حبیب‌الله پیمان: نقد دولت بازرگان اشتباه بود

۱۸ خرداد ۱۳۹۸ | ۱۳:۲۴ کد : ۶۶۳۳ دیگر رسانه‌ها
حبیب‌الله پیمان: نقد دولت بازرگان اشتباه بود

مجتبی حسینی: عکس‌های تشییع جنازه عباس امیرانتظام، سخنگوی دولت موقت در رسانه‌ها منتشر شده بود. داشتم گزارش‌های تصویری مراسم تشییع را نگاه می‌کردم که ناگهان عکسی توجهم را جلب کرد. ابتدا گمان کردم اشتباه می‌کنم، اما نه اشتباهی در کار نبود. خودش بود؛ دکتر حبیب‌الله پیمان. همان سیاستمداری که در نشریه امت و در نقد دولت مهدی بازرگان تیتر بزرگ زد: لیبرالیسم؛ جاده صاف‌کن امپریالیسم.

 

تعجب کردم چطور می‌شود دبیر کل جنبش مسلمانان مبارز که رادیکالی‌ترین انتقادات را نسبت به دولت موقت و به ویژه عباس امیرانتظام در ماجرای انتشار اسناد سفارت امریکا داشته، زیر تابوت سخنگوی دولت موقت را بگیرد و او را تا لحظه تشییع مشایعت کند؟ پرسش‌هایی از این دست یک به یک رژه می‌رفتند در ذهنم تا اینکه مردادماه سال گذشته فرصت گپ‌وگفت با ایشان فراهم شد. همان ابتدای سلام و علیک از حبیب‌الله پیمان پرسیدم چرا نسل شما اینقدر دچار تغییر شده؟ خندید و بی‌هیچ مکثی گفت: همه چیز و همه کس تغییر کرده، ما هم تغییر کرده‌ایم.

 

اعتراف و اقرار به تغییر بهانه خوبی بود برای اینکه بفهمم این سیاستمدار ۸۴ ساله اصالتاً شیرازی که در صدر انقلاب، برو و بیایی در میدان سیاست ایران داشته به واقع چقدر تغییر کرده است. همین بود که از هر دری از او سئوال پرسیدم و دکتر پیمان به پرسش‌ها پاسخ داد و ابایی از اقرار به برخی اشتباهاتش و تغییراتی که کرده نداشت.

 

متن زیر مشروح کامل گفت‌وگوی «اعتمادآنلاین» با حبیب‌الله پیمان از اعضای مؤسس و دبیرکل «جنبش مسلمانان مبارز» است.

 

*آقای دکتر حبیب‌الله پیمان، سیاستمداری که فکر می‌کنم الان ۸۳ ساله باشد. درست است؟
 
بله.
 
*وقتی کارنامه سیاسی شما را نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که گویا از  ۱۱ سالگی...
 
از ۱۴ سالگی.
 
*بله از ۱۴ سالگی! من نمی‌دانم در آن سنین از کدام در و دروازه‌ای وارد دنیای سیاست شدید؛ شاید این اتفاق از طریق نسبتی که با پدرتان داشتید، رخ داد و ابوی شما باعث شد به فعالیت‌های سیاسی علاقه‌مند شوید و از دریچه حزب توده ورود کنید؟ اوج بلوغ سیاسی شما را باید در صدر انقلاب جست‌وجو کرد؛ دورانی که زمان زیادی از آن می‌گذرد. به قولی «ای صوفی شراب آن‌گه شود صاف/ که در شیشه بماند اربعینی» که این تعبیر «اربعین» به نسل سوم انقلاب برمی‌گردد.

 

این در حالی است که چنین موضوعی را هر چقدر بررسی و ارزیابی می‌کنیم، متوجه می‌شویم مساله برای ما (نسل سوم انقلاب) خیلی شفاف نیست. البته روایت‌ها خیلی دور از انقلاب نیست و نیز راویان دست‌اول کم نیستند. تعداد زیادی از راویان حضور ندارند، اما به هر ترتیب راویانی (مثل حبیب‌الله پیمان) هستند که در بطن سیاست و مبارزات  و در دل کوران حوادث بوده‌اند

وقتی تاریخ را نگاه می‌کنیم یا به عقب برمی‌گردیم، می‌بینیم که شما قبلاً خیلی فعال‌تر بودید. نسل شما نسل پررنگی است ولی هرچه جلوتر می‌رویم کمرنگ و کمرنگ‌تر از همیشه می‌شود؛ می‌بینیم کسانی که در صدر انقلاب، در بطن سیاست بوده‌اند، در ۴۰ سالگی انقلاب در کنج سیاست هستند و عملاً حضوری ندارند. جماعت خاصی را از متن سیاست و متن قدرت کنار گذاشته‌اند. این احساس وجود دارد که حضرت عالی حاشیه‌نشینی سیاست را به متن‌نشینی سیاست ترجیح داده‌اید. اخیراً مقاله‌ای از شما در روزنامه «متن» مطالعه کردم که رهبر جریان امتی‌‌ها بوده‌اید.

 

اتفاقی به تازگی رخ داد که باعث شد این موضوع در ذهنم بیشتر مورد توجه قرار گیرد. مساله اول اینکه در نشریه متن با تیتر درشتی نوشته شده بود: «لیبرالیسم جاده‌صاف‌کن امپریالیسم!» دومین مساله این بود که شما در مراسم تشییع «عباس امیرانتظام» شرکت می‌کنید. من به عنوان نماینده‌ای از نسل سوم انقلاب، آن مجادله‌ها و منازعات کلامی و سیاسی و اختلاف سلیقه‌ها و کشمکش‌های سیاسی را چطور باید تفسیر کنم؟ آیا گذر زمان تغییراتی ایجاد کرده است؟ عباس امیرانتظام تغییر کرد؟ دکتر حبیب‌الله پیمان تغییر کرد؟ یا شاید نسل شما در حال تغییر است؟ 

می‌خواهم بحث را از اینجا شروع کنیم که به این نکته برسم: ما نسل‌ سومی‌ها، چهارمی‌ها و... در بدو تولد چه میراثی را از شما تحویل می‌گیریم و چه بار روی زمین‌مانده‌ای را باید از شما بر دوش بگیریم تا برای ملت، کشور، نظام سیاسی و آینده خودش مفید باشد؟ آیا شما با مجموعه این تناقض‌ها و پارادوکس‌ها موافق هستید؟
 
یک بار دیگر مورد آخر را بفرمایید.
 
*آیا شما این پارادوکس‌ها را قبول دارید؟
 
چه پارادوکسی؟
 
*اینکه تغییر کرده‌اید؟
 
در اینکه تغییر کرده‌ایم، تردیدی نیست. همه کس و همه چیز تغییر کرده‌اند و ما هم تغییر کرده‌ایم. همه چیز در حال تغییر است. در این موضوع تردیدی نیست و اگر کسی بخواهد انکار کند، چنین به نظر می‌رسد که شاید واقعیت را ندیده است. اما درباره تغییر باید گفت در عین اینکه عناصر تغییر می‌کنند، این تغییر به معنای گسست نیست؛ بدان معناست که جهان و جوامع در حال تغییر هستند ولی در عین حال پیوندهایی با تاریخ خودشان دارند و عناصری ماندگار در سنت‌ها زیست زندگی، هم در طبیعت و هم در جامعه انسانی، است.

 

حتی طبیعت هم عوض می‌شود. موجودات مرتب تغییر کرده‌اند و متحول شده‌اند. مثلاً پرندگان هنوز این اصل را که باید لانه‌ای بسازند و در آن لانه زندگی کنند و نسل جدید را برای مدتی پرورش دهند تا بتواند مستقل شود، رعایت می‌کنند و سایر حیوانات و موجودات و انسان‌ها نیز چنین هستند.

 

البته ممکن است شکل لانه و خانه عوض شده باشد، اما اصل اینکه مسئولیت پرورش نسل خودش، تا زمانی که مستقل نشود و نتواند روی پای خودش بایستد بر عهده نسل قبلی، یعنی پدر و مادر آن‌ گونه از موجودات است، همچنان حفظ شده. می‌خواهم بگویم یک عناصری وجود دارد که ثابت می‌ماند.

 

ما باید ببینیم با تغییراتی که یک فرد یا یک جامعه در طول زندگی و عمر خود دچار می‌شود، می‌تواند همان «من» گذشته را از «من» الان تفکیک کند. اگر امروز می‌گویم «من» چنین کاری را در گذشته انجام دادم، من‌ی که نسبتی با دیروز ندارم، اساساً چرا باید بگویم که «من» این کار را انجام دادم؟ اگر چنین باشد، باید بگویم نه «من» بلکه «او» این کار را کرده است.
 
حبیب‌الله پیمان» امروز با «حبیب‌الله پیمان» گذشته چه سنخیتی دارد؟ آیا می‌توان چنین برداشتی داشت که «حبیب‌الله پیمان» مرداد ۹۷ از «حبیب‌الله پیمان» سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ عبور کرده است؟
 
بله، هم عوض شده و هم همان است. این مساله در ظاهر شاید یک جمع تضاد باشد ولی تضاد نیست، بلکه یک تفاوت «درون ماندگار» یا «درون بود» است. این بدان معناست که وقتی شما می‌گویید «من»، می‌توانید این موضوع را بر اساس تجارب «درون شهود» شهادت بدهید؛ برای مثال در مورد خاطرات ۲۰ سال قبل می‌گویید که «من» کردم. این «من» در شما تداوم دارد که همچنان این فاعلیت را به خودتان نسبت می‌دهید.
 
*این نکته‌ای که شما به آن اشاره کردید، «من» مفرد است. موضوع «من» مفرد را چگونه تعریف می‌کنید؟
 
اجازه بدهید اول «من» را به صورت فردی و مفرد بررسی کنیم؛ فاعلی ۲۰ سال پیش کاری کرده است و امروز حاضر نیست آن کار را تکرار کند، با این حال می‌گوید که «من» آن کار را انجام دادم ولی «من» امروز آن کار را تکرار نمی‌کنم. این بدان معناست که شما یک «چیز» را ثابت نگه داشته‌اید و آن «چیز» همین «من» بودن خودتان است.

 

انگار چنین است که جدا از آن کسی که کاری انجام می‌دهد و در ذات شماست به عنوان «من» عمل‌کننده، یک «من» هست که تصمیم‌گیری می‌کند چه کاری انجام بدهد. و آن «من» که تصمیم‌گیری می‌کند، می‌گوید «من» آن روز چنان کاری را انجام دادم و امروز بر اساس جمع‌بندی‌هایی که داشته‌ام همان کار را انجام نمی‌دهم. هرچند «من» همان «من» است؛ این یعنی ذهنم، تصمیماتم و چشم‌اندازم تغییر کرده است.
 
*آقای پیمان، برای اینکه مخاطبان ما هم بهتر بتوانند این «من درون» و این «من»‌ی را که تسلسل تاریخی داشته و به سوی «من» امروز رفته بهتر تحلیل کنند، تفاوتی از این مختصات را برای ما مثال بزنید تا از حالت انتزاعی خارج شود. برای مثال عرض می‌کنم که دکتر پیمان با جریان لیبرال مخالف بوده و در همین زمینه به امام خمینی(ره) نامه می‌نویسد و هشدار می‌دهد که اگر کار به بازرگان و هم‌دستان و همکاران او واگذار شود، چنین اتفاقاتی را برای نتایج آن پیش‌بینی می‌کنم. آیا اگر امروز نیز به گذشته برگردیم، همان تیتر درشت را می‌زنید؟
 
خیر. این کار را نخواهم کرد. اگر شما می‌خواهید بدانید که آن «من» چه بود که ثابت است و بر اساس چه معیاری آن کار را انجام داده است...
 
همچنان به اصول آزادی، برابری، سوسیالیسم و دموکراسی پایبندم/ اشتباه کردم که تصور کردم دولت مهندس بازرگان مزاحم است
 
*این دگردیسی را برای ما تعریف کنید تا بتوانیم آن را تحلیل کنیم.
 
شما در تصمیم‌گیری‌ها یا کنش‌ها، رفتاری انجام می‌دهید. این موضوع مشمول دو بخش می‌شود. اول اینکه شما برای چه و چرا و برای چه ارزش‌هایی چنان یا چنین کاری می‌کنید. من وقتی آن نامه را بر اساس معیاری نوشتم یا مثلاً لیبرالیسم آن زمان در قالب یک جریان را نقد کردم فکر می‌کردم که آن معیار درست است و آن جریان دارای این معیار نیست.

 

آن معیار برای من به عنوان مثال دموکراسی، برابری، عدالت، آزادی و... بود که فکر می‌کردم آن جریان در این قالب نمی‌تواند این معیارها را داشته باشد. بنابراین اصل این است، اما آنچه می‌تواند عوض شده باشد این است که آیا آن جریان مصداق همان مساله بوده که نمی‌توانست این معیارها را اجرایی کند؟ دوم آنکه آیا آن زمان این جریان می‌توانست جلوی تحقق این معیارها را بگیرد یا اساساً تحقق‌پذیر بود؟ در مجموع می‌خواهم بگویم این تصمیم‌گیری «من» برای گشودن آزادی و تحقق برابری آن جریان را مزاحم تلقی می‌کند، بر مبانی‌ای انجام گرفت که آن معیار همچنان بر سر جای خودش است.
 
من همچنان به اصول آزادی، برابری، سوسیالیسم و دموکراسی پایبندم و امروز هم دنبال آن هستم. اما امروز به این مساله رسیده‌ام که آن زمان به اشتباه تصور می‌کردم دولت مهندس بازرگان مزاحم است. بنابراین باید بگویم که دولت مهندس بازرگان حتی با بینش لیبرال-‌سیاسی‌ای که پیش گرفته بود، مانع این مسائل یعنی آزادی، برابری و... نبود و اصلاً مزاحم تلقی نمی‌شد.

 

این در حالی است که من تصور می‌کردم اینها (دولت مهندس بازرگان) می‌آیند و با بینشی که داشتند (لیبرالیسم) سد راه تحقق آزادی و برابری و حتی سوسیالیسم می‌شوند. اما چرا به این اشتباه پی بردم؟ چون در واقعیت دیدم که مهندس بازرگان در درجه اول یک لیبرال سیاسی است که به این مساله اشکالی وارد نیست، چون ایشان یک لیبرال دموکرات بودند که اتفاق خوبی است. نکته دوم این است که مهندس بازرگان اگرچه به لحاظ اقتصادی لیبرال بود ولی «ملی‌گرا» است و آن زمان اقتصاد ملی با بورژوازی ملی برای ما به مراتب مهم‌تر از بورژوازی کل بود. ما باید همان زمان به این نکات توجه می‌کردیم.
 
سومین نکته این بود که باید چنین مساله‌ای را بیشتر بررسی می‌کردیم که اساساً آنها (دولت مهندس بازرگان) فرصت و امکان این را داشتند که در آن مدت‌زمان تغییرات کلی و اساسی در ساختار ایجاد کنند؟ امروز فهمیدیم که آنان (دولت مهندس بازرگان) اصلاً فرصت و امکان چنین کاری را نداشتند.

 

ما باید به این مساله توجه می‌کردیم که آنان حتی فرصت حل مسائل اولیه را هم پیدا نخواهند کرد، چون مزاحمت و موانع زیادی پیش روی‌شان بود. بنابراین سه مانع اصلی وجود داشت که ما این موانع را نادیده گرفتیم و فکر می‌کردیم این جریان لیبرالی می‌تواند جلوی سوسیالیستی شدن جامعه را بگیرد. این اشتباهاتی بود که آن زمان مرتکب شدیم.
 
*به قولی «فرض محال، محال نیست!» اگر زمان به عقب برگردد...
 
قطعاً این کار را انجام نمی‌دهم.
 
لیبرالیسم در بنیادهای خود هیچ اشکالی برای ما نداشت
 
*اگر آقای پیمان بخواهد بینش، روش، کنش و حتی نگارش آن مقاله خود را اصلاح کند، چه کارهایی را دوباره تکرار نخواهد کرد؟
 
شاید مصاحبه مرا با نشریه «ایران فردا» مطالعه کرده باشید. آن گفت‌وگو دقیقاً پاسخ همین سوال شماست. من در «ایران فردا» گفتم اعتقاد ما به عنوان یک «رادیکال»، «رادیکالیسم» با حفظ بنیادهای لیبرالیسم بود؛ این بدان معناست که لیبرالیسم در بنیادهای خودش هیچ اشکالی برای ما نداشته، چون اساساً سوسیالیسم بر بنیادهای لیبرالیسم بنا شد.

 

از آنجا که بورژوازی آن بنیادها را تخریب کرد و دنبال نکرد، در کنار آن مفاهیم آزادی، برابری و برادری (شعار انقلاب فرانسه) بود. اما وقتی که بورژوازی آمد و لیبرالیسم را به خدمت گرفت، «برادری» و «برابری» را کنار گذاشت و حتی «آزادی» را در مفهوم بورژوازی خودش تعریف کرد.
 
بر همین اساس بود که «سوسیالیسم» برای ادامه همان پروژه «لیبرالیسم» ضرورت پیدا کرد. من معتقدم باید همان زمان به این مسائل فکر می‌کردیم که نباید لیبرالیسم را «جاده‌صاف‌کن امپرالیسم» بنویسیم، چون بنیادهای لیبرالیسم همان بنیادهایی است که ما به آن اعتقاد داریم.

 

ما با «لیبرالیسم سرمایه‌داری» مساله داریم. این در حالی است که دولت مهندس بازرگان در آن شرایط (اوایل انقلاب) اصلاً چنین وضعیتی (لیبرالیسم سرمایه‌داری) نداشتند که بتواند به عنوان یک «لیبرال»ی که «سرمایه‌دار» است، جلوی «عدالت اجتماعی» را بگیرد. بنابراین اگر به آن روز بازگردیم، آن شعار (لیبرالیسم جاده‌صاف‌کن امپرالیسم) را نخواهیم داد.
 
*آقای دکتر به پرسش اول برمی‌گردیم. برای شخصی چون آقای «عباس امیرانتظام» در یک فضا و شرایطی، اتفاقاتی رخ می‌دهد. دانشجویان خط امام(ره) در آن زمان سفارت آمریکا را اشغال می‌کنند. اسنادی بازیابی و در نهایت این نتیجه حاصل شد که ایشان (عباس امیرانتظام) بدون اطلاع و هماهنگی با دولت موقت (دولت بازرگان) اطلاعات و اسرار نظام را در اختیار آمریکایی‌ها قرار داده است.

 

همان زمان برخی چهره‌های «ملی‌مذهبی» از ایشان (امیرانتظام) اعلام برائت می‌کنند. برخی در این‌باره سکوت می‌کنند اما در مقابل، جریان‌هایی مثل جریان شما و مشخصاً شخص شما به صورت جدی موضوع آقای امیرانتظام را پیگیری و حتی پیشنهاد «اشد مجازات» را مطرح کردید. این واقعیت دارد؟
 
خیر. واقعیت ندارد. ما در این‌باره اولاً به هیچ وجه قبول نکردیم که ایشان (امیرانتظام) جاسوسی کرده است. در جریان ارتباطات «نهضت آزادی» با سفارتخانه بودیم و می‌دانستیم که آنان فقط برای تماس می‌روند، قبل از انقلاب هم چنین کارهایی می‌کردند و هیچ‌وقت ابایی نداشتند. آنها می‌خواستند دولت آمریکا را آگاه کنند که شاه با این استبداد نمی‌تواند در ایران ثبات برقرار کند و این موضوع در نهایت به نفع «حزب توده» تمام می‌شود و «کمونیست‌ها» برنده خواهند شد.

 

بنابراین آنان (نهضت آزادی) با حسن‌نیت به سفارتخانه‌ها می‌رفتند و هیچ قصد سوئی نداشتند. ما در این موضوع هیچ‌وقت تردید نکردیم. همان زمان هم برایمان روشن بود آقای امیرانتظام که با آقای مهندس بازرگان کار می‌کرد، در همان چارچوب ارتباطاتی داشته است. اما طبق آنچه در آن مقاله آمده و ایشان (امیرانتظام) هم به آن اشاره کرده، هیچ‌وقت این مساله عنوان نشده که «کار خوبی کردید که ایشان را گرفتید» یا «با این آقا چنین برخوردی داشته باشید و او را محاکمه کنید».

 

فقط و فقط در یک مقاله آمده است که «جریان لیبرال‌ها از نظر فکری همیشه با مسائل جامعه مشکل داشتند که این مشکلات می‌توانست منجر به انحراف شود». این مثل همان بحث «انحراف انقلاب» است که ما درباره آن مقاله نوشتیم.
 
همان اندازه که به بازرگان انتقاد داشتیم، حزب جمهوری اسلامی را نقد کردیم/ اولین حملات سخت و فیزیکی را سپاه و حزب جمهوری اسلامی علیه ما کلید زدند
 
*شما به دنبال حذف عناصر لیبرالی بودید که در دولت وقت (دولت مهندس بازرگان) حضور داشتند، یا نه؟
 
بله بودیم. ما آن زمان اعتقاد داشتیم که این دولت لیبرال نمی‌تواند اهداف انقلاب اسلامی را محقق کند. البته ما جریان مقابل آن را هم نقد می‌کردیم. یادتان باشد ما «حزب جمهوری اسلامی» را با همان معیاری که دولت مهندس بازرگان را نقد کردیم مورد انتقاد قرار دادیم.

 

ما بر اساس همین موضوع رفتیم و راه سوم را گشودیم. چنین نبود که به دولت انتقاد داشته باشیم و بگوییم نمی‌تواند اهداف انقلاب را محقق کند، ولی جریان مقابل او می‌تواند. بدانید که اولین حملات سخت و فیزیکی به ما از جانب «حزب جمهوری اسلامی» و «سپاه» اتفاق افتاد.

 

روزنامه «جمهوری اسلامی» منتسب به ارگان «حزب جمهوری اسلامی» همان ابتدا و حتی قبل از انتخابات مجلس خبرگان رهبری، سلسله مقالاتی را علیه ما نوشت که این مقالات ادامه داشت. آن روزنامه در آن مقالات هرچه خواست به ما نسبت داد که اگر بخواهید بعداً به تفصیل برای شما توضیح خواهم داد. علاوه بر این نیز، سپاه بیانیه صادر کرد و ما را به عنوان «منافق» و «التقاطی» محکوم کرد.
 
*در این میان یک پرانتز باز کنیم؛ قبل از آنکه این اتفاقات رخ بدهد، از شما دعوت می‌شود تا عضو «حزب جمهوری اسلامی» شوید. همچنین قبل از برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، به شما نامزدی هیات‌های موتلفه را پیشنهاد دادند. همین‌طور به شما پیشنهاد نامزدی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و نیز سپاه از حوزه انتخابیه شیراز ارائه می‌شود.

 

اما شما این پیشنهادها را قبول نمی‌کنید. فکر می‌کنم شما بعداً ائتلافی را به رهبری دکتر سامی تشکیل دادید. چند گروه در این ائتلاف از جمله «جاما»، «جنبش آقای حبیب‌الله عاشوری» و همین‌طور چهره‌هایی مثل «آقای سیدجوادی» شرکت داشتند.

 

در آن لیستی که تدوین کردید اسامی ویژه‌ای مثل حضرت‌عالی، دکتر سامی، مهدی ابریشمچی، مسعود رجوی و... به چشم می‌خورد. اما آن لیست رای نمی‌آورد و درباره آن حتی روایاتی وجود دارد که به شما پیشنهادهایی برای قبول یک موقعیت دولتی ارائه شد. گویا «استانداری فارس» به شما پیشنهاد شد و شنیده شد که در وزارت جهاد کشاورزی نیز سمتی به شما پیشنهاد دادند. اما هیچ‌کدام از این پیشنهادها را نپذیرفتید.

 

اینجا  دو سوال مطرح می‌شود. اول اینکه شما به دولت موقت ورود نکردید و حتی پیشنهادهایی را که از طرف مرحوم بازرگان شد قبول نکردید تا «انگ» لیبرال بودن به شما وارد نشود و بابت آن هزینه ندهید. دوم اینکه شما در میان فرمایش‌های خودتان چند بار از واژه «رادیکال» استفاده کردید. این تصور برای من ساخته شد که قائل به این هستید که شما یک جریان رادیکال بودید و رادیکالی فکر می‌کردید.

 

من هرچه گشتم تا ببینم که کنش رادیکالی شما کجا بوده، مصداقی را نیافتم. فکر می‌کنم که شاید شما بینش رادیکال داشتید، ولی کنش رادیکالی نداشتید. مخصوصاً در «جنبش مسلمانان مبارز» میانه ایستاده بودید که شاید نمود عینی همان «خط سومی» باشد که پیشتر به آن اشاره کردید. اما در این مقطعی که مجبور می‌شوید موضع خود را صریح اعلام کنید، سمپات شما و بخشی از هواداران که کنشگری رادیکالی داشتند و بی‌عملی شما را در حوزه رادیکالی می‌دیدند، به سازمان پیوستند.

 

جریان جدیدی از نیروهای شما که تفکر رادیکالی داشتند اما کنش رادیکالی نداشتند، جریان دانشجویان خط امام(ره) را تشکیل دادند. «امت» شما که سمپات و نشریه شما بود، بعد از مدتی به زعم برخی «کساد» شد و خاصیت «جنبش مسلمانان مبارز» با ریزش نیروهایش از بین رفت. آیا با این موضوع موافق هستید؟
 
اصلاً چنین نیست. ابداً قبول ندارم. اول اینکه من نمی‌دانم تعریف خودتان از «رادیکال» را از کجا آوردید و چه تعریفی برای «رادیکالیسم» دارید که «رادیکالیسم» را در این دیدید که اگر مثلاً ما...
 
*رادیکالیسم به معنای آن اتفاقی که چند ماه قبل از سال ۱۳۶۰ (خرداد ۶۰) رخ می‌دهد و طی آن آقای حبیب‌الله پیمان به شدت از سازمان فاصله می‌گیرد و مواضع جدی اتخاذ می‌کند.
 
اینکه نفی رادیکالیسم است. این بدان معناست که حمایت از سازمان، رادیکالیسم است. آن زمان هر کسی که «برانداز» می‌شد رادیکال بود، اما من این را قبول ندارم. این تعریف اصلاً درست نیست.
 
رادیکالیسم مشمول تغییرات اجتماعی می‌شود
 
*اقدام سازمان اصلاً رادیکالی نبود؟
 
اصلاً رادیکالی به این مفهوم نبود.
 
*حتی اینکه دست به اسلحه بردند...
 
نه.
 
*منظور تغییر فاز نظامی آنان است.
 
رادیکالیسم در تعریف تئوری خودش به معنای اهمیت دادن به تغییرات بنیادی اجتماعی است. فعلاً به حوزه سیاست مربوط نیست. شما وقتی می‌خواهید در مناسبات مالکانه- به عنوان مهم‌ترین مناسبات- مالکیت خصوصی را در وسایل جمعی، اجتماعی کنید، یک کنش رادیکال مرتکب شده‌اید؛

 

برای مثال وقتی بخواهید قدرت سیاسی‌ای را که در یک فرد یا یک گروه نخبه متمرکز است به جامعه برگردانید و به کل جامعه این قدرت را منتقل و دموکراسی مستقیم ایجاد کنید، مرتکب یک کنش رادیکالی شده‌اید. رادیکالیسم تغییرات اجتماعی را مشمول می‌شود.
 
دست به اسلحه شدن، لزوماً رادیکالی نیست
 
*

کلید واژه ها: حبیب الله پیمانبازرگان


نظر شما :