هادی غفاری: اجازه انتقال جنازه هویدا را گرفتم/ نوشته‌های فردوست محرمانه است

۲۹ مهر ۱۳۹۵ | ۲۱:۴۲ کد : ۵۶۲۱ دیگر رسانه‌ها
هادی غفاری سیاستمدار ۶۶ ساله تبریزی دارای مدرک لیسانس حقوق اسلامی است. پدر وی آیت‌الله شهید حسین غفاری در مبارزات علیه نظام پهلوی، زیر شکنجه به شهادت رسید. وی نماینده سه دوره اول مجلس شورای اسلامی است ولی در انتخابات مجلس چهارم، پنجم و هفتم رد صلاحیت شد. در انتخابات دوره ششم مجلس صلاحیتش تأیید شد اما رأی لازم را نیاورد. وی در حال حاضر ریاست مؤسسه فرهنگی الهادی را بر عهده دارد.

 

آنچه در پی می‌خوانید بخشی از گفت‌و‌گوی چهارساعته وی با خبرگزاری ایرنا و روایات جالبی است از نگاه وی به بنی‌صدر، معمای قتل هویدا، کتک خوردن صباغیان در مجلس، واقعیت کارخانه استارلایت، رفاقتش با یاسر عرفات و...

 

 

ارزیابی‌تان از انتخابات ریاست‌جمهوری آتی چیست؟

 

تجربه نشان داده ریاست‌جمهوری در ایران معمولاً دو دوره است مگر اینکه مشکلی حاد به وجود آمده باشد: یکی در مورد ابوالحسن بنی‌صدر که به دلیل تخلفات متعدد در اداره کشور و همکاری با نیروهای معاند عزل شد بعد هم از کشور رفت، ولی ای کاش که می‌ماند، مورد دوم هم شهید رجایی بود.

 

 

شما به ابوالحسن بنی‌صدر رئیس‌جمهور معزول اشاره کردید و گفتید کاش وی در ایران باقی می‌ماند. سؤالی پیش می‌آید؛ مگر وی خائن نبود؟

 

بنی‌صدر دو ویژگی داشت: یکی اینکه به شدت خودمحور بود. من معتقد نیستم وی در جنگ خیانت کرد. اگر هم با سپاه و ارتش مخالفت می‌کرد به خاطر این بود که می‌خواست پیروزی در جنگ را به نام خود تمام کند. بنی‌صدر کتابی نوشته است به نام «کیش شخصیت» به قول آقای جلال‌الدین فارسی، انگار مقابل آیینه نشسته و این کتاب را نگاشته است. ایشان کیش شخصیت داشت و خود را همه‌کاره مملکت می‌دانست. بنی‌صدر با ما زاویه داشت اما تا پیش از اینکه به منافقین بپیوندد خائن نبود. وی می‌توانست بعد از برکناری، در کشور بماند و شهردار و استاندار شود ولی کیش شخصیت، وی را وادار کرد از ایران برود.

 

 

برخی می‌گویند بنی‌صدر اگر می‌ماند اعدام می‌شد.

 

قطعاً اگر در کشور می‌ماند اعدام نمی‌شد. بنی‌صدر وقتی به منافقین پیوست خائن شد.

 

 

در مجلس سوم ظاهراً اختلافاتی با برخی نمایندگان جناح راست داشته‌اید. گفته بودید تا می‌آمدم صحبت از شکم‌بارگان کنم عده‌ای به طعنه می‌گفتند «استارلایت» چه شد. جریان چه بود؟

 

کارخانه جوراب استارلایت بعد از انقلاب ورشکسته شده بود. آقای میرحسین موسوی چند نفر را برای سرپرستی آن به احمدآقا پیشنهاد کرده بودند که من را برای این کار انتخاب کردند. کارخانه ۹ میلیون تومان زیان انباشته و مالیات عقب‌افتاده داشت. طوری که من به شوخی گفتم: «احمد آقا و میرحسین سر من کلاه گذاشتند!» کمتر از ۳ سال آن زیان را پرداخت کردیم و حتی ۵۰ درصد سهام آن را از بنیاد مستضفعان خریدیم؛ اما همین دستاویز رقبای ما شده بود. تا می‌آمدم در مجلس انتقادی کنم آقای احمد توکلی بلند می‌شد و می‌گفت: «استارلایت چه شد؟» این جریان مربوط به سال‌های اول رهبری آیت‌الله خامنه‌ای بود. من هم روزی از این حرف‌ها و تهمت‌ها به ستوه درآمدم و پیش رهبری رفتم و گفتم: «دیگر این کارخانه را نمی‌خواهم.» ایشان دلیلش را پرسیدند. پاسخ دادم: «به خاطر این کارخانه، همه‌ چیز ما را زیر سؤال می‌برند.» ایشان گفتند: «چه کسانی؟» گفتم: «همین احمد توکلی یار و رفیق شما.» رهبری گفتند: «من با شما رفیق‌ترم تا با آقای توکلی.» خلاصه مدیریت کارخانه را تحویل دادم و رفتم.

 

 

مخالفان شما چه می‌گفتند؟

 

نمی‌دانم. بگذارید مثالی بزنم. فردی در کارخانه بود که ۴۰ سانتی‌متر ریش گذاشته بود و هیچ کاری نمی‌کرد. از او پرسیدم: «بابت چه حقوق می‌گیری؟» گفت: «بابت عضویت در شورای اسلامی کارخانه.» سؤال کردم: «عضو شورای اسلامی یعنی چه؟! من آخوند هستم ولی بابت مدیریت کارخانه حقوق می‌گیرم نه کار فرهنگی! در شورای اسلامی چه کار می‌کنی؟» گفت: «عضو شورایم دیگر!» گفتم: «از فردا می‌روی قسمت نخ‌ریسی یا رنگرزی یا تعمیرات ماشین‌های کارخانه. ساعت کار اینجا هم ۸ تا ۱۴ است. یک ساعت آن‌ هم به نهار و نماز می‌گذرد و در واقع شما ۵ ساعت کار می‌کنید. اگر بعد از ساعت ۱۴ کارهای شورا را انجام دادی من بابت آن اضافه‌ کار به تو می‌دهم و لاغیر.»

 

من این را تا به حال جایی نگفته بودم؛ ولی اکنون می‌گویم؛ ایشان دائماً در مجلس بود و نمایندگان را علیه من تحریک می‌کرد یا از من به دادگاه ویژه روحانیت شکایت می‌کرد. بالأخره یک روز به ایشان گفتم: «شما دیگر از فردا به این کارخانه نیایید.» بعد از چند روز نامه‌ای از یکی از بزرگان که من برای ایشان احترام بسیار زیادی قائل بوده و هستم آورد تا وی را به کار بازگردانم؛ اما من نامه را از او گرفتم و امضایش را با آب پاک و نامه را از وسط پاره کردم. گفتم: «این نامه را ببر و بگو غفاری نامه‌ات را پاره کرد.» چند روز بعد آن آقای بزرگوار مرا خواست و گفت: «چرا این کار را کردی؟» گفتم: «برای اینکه چرخ کارخانه باید بچرخد.» گفت: «کار خوبی کردی. ایشان یک نسبت دور فامیلی با من داشت. از طریق خانمش با همسر من صحبت کرده و من هم به اصرار خانمم، نامه را برای شما نوشتم وگرنه اصلاً مایل به چنین کاری نبودم. دیدم امضای مرا آب زده و خراب کرده‌ای. آن را آورد و نشانم داد. حالا همین نامه پاره را ببر و در راهروی ورودی کارخانه نصب کن و بنویس این نامه فلان مقام محترم است؛ ولی چون این کارخانه باید بر اصول حرفه‌ای بچرخد نه روابط خانوادگی؛ من آن را پاره کردم.» من ابتدا این کار را قبول نکردم ولی با اصرار آن مقام محترم به این کار راضی شدم.

 

یکی از کارهای دیگری که در استارلایت کردیم ممنوع کردن نماز جماعت در ساعت اداری بود. نماز جماعت برای عده‌ای شده بود بهانه‌ای برای کار نکردن. یک ساعت قبل از اذان آستین‌ها بالا می‌رفت برای وضو گرفتن. تعداد دستشویی هم محدود بود و تا این جمعیت وضو بگیرند حداقل نیم ‌ساعت طول می‌کشید. بعد از نماز هم روضه‌خوانی و مداحی‌های چهل و پنج دقیقه‌ای به مناسبت‌های مختلف انجام می‌شد. بعضی افرادی هم که نمازخوان نبودند برای فرار از کار به نماز جماعت می‌آمدند. البته من مسئول نماز خواندن یا نخواندن کسی نبودم و حتی یک سخنرانی هم برای نماز در آن کارخانه نگذاشتم. معتقد بودم بهترین روش دعوت مردم به نماز، عمل افراد نمازخوان است. در کارخانه یک سالن وسیع را تبدیل به نمازخانه کرده بودند و یکی از آقایان که به هیچ عنوان کار نمی‌کرد شده بود امام جماعت. من شورای اسلامی کارخانه را منحل و نماز جماعت را هم ممنوع کردم. به امام هم موضوع را گفتم. ایشان به میرحسین گفت نماز جماعت را از کارخانه‌ها بردارید و این کار انجام شد.

 

 

این اقدامات برای شما تبعاتی نداشت؟

 

چرا. می‌گفتند شما شورای اسلامی را منحل کرده‌اید و مدام به من انگ می‌زدند. یک روز حتی یک پیرمردی که پدر شهید هم بود فریاد زد «من می‌خواهم نماز جماعت بخوانم و شما مخالفید.» پاسخ دادم «بله مخالفم. ساعت ۱۴ که کار تمام شد نیم‌ ساعت سرویس اتوبوس را نگه می‌دارم نماز جماعت برپا شود. بابت آن نیم‌ ساعت هم به هرکس نماز بخواند اضافه‌کاری می‌دهم.» همین کار را هم کردم ولی فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟ تعداد افرادی که برای نماز جماعت بعد از ساعت کاری توقف کردند به ۱۰ نفر هم نرسید. مخالفت‌ها با من زیاد بود.

 

 

امام مخالف این رویه بودند؟

 

بسیار زیاد. ایشان دستور دادند نماز جماعت در کارخانه‌ها تعطیل شود؛ چراکه تولید به بهانه نماز، خوابیده بود. به خاطر همین مخالفت‌ها، طوری شده بود که حتی وقتی می‌رفتیم علیه آمریکا در جمعی صحبت کنیم می‌گفتند آقا جوراب استارلایت چه شد. البته کسانی غیر از احمد توکلی هم در مجلس این حرف‌ها را می‌زدند ولی شاخص آن‌ها توکلی بود.

 

 

شما قبل از انقلاب در هایدپارک لندن، سخنرانی‌هایی علیه نظام پهلوی داشتید. این پارک از نمادهای آزادی نسبی بیان در غرب است که در آن افراد با هر تفکری می‌توانند حرف‌های خود را بزنند؛ اما آیا بعد از سرنگونی شاه، همین آزادی را برای مخالفان و منتقدان خود قائل بوده‌اید؟

 

خیر.

 

 

چرا؟

 

به دلایل متعدد ازجمله کم‌ظرفیتی ما ایرانی‌ها. در هایدپارک هر که هرچه می‌خواهد می‌گوید ولی وقتی از آنجا بیرون می‌آید نظم اجتماعی را محترم می‌شمرد و اعتراضات خود را در قالب حزب، روزنامه، شب‌نامه یا راهپیمایی پیگیری می‌کند؛ ولی اول انقلاب این‌طور نبود. مخالفان می‌خواستند با ما مسلحانه گفت‌و‌گو کنند! در راهپیمایی چریک‌های فدایی خلق در سال ۵۸ که خود بنده آن را برهم زدم، تظاهرکنندگان با در دست داشتن اسلحه شعار «نان، مسکن، آزادی» سر می‌دادند. مگر می‌شود با فشنگ دنبال نان و آزادی بود؟! اگر آن‌ها دنبال اعتراض غیرمسلحانه بودند ما به آن‌ها اجازه می‌دادیم؛ اما راهپیمایی با اسلحه را هیچ حکومتی در هیچ جای دنیا اجازه نمی‌دهد.

 

 

افرادی هم بودند که مجوز اعتراض‌های غیرمسلحانه بخواهند؟

 

من هیچ برخورد شخصی با این اشخاص نکردم.

 

 

مثلاً ملی مذهبی‌ها؟

 

نهضت آزادی از تریبون مجلس حرف می‌زد.

 

 

شما پای همان تریبون آقای معین‌فر را کتک زدید!

 

دروغ محض است. آن آقایی که این کار را کرد علی‌اکبر غفاری قره‌باغ نماینده ارومیه بود که پیرمرد مسنی هم بود. عمامه‌اش هم سیاه بود نه سفید؛ اما چون من هم غفاری‌ام، مطبوعات به اشتباه اسم مرا زدند.

 

 

ایشان به صباغیان نماینده مجلس سیلی زد؟

 

من سیلی زدن ایشان را ندیدم.

 

 

اما معین‌فر گفته غفاری با کفش توی صورتم می‌زد.

 

اگر گفته دروغ محض است. شاید من در دعوا بوده باشم ولی وی را نزدم. خدا رحمت کند آقای دکتر یدالله سحابی را، همان موقع در مجلس به من گفت «آقای غفاری همین را می‌خواستید؟» پاسخ دادم: «ما که نزدیم ولی آقای معین‌فر چه کار به نظام دارد که می‌آید این حرف‌ها را از تریبون مجلس علیه آن می‌زند.»

 

 

از زبان شما آن روز چه اتفاقی در مجلس افتاد؟

 

آقای هاشم صباغیان نماینده مجلس از گروه نهضت آزادی برای نطق پای تریبون رفت. دو روز قبل آقای رفسنجانی حدود ۲۵ نماینده از جمله من، صادق خلخالی، مرتضی الویری، علی‌محمد بشارتی را جمع کرده و گفته بود آقای صباغیان می‌خواهد پس‌فردا حرف‌های تندی در مجلس بزند اگر امام و من را دوست دارید خواهش می‌کنم وارد این تشنج‌ها نشوید و نگذارید مجلس شلوغ شود. امام نمی‌خواهد از او دفاع کنید بگذارید هرچه آقای صباغیان می‌خواهد بگوید و کاری به کارش نداشته باشید. روز حادثه، آقای صباغیان پشت تریبون رفت و شروع کرد به حرف زدن و هرچه خواست گفت. آقای علی‌محمد بشارتی که بعداً وزیر کشور شد خطاب به هاشمی گفت ایشان همه انقلاب را زیر سؤال بردند باز هم شما می‌گویید سکوت کنیم که هاشمی پاسخ داد بله و باز هم می‌گویم سکوت کنید. لطفاً ساکت باشید. ۱۰ دقیقه وقت که تمام شد آقای هاشمی زنگ زد ولی صباغیان پایین نیامد و ۱۰ دقیقه دیگر هم صحبت کرد. بعد از پایان ده دقیقه دوم آقای هاشمی از وی خواست نطقش را پایان دهد ولی ایشان این کار را نکرد. هاشمی گفت آقای صباغیان شما می‌خواهید مشکل‌آفرینی کنید ولی دوستان ما وارد این بازی نمی‌شوند. صباغیان ۱۰ دقیقه دیگر هم حرف زد یک‌مرتبه آقای غفاری قره‌باغ بلند شد و به سمت تریبون رفت.

 

 

صباغیان طی آن ۳۰ دقیقه چه گفت؟

 

همه‌ چیز را زیر سؤال برد. هرچه ما به عنوان خط امامی می‌گفتیم را رد کرد. آن موقع مسائل کشور خیلی پیچیده بود. مسئله نفاق بود، ناآرامی‌های کردستان بود و غیره. غفاری قره‌باغ گفت: «آقای هاشمی اگر شما عرضه اداره مجلس را ندارید ما خودمان این کار را می‌کنیم.» الآن خاطرم نیست بین قره‌باغ و صباغیان چه حرف‌هایی رد و بدل شد و دروغ هم نمی‌توانم بگویم. ابتدای کار دعوا هم نشد؛ ولی وقتی صباغیان داشت از تریبون پایین می‌آمد ناخواسته دستش به عمامه قره‌باغ خورد و عمامه افتاد زیر پای نمایندگان. وقتی عمامه سید اولاد پیامبر(ص) زیر پا افتاد خون نمایندگان خط امام به جوش آمد و جنگ آغاز شد. مقصر هم به نظر من قطعاً صباغیان بود.

 

 

عکسی هم از آقای هاشمی وجود دارد که در حال زدن لبخند در موقع این درگیری است.

 

قبل از اینکه به این موضوع بپردازم باید خاطره‌ای تعریف کنم. من در طول نمایندگی‌ام در مجلس فرد پرکاری بودم. حتی نامه‌های مردم را هم در ساعت کاری مجلس جواب نمی‌دادم؛ حتی با رسانه‌ها مصاحبه نمی‌کردم چراکه آن را در وقت اداری حرام می‌دانستم. سیگار هم نمی‌کشیدم در‌حالی‌که خیلی از نماینده‌ها سیگاری بودند و به لابی می‌آمدند و سیگار می‌کشیدند. از تلفن مجلس هم که ۱۰ خط داشت استفاده نمی‌کردم. یک روز بعد از ۲ ساعت نشستن روی صندلی مجلس و نطق کردن و نطق شنیدن و غیره، یک لحظه عمامه‌ام را برداشتم تا سرم را بخارانم؛ خمیازه‌ای هم کشیدم. یک‌مرتبه دیدم یک آقای خبرنگار دوربین را سمت من گرفت و از این حرکتم یک عکس گرفت. به سرعت از روی صندلی بلند شده و به سوی او رفتم و دوربین را از دستش گرفتم. خبرنگارها دورم جمع شدند. به او گفتم «من دو ساعت اینجا نشسته بودم و کار می‌کردم یک عکس نگرفتی تا خمیازه کشیدم این کار را کردی؟!» جواب داد: «خبرنگار جماعت دنبال سو‍ژه است.» من هم پاسخی به وی دادم و آمدم در دوربین را باز کنم تا فیلم‌هایش بسوزد ولی از من خواهش کرد این کار را نکنم. گفتم: «این کار را می‌کنم تا همه خبرنگاران بدانند با غفاری نمی‌توان شوخی کرد.» دیگر خبرنگاران که آنجا بودند گفتند: «آقای غفاری این کار را نکن. ما اخیراً در دیداری که با آقای خامنه‌ای [تازه یک هفته بود ایشان رهبر شده بودند] داشتیم. عکس‌های دسته‌جمعی با ایشان گرفته‌ایم و یادگاری است.» من هم گفتم: «باشد به اتاق ظهور عکس مجلس می‌رویم من عکس خودم را قیچی می‌کنم و بقیه‌اش را به شما بازمی‌گردانم.» همین کار را هم کردم. در مورد صحبتی که شما کردید من هم این حرف را شنیده‌ام که علیه آقای هاشمی گفته می‌شود. چرا می‌گویید آقای هاشمی داشته به آن دعوا می‌خندیده است؟ شاید در آن لحظه کسی حرفی زده باشد که وی خنده‌اش گرفته باشد. یا شاید نماینده‌ای پایش به چیزی گیر کرده و زمین خورده باشد و امثالهم. عکاس هم همان لحظه عکسی از آقای هاشمی در نمای بسته گرفته که نمایندگان دارند همدیگر را می‌زنند و ایشان لبخند بر لب دارد. اینکه این عکس را بگیری و بین این لبخند و کتک‌کاری با صباغیان رابطه و نسبت برقرار کنی مروت و انصاف نیست.

 

 

شما قبل از انقلاب یک کلت کمری داشتید؟

 

بله و با آن نجوا و درددل می‌کردم. با آن به دنبال آزادی مردم می‌گشتم و تضمین‌کننده همه آزادی‌هایی می‌دانستم که بیش از هزار سال بود که از ما گرفته بودند. یک شب به تفنگم گفتم اگر من کشته شدم تو شهادت بده که من برای گرفتن حقوق مردم تو را به دست گرفتم. آن اسلحه را بعد از انقلاب تحویل دادم.

 

 

یک خودکار نیز از یاسر عرفات هدیه گرفته بودید که از فاصله یکی دو متری با هدف، می‌توانست شلیک کند و آدم بکشد. با عرفات رفیق بودید؟

 

فراوان. عرفات آن موقع غیر از عرفات سال‌های پایانی عمر بود. قبل از انقلاب در اردوگاهش زندگی می‌کردیم. یک چریک محض بود؛ حتی تا این اواخر ازدواج نکرد و می‌گفت من با فلسطین ازدواج کرده‌ام و فلسطین که آزاد شد جشن دامادی من است. بسیار شب‌ها تا صبح با یکدیگر حرف می‌زدیم و او مدام از آرزوها و آرمان‌هایش برای آزادی فلسطین صحبت می‌کرد. مدام می‌گفت آزادی را با تفنگ می‌گیریم و آزادی از خان اسلحه رد می‌شود.

 

 

خاطره خاصی هم از او دارید؟

 

بله. سال بعد از اینکه ایشان از لبنان بیرون رفت و با اسرائیل و آمریکا بست و خود را خلع سلاح کرد او را هنگام طواف کعبه دیدم. در محافظت شدید بادیگاردها و پلیس سعودی. خواستم پیشش بروم مأموران نگذاشتند فریاد زدم: «ابوعمار! ابوعمار!» مرا دید و به معاونش گفت: «بگذارید بیاید.» رفتم پیشش و گفتم: «خجالت نکشیدی؟ این‌طور می‌خواستی آزادی را با اسلحه بگیری؟ آرمان‌هایت کجا رفت؟ از ترس موش فرار کردی؟» گفت: «چاره‌ای نداشتم. همه ما را تنها گذاشته بودند.» گفتم: «مگر در انقلاب ما، همه امام و یارانش را تنها نگذاشته بودند پس چرا ما تسلیم نشدیم. تو خانواده مرا می‌شناسی. مگر پدر پیرم زیر شکنجه شهید نشد! مادر ۸۰ ساله‌ام شکنجه روحی نشد! خواهرم به اعدام محکوم نشد و خودم زندان نرفتم و چند سال از دست ساواک آواره نبودم!؟» عرفات کم آورد و گفت: «الآن در طواف هستیم، با من جدال نکن. شب به اردوگاه بیا با هم صحبت کنیم.» به اردوگاه مجهزی که برای او در مکه برپا شده بود رفتم و حدود ۴ ساعت با هم حرف زدیم. شام آوردند گفتم «نمی‌خورم.» ناراحت شد و گفت «چرا؟» پاسخ دادم: «شما به آرمان فلسطین خیانت کردی و من شام تو را نمی‌خورم.»

 

 

بعد از آن عرفات را ندیدید؟

 

چرا. مکرر او را دیدم از جمله در آلمان و لبنان. رفاقتمان اصلاً از بین نرفت اما انتقاداتم به وی پابرجا بود.

 

 

به نظر شما اسرائیل او را به قتل رساند؟

 

بعید می‌دانم. چرا بکشد؟ عرفات دیگر ضرری برای آن‌ها نداشت. یک عنصر بی‌ضرر را چرا بکشند؟! من حتی به مرگ صدام حسین مشکوکم و قتل اسامه بن لادن را اصلاً باور نمی‌کنم.

 

 

چرا؟

 

برای اینکه سیاست بی‌پدر و مادر است. می‌دانید این دیالوگ مال کیست؟

 

 

خیر.

 

مال هارون‌الرشید است پدر مأمون. «الملک عقیم» یعنی حکومت پدر و مادر نمی‌شناسد.

 

 

ظاهراً دعوایی با آیت‌الله محمد یزدی در مجلس هم داشتید.

 

بحث داشتیم نه دعوا. من آقای یزدی را همین الآن هم قبول دارم. ایشان به من خیلی کمک کرده و در چند دوره که صلاحیت من توسط شورای نگهبان رد شده یک‌تنه وارد عمل شده و تمام تلاش خود را کرده تا صلاحیتم مجدداً تأیید شد. من با نظرات آیت‌الله یزدی که یک اصولگرای مطلق است موافق نیستم ولی ایشان را خیلی دوست دارم. آدم بسیار سالمی است و همه اتهامات مالی هم که به ایشان می‌زنند دروغ است. می‌گفتند لاستیک دنا مال ایشان است به همان اندازه که کمیته امداد متعلق به آقای عسگراولادی بود، لاستیک دنا هم مال آقای یزدی است. ایشان را به سلامت قبول دارم. برای انقلاب رنج بسیاری کشیده و تبعید شده است. جزء روحانیون شاخص ضد شاه بود. بعد از انقلاب هم جزء مدیران امام بود. وقتی هم مسئول قوه قضائیه بود هر ایرادی که به دستگاه قضایی داشتیم پیش او می‌رفتیم و می‌گفتیم و خودشان به طور مستقیم وارد عمل می‌شد و جلوی تخلفات را می‌گرفت.

 

 

شما در دادگاه هویدا نیز کنار وی نشسته بودید؟

 

فقط در یکی از دادگاه‌هایش بودم، یک کلمه هم صحبت نکردم.

 

 

در کتاب «معمای هویدا» ادعا می‌شود که شما هویدا را قبل از اعدام با کلت کمری کشته‌اید؟

 

هیچ‌ کس جز خلخالی، هویدا و خدا نمی‌داند چه کسی او را کشت. هر کس بگوید غفاری یا هرکس دیگری این کار را کرد صد درصد دروغ می‌گوید. خلخالی بعد از پایان دادگاه همه را از سالن بیرون کرد و خودش ماند و هویدا.

 

 

صدای تیر هم نشنیدید؟

 

من نشنیدم. حتی آن روز بحث نشد که هویدا کشته شده است. خبر آن چند روز بعد منتشر شد.

 

 

هیچ‌ وقت حتی به طور خصوصی از آقای خلخالی نپرسیدید چه کسی هویدا را اعدام کرد؟

 

هیچ‌ وقت. چون این‌قدر جو آلوده بود اگر حرفی می‌زدیم حالت دفاع از هویدا پیدا می‌کرد؛ اما راجع به نویسنده کتاب «معمای هویدا» یعنی عباس میلانی باید بگویم که وی آدم بسیار کم‌شرفی است. کتابش را از ابتدا تا انتها خوانده‌ام. ایشان هیچ اطلاعی از داخل کشور نداشته و صرفاً داستان‌سرایی کرده است. خود من آن موقع در بطن تمام حوادث کشور بوده‌ام. برای همین اگر کسی راجع به آن دوران اظهارنظر کند سریع می‌فهمم راست می‌گوید یا اوت می‌زند. میلانی هرچه نوشته دروغ و خیال‌پردازی است، معلوم است اصلاً در صحنه ایران نبوده است. من تمام آدم‌های آن موقع که دست‌به‌قلم بودند را می‌شناختم. میلانی در کار نبود. این اتهامات را افرادی سر زبان‌ها انداخته‌اند که قصد انتقام‌گیری از بچه‌های انقلاب را دارند. آقای هویدا فرد قابل دفاعی نبود. ۵ اداره مهم زیر نظر مستقیم نخست‌وزیری شاه اداره می‌شد که یکی از آن‌ها اوقاف بود. پول حرم امام رضا(ع) را می‌گرفت و کارش پرورش آخوندهای مزدور طرفدار شاه بود. می‌خواست از طریق پول‌های اوقاف آخوندها را بخرد و از آن‌ها جاسوسی کند. دومین اداره‌ای که مستقیم زیر نظر هویدا بود ساواک بود. دست ایشان در تمام قتل‌هایی که به دست ساواک انجام شد به خون آلوده است. استعفای ۱۸ شهریور هویدا هم یک حرکت عوام‌فریبانه بود که به دستور شاه صورت گرفت. شاه می‌خواست دست به اصلاحات صوری بزند تا انقلاب را بخواباند. شاه که تیمور بختیار اولین رئیس ساواک را کشته بود ابایی از قربانی کردن دیگر عواملش نداشت؛ حتی برادر کوچکتر خود، علی پهلوی را نیز به زندان انداخت. شما علی پهلوی را ندیده بودید. بسیار انسان شریفی بود. از پدر و مادر هم با شاه یکی و برادر تنی وی بود. بعد از شهریور ۲۰ به همراه سپهبد قرنی می‌خواست علیه شاه کودتا کند که ناموفق ماند. وی فردی مسلمان و متدین بود و حتی فامیل خود را از پهلوی به اسلامی تغییر داده و با نام علی اسلامی شناخته می‌شد.

 

 

پای صحبت‌های علی پهلوی نشسته بودید؟ مخالفتش با شاه چه بود؟

 

شاه را یک موجود کثیف و عیاش می‌دانست و می‌گفت وی هیچ اراده‌ای برای اداره مملکت ندارد و افسارش دست خارجی‌هاست. ضمن اینکه او را دیکتاتور محض می‌دانست، می‌گفت محمدرضا هیچ‌ کس جز خودش را قبول ندارد و این باعث بدبختی‌اش می‌شود. می‌گفت شاه حاضر نمی‌شود هیچ‌ کس بر امور مالی دربار و دستگاه سلطنت نظارت کند. می‌گفت اشرف کشور را اداره می‌کند. می‌گفت پس از روی کار آمدن دولت مصدق، نخست‌وزیر چند روز قبل از کودتای ۲۸ مرداد به شاه اخطار داده بود که اشرف باید ظرف ۳ روز ایران را ترک کند. میلانی دروغ اندر دروغ گفته است. گفته است من از پشت با شلیک دو گلوله هویدا را کشتم. من جنازه هویدا را دیده‌ام، تیرهایی که به بدن وی خورده از روبه‌رو است نه از پشت ‌سر.

 

 

بهتر نبود هویدا در دادگاهی با حضور وکیل مدافع محاکمه می‌شد؟ با توجه به قوانین جاری، به احتمال بسیار قوی، باز حکم اعدام برای وی صادر می‌شد چراکه حتی بر اساس قانون اساسی مشروطه، حتی وزرا نیز باید از انجام هر دستور غیرقانونی شاه امتناع یا استعفا کنند. یا اینکه به وی اجازه داده می‌شد تا خاطرات ۱۳ سال صدارت یا به قول خودش، خاطراتش از شهریور ۲۰ تا ۵۷ را به رشته تحریر درآورد و بعد مجازات شود؟ این‌طور وجهه کار بهتر نبود؟

 

چون در جریان قطعی داستان هستم بگذارید چیزی را صریحاً به شما بگویم. نمی‌دانم داستان فرودگاه انتبه را شنیده‌اید یا خیر؟ یک سری از نیروهای یاسر عرفات عده‌ای از سران اسرائیلی را در آنجا گروگان گرفتند. همان موقع عده‌ای به عرفات گفتند این‌ها را زودتر بکشید وگرنه آمریکایی‌ها نجاتش می‌دهند؛ اما عرفات گفت نه نگهشان می‌داریم برای معامله با اسرائیل خوب‌اند. فردای آن روز ده‌ها هلی‌کوپتر و جنگنده به آن فرودگاه حمله کردند و تمامی گروگانگیرها را کشتند و گروگان‌ها را آزاد کردند. این جریان مال قبل از انقلاب اسلامی است؛ اما خاطره آن در گوش یاران انقلاب اسلامی از جمله من و خلخالی و صدها انقلابی دیگر مانده بود. در همان دادگاه، خلخالی گفت هویدا به من گفته اگر اعدام مرا تنها دو ماه عقب بیندازی ۲۰ میلیون تومان پول به تو می‌دهم. آن موقع با ۶۰۰ هزار تومان پول می‌شد یک آپارتمان سه‌طبقه شیک در یک منطقه خوب تهران خرید. وضع ما هم این‌قدر خراب بود که پول نهار بچه‌هایی که دادگاه را تشکیل داده بودند، نداشتیم چراکه بودجه دست دولت موقت بود و تا به ما پول بدهد طول می‌کشید. ضمن اینکه جهت دولت موقت با ما متفاوت بود. با این تفاصیل چه تضمینی وجود داشت که آنچه در فرودگاه انتبه اتفاق افتاده بود در مورد هویدا رخ ندهد؟ شواهد نشان می‌داد که وی از طریق آدم‌های بیرون زندان، تلاش زیادی را برای آزادی خود انجام می‌داد. ضمن اینکه نگرانی‌هایی از کودتای سلطنت‌طلبان هم وجود داشت. سران ارتش شاه هنوز زنده بودند. از طرفی همه در دادگاه موافق اعدام وی بودند. پدر برادران رضایی که از بنیانگذاران اولیه سازمان مجاهدین خلق بودند و توسط ساواک اعدام شده بودند در همان دادگاه بلند شد و به شدت از اعدام هویدا دفاع کرد.

 

 

پس چپ‌ها هم موافق بودند؟

 

راست‌ها هم موافق بودند.

 

 

فقط دولت موقت مخالف بود؟

 

مخالف نبودند ولی می‌گفتند در این کار عجله نکنید. ضمن اینکه هویدا آدم فرهنگی نبود. فردوست یک آدم فرهنگی بود که از ۵ سالگی با شاه بزرگ شده بود و خاطرات بسیاری از وی داشت. پدرش باغبان رضاخان بود. فردوست چیزهای بسیاری درباره نظام پهلوی نوشته که بسیاری از آن‌ها هنوز هم محرمانه است و در مرکز اسناد وزارت اطلاعات نگهداری می‌شود.

 

 

هویدا کجا دفن شد؟

 

تا جایی که من در جریانم، خواهرش آمده بود پیش خلخالی و جنازه را خواسته بود. آن موقع مردم می‌ریختند و قبر رؤسای ساواک را آتش می‌زدند. امکان چنین کاری برای جنازه هویدا هم وجود داشت. خلخالی به من گفت: «با احمدآقا تماس بگیر ببین نظر امام چیست؟» تماس گرفتم و منتظر جواب شدم. احمدآقا یک ربع بعد زنگ زد و گفت: «امام می‌گویند جسد را هر جا می‌خواهند می‌توانند ببرند ولی هزینه انتقالش با خودشان است» چون حمل جسد با هواپیما نیاز به پول داشت.

 

 

این اتفاق مربوط به چند روز پس از اعدام هویداست؟

 

کمتر از یک هفته. یک روز که به پزشکی قانونی رفته بودم خواهرش پیش من آمد و گفت: «می‌خواهیم جسد را به آنکارا ببریم.» پرسیدم «بعد از آن؟» گفت: «اگر بگویم نمی‌گذارید ببریم؟» گفتم: «نه امام گفته‌اند مشکلی ندارد.» گفت: «شهر عکای اسرائیل.» جسد را به همانجا بردند و نزدیک قبر پدرش خاک کردند.

 

 

اما آیت‌الله خلخالی در خاطرات خود می‌گوید سه ماه بعد از اعدام هویدا، جسد وی توسط ابراهیم یزدی و غیره از سردخانه ربوده شد.

 

شاید تا آن موقع جسد را هنوز نبرده بودند.

 

 

شما فرمودید در همان هفته‌های اول بردند؟!

 

خاطرات آقای خلخالی در اواخر عمر ایشان نوشته شده است. البته شاید هم ۳ ماه بعد برده باشند چون آن روز من فقط پرسیدم کجا می‌برید و خواهرش گفت به اسرائیل.

 

 

هویدا بهایی بود؟

 

بله.

 

 

چرا در کیفرخواستش، اتهام بهایی‌گری ذکر نشده بود؟

 

چرا هست. آقای خلخالی خودش در دادگاه گفت.

 

 

اما متن کیفرخواستش اینجا مقابل من است. چنین اتهامی وجود ندارد.

 

به کیفرخواست کاری ندارم. بهایی بودن آن موقع اتهام نبود.

 

 

ظاهراً در دادگاه با هویدا شوخی هم کرده‌اید؟

 

بله. هویدا در لبنان درس خوانده ولی عربی را خوب بلد نبود. به من گفت: «توکُلت علی‌الله» هر آدمی می‌داند «توکَلت علی‌الله» است. به او گفتم «نترس نیم ‌ساعت دیگر کُلت علی‌الله هستی!» گفت: «آقای خلخالی، غفاری مرا تهدید می‌کند.»

 

 

شما می‌دانستید قرار است اعدام شود؟

 

پس توقع داشتید به هویدا مدال افتخار بدهیم! خلخالی جواب داد: «آقای هویدا این‌ همه آدم کشته‌ای عیب نداشته حالا یکی تهدیدت می‌کند عیب دارد؟!»

 

 

چند خبرنگار در دادگاه هویدا بودند که بعداً به چهره‌هایی سرشناس تبدیل شدند. آقای علی لاریجانی که اکنون رئیس مجلس است. غلامعلی حدادعادل که دستیار فیلمبردار بود و اکنون رئیس فرهنگستان ادب فارسی است. برادرش مجید حداد عادل که فیلمبردار دادگاه بود و بعدها شهید شد. رسول صدرعاملی که خبرنگار روزنامه اطلاعات بود و بعدها کارگردان سینما شد.

 

این را در جریان نبودم.

 

 

آقای علی مطهری نایب‌رئیس فعلی مجلس می‌گوید شهید مطهری از همان روزهای اول انقلاب وقتی می‌شنید برخی جوان‌ها می‌گویند حیف گلوله که خرج این ایادی شاه بکنیم و همه‌شان باید اعدام شوند به آن‌ها اعتراض می‌کرد و می‌گفت در اسلام حتی حقوق مجرم هم محفوظ است. رویکرد شهید مطهری نسبت به وقایع اول انقلاب چه بود؟

 

شهید مطهری بسیار رئوف و مهربان بود ولی می‌گفت کسانی که واقعاً دستشان به خون مردم آلوده است باید اعدام شوند. من نوجوان بودم و پیش ایشان درس‌ طلبگی می‌خواندم. زیست بسیار ساده‌ای داشتند. حتی رنگ موکت خانه‌شان جلوی چشمم است: «کبریتی روشن.» در ایستگاه قنات یا خیابان دولت فعلی زندگی می‌کرد. کف خانه‌اش به طور کامل پوشیده از موکت بود و فرش نداشت. قفسه‌های آهنی آبی‌ رنگ که لبریز از کتاب بود در خانه عرض‌اندام می‌کرد. ایشان نظرش با امثال آیت‌الله خلخالی متفاوت بود. برخی مجتهدین از جمله آقای خلخالی می‌گفتند علم قاضی برای محکومیت یک متهم حجت است و قاضی می‌تواند بر مبنای آن عمل کند. به طور مثال وقتی قاضی دیده فردی قتل کرده بدون نیاز به هیچ ادله و شاهد دیگری می‌تواند حکم قصاص وی را صادر کند؛ اما آقای مطهری نظر دیگری داشت. ایشان می‌گفت قاضی حق ندارد به علم خود استناد کند بلکه بر اساس روایتی معروف از معصوم(ع) بایست با ادله و قسم جرم متهم را ثابت یا وی را تبرئه کند. قطعاً آقای خلخالی مجتهدی مسلم بود. این را بدون بروبرگرد می‌گویم. علمش کف دستش بود و فقه را خوب می‌دانست و برخلاف آنچه می‌گویند بسیار آدم رئوف و مهربانی هم بود. امروز که من این حرف‌ها را می‌زنم دفاع از خلخالی نه نان دارد نه آب، بلکه نان ما را آجر نیز می‌کند ولی نباید چون دست ایشان از دنیا کوتاه است هر نسبتی را می‌خواهیم به او بدهیم. بعد از انقلاب خلخالی سر برخی موضوعات که اکثر آن‌ها هم نزاع‌های سیاسی بود تخریب شد؛ حتی شایعه کرده بودند او معتادان مواد مخدر را اعدام می‌کند درحالی‌که این دروغ محض بود. ایشان حتی یک معتاد را اعدام نکرده است. فقط قاچاقچی‌ها اعدام می‌شدند. من و شما شب اول قبر باید جواب دهیم.

 

مطهری معتقد بود محاکمات انقلابی حتماً باید مشروع و قانونی باشد. برای همین شورای انقلاب را موظف کرد برای دادگاه‌های انقلاب قانون بنویسند. در حکم خود من برای دادگاه‌های انقلاب نوشته بودند باید بر اساس قوانینی که به تصویب شورای انقلاب رسیده است عمل کنم. در مورد دادگاه هویدا هم من اعتراضی از ایشان نشنیدم چراکه هویدا قانونی محاکمه شد. البته باید توجه داشت این اتفاقات سال ۵۸ اتفاق افتاد که کمتر از ۷ ماه از ۱۷ شهریور گذشته بود.

 

 

شما با دکتر شریعتی هم هم‌بند بوده‌اید؟ ظاهراً به ایشان علاقه دارید.

 

۴۰ روز با ایشان در یک بند بودم. من بعد از امام و پدرم ایشان را قبول دارم. آدم روشنفکر و بسیار متدینی بود. نمازش را هم اول وقت می‌خواند. فردی متدین و متعبد بود ولی اهل خنگوله‌بازی هم نبود. واقعاً او به سفر حج نرفته بود بلکه پرواز کرده بود.

 

 

اعتقاد دارید ایشان را هم ساواک کشته باشد؟

 

مرگ دکتر مشکوک است. همین‌طور مرگ حاج آقا مصطفی خمینی.

 

 

چطور؟

 

آقا مصطفی سالم سالم بود و هیچ مشکلی نداشت.

 

 

تقاضای کالبدشکافی ایشان را نکردید؟

 

نه امام نگذاشتند.

 

 

چرا؟

 

گفتند مرگ حق است.

 

 

پزشکی قانونی دلیل مرگ را چه می‌دانست؟

 

سکته قلبی.

 

 

اگر واقعاً ایشان و شریعتی را به شهادت رسانده باشند انگیزه‌شان چه بوده است؟

 

خفه کردن نهضت و خاموش کردن امام. اگر مصطفی می‌ماند یقیناً جای پدرش را می‌گرفت، سوادش کمتر از امام نیز نبود. حدود ۴۰ جلد کتاب نوشته بود. فردی علمی، جدی و در عین حال شوخ‌طبع‌تر از امام بود. فردی کاریزما بود. صدای بمی هم داشت و به شوخی می‌گفتیم آقا مصطفی بلندگو قورت داده است. یادم هست نوجوان که بودم به همراه پدرم سر درس امام رفتیم. امام شروع به درس دادن کرد اما آقا مصطفی اشکالی را به درس ایشان گرفت. امام توضیح داد اما آقا مصطفی دوباره اشکال دیگری به همان مبحث گرفت. دوباره امام توضیح داد اما آقا مصطفی سه‌باره اشکال دیگری را مطرح کرد. امام گفت صبر کن خانه که رفتیم با هم می‌نشینیم درباره این موضوع بحث می‌کنیم.

 

 

شما مدتی هم قاضی دادگاه انقلاب در شمال کشور بوده‌اید. ظاهراً بیش از ده فرد معمم و روحانی‌نما را خلع لباس کرده‌اید.

 

بله. مدتی هم رئیس بسیج کل کشور بودم. در طول جنگ هم نماینده آقای هاشمی در امور رسیدگی به مجروحین جنگ بودم. آقای هاشمی آن موقع در واقع فرمانده کل قوا بود. جالب است بدانید من بابت این مسئولیت‌هایم بعد از انقلاب دیناری حقوق نگرفته‌ام. بله من ۱۶ آخوند را خلع لباس کرده‌ام. یکی از آن‌ها در تنکابن قاچاقچی تریاک بود. آن موقع هروئین در ایران نبود و تریاک زیاد معامله می‌شد.

 

 

از آخوندهای درباری بود؟

 

نه. فردی مفت‌خور بود. عمده‌فروش تریاک بود که کاخی را از محل همین درآمد در بالای کوهی در تنکابن برای خود ساخته بود. من این کاخ را مصادره کردم و او را نیز وادار به ترک آن شهر کردم. یک روز رئیس ژاندارمری تنکابن با یک دسته‌ گل پیش من آمد. گفت: «آقای غفاری من شاید نمازم را هم درست نخوانم ولی ارادتی به آقای خمینی دارم [امام هم نمی‌گفت] در رژیم اعلیحضرت هم بزرگ شده‌ام ولی شما اقتدار مرا در منطقه زنده کردید.» گفتم: «چطور؟» گفت: «این آخوندی که شما او را خلع لباس کرده‌اید هر وقت می‌آمدیم به خاطر موادفروشی بازداشتش کنیم سریع عبا و عمامه‌اش را زمین می‌زد و روستاییان را علیه ژاندارمری می‌شوراند. برای همین جرأت برخورد با وی را نداشتیم اما شما این کار را کردید.» آخوند دیگری بود که خیلی ابراز تمایل می‌کرد که عضو کمیته‌های انقلاب شود. من از قبل انقلاب او را می‌شناختم. هر موقع راهپیمایی به نفع شاه بود در صف جلو می‌ایستاد و عکسی بزرگ از رضاخان را در دست می‌گرفت و به نفع شاه شعار می‌داد. آخوند دیگر فردی قرتی بود که برای دخترخانم‌ها کلاس درس می‌گذاشت و هرچند وقت یک‌ بار دختری پیش من می‌آمد و می‌گفت توسط او مورد آزار و اذیت قرار گرفته است. آخوند دیگری هم بود که یک روز عبا، عمامه، شلوار، کفش زرد می‌پوشید فردا روز با رنگ قرمز این‌ها را ست می‌کرد. از او پرسیدم «آخر کجای روحانیت شیعه گفته‌اند آخوند باید عمامه قرمز سرش کند؟!» گفت: «با این کار می‌خواهم در دل جوان‌ها نفوذ کنم و آن‌ها را جذب دین کنم.» آخوند دیگری بود که می‌خواست بعد از انقلاب نماینده مجلس شود. معلم تعلیمات دینی بود؛ اما عکسی هم در جمع دخترهای بسیار بدپوشش داشت آن‌ هم در روز به اصطلاح «آزادمردان و آزادزنان» تقویم شاهنشاهی یعنی روز صدور فرمان کشف حجاب توسط رضاخان. از او پرسیدم: «پیامبر چند سال عمر کرد؟» گفت: «۴۳ سال!» گفتم: «حضرت امیر گفت ۵۲ سال.» گفتم: «چند تا از جنگ‌های پیامبر را نام ببر.» گفت: «غزوه جمل!» کاملاً تعطیل بود. همه‌شان را خلع لباس کردم.

 

 

اختلافات شما با دولت موقت بر سر چه بود؟

 

دولت موقت واقعا در اداره کشور ناتوان بود. من مصاحبه‌ای در نقد دولت بازرگان کردم که خانواده ایشان وقتی آن را خوانده بودند زنگ زدند و از من تشکر کردند. گفته بودم آقای بازرگان دو خطای استراتژیک نابخشودنی داشت. یکی اینکه فکر می‌کرد سال ۵۷، رونوشت‌‌ همان سال ۳۲ است. دیگر اینکه خود را مصدق می‌دانست و امام را کاشانی. در حالیکه کاشانی یک هزارم اقتدار و پایگاه ملی امام را نداشت و شاه در سال ۳۲ طرفداران بسیاری در کشور داشت. اما وقتی امام به کشور آمد فقط ۹ میلیون نفر به استقبال وی رفتند، موقع وفات ایشان هم ۱۲ میلیون نفر از همه جای ایران آمدند و او را بدرقه کردند. یادم هست تمام کوچه، پس‌کوچه‌های تهران پر از جم

کلید واژه ها: هادی غفاریهویدافردوستآیت الله بهشتی


نظر شما :