمان سوخت و اشک آمد. فرار کردیم رفتیم توی اتاق‌هایمان و با روشن کردن آتش و چراغ اشک‌های خود را پاک کردیم. حسابی ترسیده بودیم. بعد هم جمع شدیم جلوی در خانه آقای بروجردی از ایشان استمداد کردیم و با نفوذ آقای بروجردی، برقعی را تبعید کردند به یزد. می‌خواهم بگویم این کارهای آقای بروجردی که دخالت می‌کردند و تهدید می‌کردند را ما می‌پسندیدیم اما ضعف‌هائی هم پیش می‌آمد که به ما برمی خورد.

 

 

این حدس درست است که حضرتعالی به خاطر آن علاقه‌ای که به آیت‌الله بروجردی داشتید و از اینکه ایشان از دانشگاه رفتن طلبه‌ها منع کردند، دانشگاه نرفتید؟

 

بله این درست است. یعنی آقای بروجردی دستور دادند طلبه‌هائی که می‌روند دانشگاه، شهریه آن‌ها را قطع کنند؛ آقای مطهری رفتند دانشگاه الهیات، شهریه ایشان را قطع کردند، آقای حاج محسن جهانگیری که ما پیش ایشان مطول می‌خواندیم، الان هم استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه شریف است و خیلی آدم باسوادی است فلسفه‌اش هم قوی است، او هم رفت شهریه‌اش را قطع کردند، ناراحت بود. گاهی که ما را می‌دید می‌گفت ما را به رندی افسانه کردند!. آقای باهنر، آقای بهشتی و این‌ها رفتند ظاهراً شهریه آن‌ها را قطع کردند. آن‌ها که می‌رفتند مشکل مالی هم پیدا می‌کردند. آقای مطهری برای تهیه مکتب تشیع، مقالات خوبی برای ما می‌نوشتند، ما هم روی حساب کلمه و سطر و صفحه، به‌‌ همان قیمت‌هائی که آن زمان‌ها بود، به ایشان پول می‌دادیم. دلیلش این بود که زندگی‌اش نمی‌گشت یعنی به این مقدار احتیاج داشت. آقای علامه طباطبائی هم همین‌طور بود، مقاله را برای ما می‌نوشت، ما هم پول می‌دادیم و استفاده می‌کردیم. بله آقای بروجردی مخالفت می‌کردند ما هم به خاطر همین خودداری کردیم و نرفتیم.

 

 

منابع مالی مکتب تشیع از سوی آقای بروجردی تأمین می‌شد؟

 

 

نه این جور نبود. اولین شماره سالنامه مکتب تشیع، با مقالات بسیار قوی از آقایان طباطبائی، مطهری، بازرگان، روزبه، آقاسیدابوالفضل موسوی و بهشتی؛ ۱۰ هزار تیراژ پیدا کرد، چاپ دوم هم خورد، ۱۵ هزار چاپ کردیم. آن موقع تیراژ کتاب‌ها کم بود اما این تیراژ بالا در زندگی طلبگی یک درآمد حسابی بود. چون سرمایه نداشتیم، قبض منتشر کرده بودیم، در سراسر کشور هم نمایندگی گرفته بودیم. هر کس پیش از چاپ می‌خرید، ۵ تومان و هر کس بعد از چاپ می‌خرید ۷ تومان می‌دادیم، به خاطر همین ۲ تومان خیلی‌ها پیش خرید می‌کردند لذا پول خوبی دست ما آمده بود و از همین منبع خودش پول می‌دادیم.

 

 

با توجه به اینکه حضرتعالی قبل از شخصیت علمی، از شخصیت اخلاقی امام متأثر شدید؛ چه ویژگی از اخلاق امام بیشتر شما را جذب کرد مثلاً اهل ذکر و ورد و دعا بودند، اهل احتیاط دینی بودند، اخلاصشان برجسته بود، پرهیز از ریا یا ریاست داشتند، چه ویژگی اخلاقی امام شما را مجذوب کرد؟

 

ما ذکر و ورد و این‌ها از امام خیلی نمی‌دیدیم اما یکی از چیزهائی که امام داشت و برای ما هم سازنده بود، اینکه تقریباً هر شب جمعه - تا آنجا که من یادم است - بعد از نماز مغرب و عشاء می‌آمدند حرم، بالاسر رو به دیوار می‌ایستادند، زیارتشان را می‌خواندند و برمی گشتند. حتی منظره‌اش هم در ذهنم هست که ایشان کجا می‌ایستاد. ما هم صبر می‌کردیم تا زیارتشان تمام بشود، همراه‌شان می‌رفتیم خانه. این چیز‌ها را می‌دیدیم اما من تا آخر هم هیچ وقت ندیدم که امام بنشینند دعای زیاد بخوانند یا ذکر بگویند. البته ایشان در خلوتش این کار‌ها را انجام می‌داده ما که نمی‌فهمیدیم. به ما هم که می‌خواست نصیحت بکند می‌فرمود:«همیشه یاد خدا باشید.» ذکر به معنای یاد خدا را ایشان در دل ما محکم کرد. روی آیه «ألا بذکر‌الله تطمئن القلوب» زیاد حرف می‌زد و به ما می‌گفتند که این یاد خدا، مایه آسایش و مایه صافی انسان می‌شود. به نظرم آن چیزی که ایشان زیاد‌تر روی آن تکیه می‌کرد دو نقطه بود؛ یکی همین یاد خدا، یکی هم اخلاص بود. ما اخلاص ایشان را هم می‌فهمیدیم. نمونه‌های زیادی هم داریم اگر پیش آمد، می‌گویم. حسابی در کار‌هایشان مخلص بودند. در کار‌ها، در درس، بحث، معاشرت، اختلافشان و اتفاقشان در همه این‌ها، آدم اخلاص را می‌فهمید که این برای ما خیلی جاذبه داشت.

 

 

در رابطه با اخلاص امام، این جملات از حضرتعالی است: «وقتی در قم طلبه بودم آقایانی بودند که در بیرونی زیلو و در اندرونی قالی می‌گذاشتند ولی امام در بیرونی خود قالی گذاشته بود»، اینکه زندگی امام دو لایه نداشته یک لایه بیرونی و یک لایه درونی و با هم متفاوت باشند. از فرمایشات شما این جور استفاده می‌شود که امام جزء نادر افراد و شخصیت‌هائی بوده است که این تفاوت در ایشان دیده نمی‌شده و همه چیز‌‌ همان طوری بوده که ظاهر بوده است، این را هم بفرمایید استفاده می‌کنیم.

 

بله یکی از شعبه‌های اخلاقی ایشان این بود که اهل ریاکاری نبود. اهل تظاهر به هیچ معنا نبود. یکی از جلوه‌های اخلاصش همین است. اما ایشان یک خانه نسبتاً بزرگی داشت. الان هم اگر آنجا را ببینید ساختمانشان تا پایین کوچه نسبتاً دراز است. خانه حسابی بود، حیاط بزرگ و اتاق‌های زیادی داشت. بعداً که آقا مصطفی را داماد کردند آن تکه پایینش را با دو سه اتاق بریدند دادند به آقامصطفی که آنجا زندگی می‌کردند. البته ایشان وقتی که مبارزه شروع شد و مرجع شدند، در شمال خانه‌شان یک خانه دیگری اجاره کردند، خانواده‌شان را بردند آنجا ولی خودشان توی همین خانه بودند. بله در اتاقشان فرش قالی بود، نه تنها توی این اتاق، شمال و غرب خانه، دو سه تا اتاق که ما می‌رفتیم، همه فرش داشت. آن موقع لااقل تو بیرونی خانه آقایان فرش قالی رسم نبود. اصولاً من هیچ جای زندگی امام خمینی ریا و تظاهر ندیدم. ولی لباسشان بسیار منظم بود، قیافه‌شان هم همیشه کاملاً آراسته بود، آراستگی ایشان در بین علمای قم نمونه بود.

 

یک بخشی از زندگی امام که برای حکومت هم بسیار مهم است به اینکه مردم را غلط توجیه نکند و برای زندگی مردم علامت غلط ندهد، این بود که ریاضت‌های ظاهری عوامانه و عوام فریب را هیچ در زندگیشان نشان نمی‌دادند، زندگی واقعیشان هم همین جور بود، معتدل بود. این طور نبود که زهدفروشی بکند. ایشان یک مقداری ملک در خمین داشتند عمدتاً با آن‌ها زندگی می‌کردند. حالت معتدلی داشتند، اعتدال جزء مشخصه‌های امام بود. ایشان معمولاً آخر سال در آخرین درس نصیحت می‌کردند، یکی از چیزهائی که خیلی در درس می‌خواندند، این روایت بود که:«إِنَّ‌الله یُحِبُّ أَنْ یُؤْخَذَ بِرُخَصِهِ کَمَا یُحِبُّ أَنْ یُؤْخَذَ بِعَزَائِمِه»، می‌گفتند: خداوند‌‌ همان جور که دوست می‌دارد مردم به تکالیف واجب یا حرام خود عمل بکنند، دوست می‌دارد که به مباحات و رخصت‌هائی هم که خدا به آن‌ها داده، استفاده بکنند. خب این در ذهن ما‌ها خیلی سازنده بود، یعنی این گونه مطالب ما را تحت تأثیر می‌گذاشت. یا یک آیه‌ای که خیلی می‌خواندند و نصیحت می‌کردند این بود که:«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی‏ وَ فُرادی»، توضیح ایشان هم این بود که اگر می‌خواهید کاری بکنید باید برای خدا باشد،«أن تقوموا لله»، روی این هم تکیه می‌کردند. مثنی و فرادی را هم می‌گفتند: چه در جمع باشید چه در خلوت خودتان باشید، همیشه خدا را در نظر بگیرید.

 

 

یادم هست که حضرتعالی فرمودید خودتان هم چنین خصوصیتی دارید. یعنی از زهدفروشی خوشتان نمی‌آید و از این طریق لطماتی هم خوردید، این را خصلت را متأثر از امام هستید یا روحیه خودتان این جوری است؟

 

نه ما قبل از اینکه به قم بیائیم، همین جور زندگی می‌کردیم. یعنی ما در روستای بهرمان که زندگی می‌کردیم، بنظرم یک دوازدهم از آب و زمین روستا مال خانواده ما و مال پدرم بود. آنجا شش دانگ بود، هر دانگی هم ۱۶ حبه، که ۱۲ حبه از آن، ملک ما بود. زندگی ما با آن، معمولی بود، زهدی به آن معنا در آن نبود. بیرون هم که آمدیم و در خانه آقای اخوان بودیم، زندگیمان بد نبود. بعداً دوران طلبگی هم همین جور بود، به اندازه هزینه زندگی از رفسنجان و از ملک پدرم می‌رسید. برای بهتر زندگی کردن یک قدری خودمان هم کار می‌کردیم. اخوی‌ها محمود و محمد هم، دوران طلبگیشان یک شرکت کار و هنر تأسیس کرده بودند، ماشین نویسی آموزش می‌دادند. آن موقع‌ها ماشین نویسی خیلی کم بود. با اینکه طلبه بودند، تابستان‌ها می‌رفتند در شهرهای دیگر ماشین نویسی آموزش می‌دادند، درآمد داشتند. مکتب تشیع را که شروع کردیم، باز یک مقداری درآمدمان اضافه شد، منبر هم که می‌رفتیم و یک چیزی گیرمان می‌آمد. زندگی معمولی بود، خوب بود.

 

 

امام بین سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ درس اخلاق پررونق حوزه را داشتند، آقایانی هم که آن موقع شرکت می‌کردند خیلی تحت تأثیر بودند. تعبیر مرحوم آقای مطهری این است که ما بعد از آن جلسه سرمست می‌شدیم، آیت‌الله امینی می‌فرمودند من که بار از آن جلسه که بیرون آمدم در اثر مواعظ امام اصلاً حالت عادی نداشتم، حالت غیرطبیعی داشتم، بعد ایشان تقریباً‌‌ همان مباحث را در کتاب‌های اخلاقیشان مثل اربعین نوشتند، بعد هم در طول درس فقه و اصول موعظه اخلاقی می‌کردند. سؤال این است که امام در این سفارشات و مواعظ اخلاقیشان، مکتوب یا شفاهی چه روشی داشتند؟ شاید تصورمان از اخلاق این باشد که معلم اخلاق یک داستان هائی، کشفی، کرامتی، عجایبی، می‌گوید برای اینکه افراد تحت تأثیر قرار بگیرند. شما یادتان هست که حضرت امام برای تربیت و تهذیب از این شیوه استفاده کنند. اصلاً امام به این قضایا و حکایات و کرامات و امثال این‌ها گرایش داشتند؟

 

اگر داشتند در درون خودشان بوده است، ما از ایشان تظاهر و این چیز‌ها را ندیدیم. انصافاً از این راه بخواهند به هدف برسند نبود بلکه نفی می‌کردند. مثلاً در دوره‌ای که مبارزات اوج گرفته بود، شایعاتی در تهران حسابی پیچیده بود که عکس ایشان را مردم شب‌ها در ماه می‌بینند - ما که هرچه نگاه می‌کردیم نمی‌دیدیم- ولی خیلی شایع بود، همه می‌گفتند عکس ایشان را می‌بینند. بعد که ایشان آمدند ایران من یک بار از ایشان پرسیدم. گفتم: وقتی این شایعات بود شما خودتان هم به ماه نگاه کردید؟ ایشان خندید گفت این بازی‌ها را هیچ وقت باور نکنید. کسی در ماه عکس ندارد، توهم می‌شود. البته توضیح دادند گفتند آدم وقتی به یک چیزی فکر می‌کند و از دور نگاه می‌کند ذهنش آنجا خلق می‌کند. مردم چون چنین چیزی شنیده بودند، نگاه که می‌کردند، یک شکلی برایشان ترسیم می‌شد. این‌ها را باور نکنید. هیچ حاضر نبودند یک کرامتی به خودشان منتسب بشود. من واقعاً هیچ ندیدم، دل ما می‌خواست ایشان از این کرامت‌ها داشته باشند ولی نمی‌شد، برعکس می‌شد؛ یک حادثه‌ای هم در این رابطه برای ما پیش آمد. یک بار که ما که در دفتر آیت‌الله خامنه‌ای جلسه سران داشتیم، یک دو تا دانشجو زن و شوهر از طریق آقای موسوی نخست‌وزیر که تبریزی بود اجازه گرفتند آمدند در جلسه ما، خیلی محکم و طلبکارانه می‌گفتند ما با امام زمان ارتباط داریم، یک پیامی امام زمان دادند که ما باید به امام برسانیم، می‌گفتند اگر این پیغام به امام نرسد ممکن است که کشور، انقلاب آسیب ببیند. - جنگ هم بود همیشه احساس خطر می‌کردیم- از ما می‌خواستند که این‌ها را ببریم پیش امام، پیامشان را بدهند. آقای خامنه‌ای حاضر نشدند، می‌گفتند من به امام چنین چیزی نمی‌گویم. من گفتم من این کار را می‌کنم. من روحیات این جوری داشتم که دلم می‌خواست چنین چیز‌ها در من پیدا بشود. آن‌ها هم یک قدری رنجیدن گفتند ما آن نوری که فکر می‌کردیم در جبین آقای خامنه‌ای نمی‌بینیم! در جبین فلانی می‌بینیم، از من راضی بودند. به هر حال ما به این‌ها وعده دادیم رفتیم پیش امام گفتیم که این‌ها آمدند می‌گویند یک پیامی از امام زمان برای جنابعالی دارند و شما اجازه بدهید بیایند پیامشان را بدهند. ایشان گفتند این حرف‌ها را باور نکنید، از این‌ها خیلی هستند. گفتم خیلی جوانند به آن‌ها نمی‌آید که تیپ فریب کار باشند، یک پاکی‌ای دارند. خیلی قیافه‌های مظلومی هم داشتند!، به هر حال من خیلی اصرار کردم، گفتیم چه ضرری دارد، می‌آیند، می‌نشینند پیامشان را می‌دهند، اگر درست بود بپذیرید، اگر نبود هم نصیحتشان کنید، بگوئید از این کار‌ها نکنند. ایشان این اصرار من را پذیرفت و این‌ها یکی دو روز بعد رفتند محضر امام، خواستند پیام را بدهند امام گفتند من اول شما را امتحان می‌کنم بعد پیامتان را می‌گیرم. گفتند خیلی خب امتحان کنید. امام گفتند سه موضوع هست که برای من حل نشده است، شما به امام زمان بگویید این‌ها را حل کنند، اگر حل شد، پیام را هم می‌پذیرم؛ یکی این است که من ربط حادث به قدیم را نمی‌توانم درست درک بکنم چطور می‌شود که موجودات حادث با موجود قدیم ارتباط برقرار می‌کند؟ - این یک مقوله فلسفی سختی هم هست امام خودشان بهترین فیلسوف زمان بودند ولی گفتند من این را خوب درک نمی‌کنم - دوم هم این است که من به یک عکسی علاقه مندم امام زمان بگویند آن عکس چیست؟ و سوم هم من یک دفترچه یادداشتی داشتم که یادداشت‌هایم در آن بوده و خیلی هم به آن علاقه دارم، گم کردم، امام زمان بگویند این کجاست. اگر این سه تا را امام زمان جواب دادند، و شما هم آمدید به من گفتید و درست گفتید؛ آن موقع من پیام شما را دریافت می‌کنم و عمل می‌کنم. این‌ها جلوی امام چیزی نگفتند، بیرون که رفته بودند به امام اهانت کردند. حالا مثل اینکه رفتند امام زمان را دیدند و امام زمان جواب دادند، به امام با اهانت پیغام داده بودند که فلانی می‌خواهد امام زمان را امتحان کند!. حاج احمدآقا به من گفت امام از اینکه با اصرار ما ایشان این را پذیرفتند و حالا این‌ها رفتند این جوری برخورد کردند، حسابی رنجیدند. ما در آن زمان پیش خودمان خیال می‌کردیم روشنفکر هستیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم، هنوز هم همین جور هستیم اگر کسی بیاید ادعائی بکند فوری ردش نمی‌کنیم، می‌گوییم بیائیم امتحان کنیم.

 

 

اینکه شما در خاطرات (۶۲/۱۱/۸) مرقوم فرمودید؛» خدمت امام رفتم و برای خانم صبورا رودباری مدعی داشتن پیام امام زمان، وقت گرفتم فکر نمی‌کردم امام وقت بدهند برخلاف انتظار وقت دادند «همین قصه است یا مورد دیگری بود؟

 

بله تفصیل همین است. این را هم از همسر امام نقل بکنم. خانواده ما هم که مثل همه در آن زمان خیال می‌کردند امام شب و روز دارد معجزه می‌کند، از همسر امام پرسیده بودند: امام از این چیز‌ها داشتند؟ گفته بودند: نه امام هم مثل ما‌ها غذا می‌خورد، می‌خوابید، وقتش هم بیدار می‌شد. مثل همه بود چیز خاصی نداشت. البته خانمشان گفته و خدمه‌شان هم می‌گویند که تقریباً نماز شبشان ترک نمی‌شده، تهجد مرتب داشتند.

 

 

حضرتعالی مقاطع مختلف عمر امام را از نزدیک درک کردید، دهه ۳۰ دوره تدریس و شخصیت حوزوی امام، دهه ۴۰و ۵۰ دوره مرجعیت و مبارزات و دهه ۶۰ دوره رهبری و اقتدار کامل امام؛ مقوله قدرت در معنویت و شخصیت اخلاقی امام در این مقاطع تأثیرگذار بود یا نه؟

 

من یک بار یک منظره از امام دیدم که قبلاً ندیده بودم، فکر کردم این جور شده ولی زود دوباره ذهنم اصلاح شد؛ در داستان ریاست جمهوری بنی صدر ما یک اختلافی با امام داشتیم، ما در حزب جمهوری اسلامی می‌خواستیم روحانی در این امور وارد بشود و مثلاً آقای بهشتی را نامزد کنیم، ایشان مخالف بودند. بعد ما می‌خواستیم جلال‌الدین فارسی را نامزد کنیم، امام مخالفت کردند آقاشیخ علی آقا تهرانی رفت گفت ایشان افغانی الاصل است، امام جلویش را گرفتند، ما نامزد نداشتیم، بنی صدر هم بی‌رقیب می‌شد. یک شب من و آقای خامنه‌ای از تهران پا شدیم رفتیم خدمت امام، قانعشان کنیم که آقای بهشتی نامزد بشوند. آن موقع امام در منزل آقای یزدی بودند.، ما از تهران با زحمت رفته بودیم و در بیرونی خانه نشستیم. به امام گفتند ما آمدیم، ایشان نیامد. گفت من نمی‌آیم. ما هم گفتیم نمی‌رویم، می‌مانیم تا صبح شما را ببینیم. بالاخره مصالحه شد و در راهروی بین بیرونی و اندرونی که دستشوئیشان هم آنجا بود، با آقا ملاقات کردیم. خیلی زود مأیوسمان کرد، قبول نکرد. این‌ها همه جمع شد تا اینکه این اواخر نمی‌دانم روی چه موضوعی بود که جامعه مدرسین بیانیه‌ای تهیه کرده بود می‌خواستند منتشر کنند. من از اینجا تلفن کردم به جامعه مدرسین گفتم شما منتشر نکنید تا ما بیائیم با امام صحبت کنیم، آن‌ها هم به امام گفته بودند و صبر کردند که ما برویم. من و آقای بهشتی و آقای اردبیلی و آقای باهنر و آقای خامنه‌ای - گمان می‌کنم هر ۵ نفر، ولی ۳ نفرمان حتمی است - رفتیم و شب رسیدیم قم. رفتیم خانه خودشان گفتند ایشان نیستند، رفتند خانه دامادشان آقای اشراقی در خیابان صفائیه. رفتیم آنجا طبقه دوم نشستیم، احمدآقا آمد گفت امام می‌گویند من نمی‌آیم بالا، گفتیم ما این همه راه آمدیم، اینکه نمی‌شود ایشان نیایند. اصرار کردیم نیامدند. گفتیم خیلی خب، پس بگوئید خانم‌ها چادر سرشان کنند ما می‌آییم پایین. وقتی این را گفتیم آمدند، پس از احوالپرسی، من شروع کردم صحبت کردن. آن آقایان سیاسی بودند، من سیاسی نبودم، صریح بودم و حرف می‌زدم. شروع کردم اعتراضاتم را گفتم، گفتم شما این جور کردید، آن جور کردید، ما این‌ها را بیشتر می‌شناسیم و از این حرف‌ها. ایشان کمی نگاه کرد و عصبانی شد، حالا ظاهرش عصبانی بود، گفت:«می‌دانید با کی حرف می‌زنید؟» این جوری از امام نشنیده بودیم. یک دفعه منفجر شدم، گریه کردم و ایشان زود از حالشان برگشت و از جایشان بلند شدند، من هم بلند شدم. من را بوسید، نشستیم روی زمین، گفتند من نمی‌دانستم تو گریه‌ای هستی، گفتم هر کسی می‌بود گریه می‌کرد ما عمری خدمت شما هستیم، از ویژگی‌هائی که ما را به شما جذب کرده این بود که شما شخصیت قاطعی هستید ولی اهل استدلال هم هستید. حرف‌ها را گوش می‌دهید، تصمیم می‌گیرید. من دارم استدلالم را بیان می‌کنم چرا شما این جوری جلوی استدلال را می‌گیرید، حرف من را بشنوید، رد کنید. بعد ایشان دلجوئی کردند و توضیح خودشان را دادند. ما هم اصرار نکردیم دیدیم ایشان خواست ما را نمی‌پذیرند، ۵ نفری دست خالی از قم برگشتیم، آخر شب رسیدیم به تهران. این حالت را که از امام دیدم، در ذهنم این بود که ممکن است یک حالت ریاستی باشد ولی بعداً که ایشان را دیدم، برایم روشن شد که اینجوری نیست بلکه مصلحتی دیدند که این جوری حرف بزنند. ما هم خیلی لجاجت کردیم، رفتیم آنجا، رفتیم بالا نشستیم، گفتیم نمی‌رویم! ایشان خواستند روی ما را کم کنند. خب حقشان بود.

 

 

یک گریه دیگر هم که در قصه آقای منتظری معروف است، گریه دیگری هم پیش امام غیر از این دو مورد داشتید؟

 

این گریه با آن خیلی فرق داشت. این گریه اصلاً منفجر شدم، یک حالتی با صدا گریه کردم، آن گریه‌ای که برای آقای منتظری بود قدری آرام‌تر بود. غیر از این دو یادم نیست که پیش امام گریه کرده باشم.

 

 

در رابطه با فرمایشات اخیر حضرتعالی که برخی از مسئولین مباحثی را بر خلاف نظر امام خدمت ایشان مطرح می‌کردند و گاهی تغییر نظری برای امام پیش می‌آمده و گاهی هم شما قانع می‌شدید؛ یک موردش همین است که حضرتعالی اجمالاً در خاطراتتان آوردید. من می‌خوانم اگر توضیحی هست بفرمایید: (۶۰/۲/۲۳)؛«ساعت ۱۱ صبح احمدآقا تلفن کرد که بناست دستوری از امام در اخبار پخش شود که هرگونه آهنگ موسیقی را ولو همراه با سرود ممنوع کنند از من خواست به همراه آقای بهشتی به خدمت امام برویم و از امام تقاضا کنیم که مانع پخش این دستور شوند من به دلیل؛ ۱- لزوم حضور در کمیسیون، ۲- به دلیل شبهه شرعی در جلوگیری از اجرای نظری که امام به عنوان مرجع تقلید داده‌اند، ۳- به دلیل عدم مساعدت استخاره، ۴- به خاطر احتمال ضعیف تأثیر در اراده امام در صورت رأی قطعی ایشان، از رفتن خودداری کردم ولی آقای بهشتی رفتند و نتیجه هم گرفتند و منتشر نشد.» خاطرتان هست که قصه چی بود، بحثی که آقای بهشتی آنجا کردند چه بوده است؟ چون بعداً که امام نظرشان نسبت به موسیقی این طور نبوده است.

 

نه؛ ولی آن موقع گویا در موسیقی یک قدری افراط شده بود که ایشان دستور داده بودند هیچ چیز پخش نشود. گاهی هم دیگران می‌رفتند امام را تحریک می‌کردند، می‌گفتند مردم ناراحتند. من نمی‌دانم عاملش چه بود. ما بدون سابقه ذهنی یک دفعه با این خبر مواجه شدیم. همین‌هائی که شما می‌گوئید کاملاً درست است من هم شب رفتم این را یادداشت کردم. ایشان دستور دادند که موسیقی پخش نکنید. گویا استدلال آقایان با امام این بود که این طور موسیقی‌ها معلوم نیست مشمول حرمت باشد، اگر باشد حداکثر مکروه است، مکروه هم نیست. دیگر اینکه مردم اگر نتوانند در خانه‌شان هم یک چیزی بخوانند، یک صدائی بشنوند؛ خیلی در مضیقه قرار می‌گیرند. البته ایشان حساسیتشان از اول انقلاب بود.‌‌ همان روزهای اولی که ایشان آمدند و بختیار سقوط کرد و صداوسیما دست ما افتاد، به صورت افراطی‌‌ همان سرودهای زمان شاه با‌‌ همان صدای زن‌ها پخش می‌شد. آنجا گوینده می‌گفت اینجا صدای انقلاب راستین ایران است، اسلامی نمی‌گفت. ایشان به رادیو گوش می‌دادند، من و آقای مطهری را خواستند گفتند که بروید صداوسیما و جلوی این چیز‌ها را بگیرید: اولا، این موسیقی‌های مبتذل را نخوانند و ثانیاً، اینجا صدای انقلاب جمهوری اسلامی ایران است. ما حرکت کردیم رفتیم صداوسیما، و پیام آقا را به قطب‌زاده دادیم. آقای قطب‌زاده گفتند خودتان بیائید سخنرانی بکنید و به مردم توضیح بدهید تا ما این کار را بکنیم. من همین‌طور بدون مقدمه و بدون سابقه رفتم پشت تریبون زنده یک سخنرانی کردم. یک بحثی که در منبر‌هایمان بلد بودیم را از تلویزیون گفتم. مردم هم دیده بودند، من از‌‌ همان جا مشهور شده بودم. فردا که رفتم توی خیابان دیدم من را نشان می‌دهند. مردم آن موقع این چیز‌ها را خوب گوش می‌دادند. به هرحال ما رفتیم جلوی این چیز‌ها را گرفتیم.

 

 

ولی این قصه که در خاطرات نقل کردید، مال ۱۳۶۰ است که دو سه سال از انقلاب گذشته و تقریباً همه چیز رویه پیدا کرده بود. لذا خیلی این نظر، با توجه به نظرات بعدی ایشان عجیب و غریب است. مگر اینکه بعداً تبدل رأی برای ایشان پیدا شده باشد، یا آقای بهشتی در آن جلسه خیلی قوی بحث را مطرح کرده باشند.

 

نمی‌دانم حالا آنجا چطور شد. آن موقع یک وقت کار به اینجا رسیده بود که دیگر این طور چیز‌ها پخش نمی‌شد. یادم است که این آقای دکتر جلالی آنجا مسئول بود و با قطب‌زاده کار می‌کرد، یکی از رفقاء رفته بود آنجا دیده بود پشت میزش نشسته کار نمی‌کند، جواب هم نمی‌دهد. تابلوئی نوشته گذاشته جلوی میزش، نوشته: «شجریان نمی‌خواند من هم کار نمی‌کنم.» این چیز‌ها بود، گمان می‌کنم بالاخره افراط می‌شد. امام می‌خواست جلوی آن را بگیرد یا این مقدسین فشار می‌آوردند ایشان خواستند آن‌ها را ساکت کنند. نظر خودشان این جوری نبود. از چیزهائی که خودم یادم هست، ما رئیس شورای سرپرستی صدا

کلید واژه ها: هاشمی رفسنجانیرادیو تلویزیونامام خمینیسریال سلطان و شبان


نظر شما :