تاریک روشنای شهریور ۲۰ در خاطرات سایه

۳۰ آذر ۱۳۹۱ | ۰۳:۵۳ کد : ۲۸۸۷ کتاب
تاریک روشنای شهریور ۲۰ در خاطرات سایه
User Image

نویسنده : مجتبا پورمحسن

مطالب بیشتر
تاریخ ایرانی: انتشار خاطرات هوشنگ ابتهاج ملقب به «سایه»، غزلسرای بزرگ ایرانی که ۸۵ سال از عمر پرفراز و نشیبش را گذرانده، نه تنها برای دوستداران شعر او اتفاقی مبارک است، بلکه به دلیل گستردگی فعالیت‌های ابتهاج برای علاقه‌مندان تاریخ معاصر هم جالب توجه به نظر می‌رسد. چرا که زندگی سایه، وجوه متفاوتی دارد که در نگاه اول شاید خیلی با منطق جاری تاریخ معاصر همخوانی نداشته باشد، مثلاً سایه اگرچه عضو حزب توده بود، اما در رادیو و تلویزیون ملی ایران در دورهٔ مدیریت قطبی برنامه اجرا می‌کرد. او توده‌ای بود و توده‌ای ماند، اما برخلاف همفکران مشهورش پیش از انقلاب هرگز راهی زندان نشد. در سال ۵۸ در اختلافات درونی کانون نویسندگان ایران، از جمله اعضای برجستهٔ حزب توده بود که اخراج و در سال ۶۲ راهی زندان شد و آن طور که خود روایت کرده، بدون محاکمه آزاد شد. این‌ها فقط بخش کوچکی از فراز و نشیب‌های زندگی گیله‌مردی است که کنجکاوی مضاعفی را برمی‌انگیزد. سال‌ها سکوت سایه، عطش مخاطب را برای خواندن روایت‌هایش از پیدا و پنهان زندگی‌ تحریک می‌کند.

 

بی‌شک نقد و بررسی کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» که به تازگی منتشر شده، فرصتی مغتنم‌تر می‌طلبد، چرا که بررسی متن خاطرات ۱۳۰۰ صفحه‌ای قلندر دیروزی که گرد پیری بر محاسنش نشسته می‌تواند خود کتابی صد صفحه‌ای شود. اما در این مجال، بخشی از خاطرات‌ ابتهاج را مرور می‌کنیم.

 

جنگ وقتی جهانی باشد، حتماً نباید کشورت در آن شرکت داشته باشد تا خودت را جزئی از جامعه در حال جنگ بدانی. مردم ایران نیز زمان جنگ جهانی دوم، گوش به اخبار جنگ سپرده بودند. اگرچه دولت ایران در جنگ اعلام بی‌طرفی کرده بود، اما کم بودند کسانی که باور داشتند ایران از جنگ در امان باشد. هوشنگ ابتهاج که آن روز‌ها مقیم رشت بود، خاطرهٔ جالبی از جنگ جهانی دوم دارد: «من زمان جنگ – فکر نمی‌کنم کسی این کارو کرده باشه – یه نقشهٔ بزرگ کشیده بودم، خودم اون نقشه‌ رو کشیده بودم و آنقدر هم نقشه کشیده بودم که دیگه حفظ بودم همه چی ‌رو. نقشهٔ دنیا رو می‌کشیدم با همهٔ جزئیات. یه نقشهٔ بزرگ داشتم و به دیوار اتاقم زده بودم و هر روز خبرهای جنگ رو دنبال می‌کردم، مثلاً آلمانی‌ها فلان‌ جا رو گرفتن. یه سنجاق می‌زدم به اینجا و یه کاموای سرخ هم از اون بالا مثلاً مرز فنلاند وصل بود. این طوری من هر روز وقایع جبههٔ جنگ رو داشتم. هی این سنجاق رو جلو و عقب می‌بردم.» (صفحه ۵۶)

 

ابتهاج در جنگ طرفدار متفقین بود البته نه به این دلیل که عضو حزب توده بود، آن موقع هنوز فقط سیزده سالش بود: «ببینید تو خونهٔ ما دایی من طرفدار آلمان بود، با تعصب دیوانه‌واری هم طرفدار آلمان بود. پدرم آدم ساکتی بود و معمولاً تو این ماجرا‌ها وارد نمی‌شد ولی گاهی زیر لب می‌گفت که این انگلیسی‌ها در ‌‌نهایت پیروز می‌شن؛ در واقع او اعتقاد داشت که از پس انگلیس‌‌ هیچ ‌کس برنمی‌آد. من، تحت تاثیر فضای خونواده و پدر، ‌شاید اولین نفری باشم که شعارنویسی رو دیوارو انجام دادم. ما یه حیاط بزرگ داشتیم با دیوارهای سیمانی، من رو دیوار می‌نوشتم: "پیروزی با متفقین است"‌. داییم می‌دید لجش می‌گرفت. نوکر رو صدا می‌کرد که بیاین این نوشته رو پاک کنین. خب به من که چیزی نمی‌تونست بگه... یه مرتبه می‌دیدی ده نفر دارن دیوار‌ها را می‌شورن. من هم لجوج!... تا یه جمله ‌رو می‌شستن، همونجا می‌نوشتم. داییم از عصبانیت می‌لرزید ولی چیزی نمی‌تونست بگه‌. گاهی می‌نوشتم "مرگ بر نازی فاشیست"... طفلک داییم با اینکه فرنگی‌مآب بود اما نمی‌تونست رادیو بگیره. منو صدا می‌کرد: امیر موشک خان! امیر موشک خان! بیا برای من رادیو برلین رو بگیر.» (صفحات ۵۶ و ۵۷)

 

آن روز‌ها رادیو غنیمتی بود، اما پدر هوشنگ ابتهاج سه چهار سال پیش از تاسیس رادیو در ایران، سفارش داد از خارج برایش رادیویی آوردند، «‌آمریکایی بود؛ خیلی بزرگ و بلند و حجیم.»

 

سوم شهریور سال ۱۳۲۰ در تاریخ ایران یک روز معمولی نبود، نه که در روزهای دیگر یکصد سال اخیر اتفاق خاصی نیفتاده؛ هر روز از تاریخ این سرزمین آبستن حوادث ریز و درشتی بوده، اما بعضی روز‌ها نقطهٔ عطفی است که ‌در آن نطفۀ سرگذشت مردم آن روز و روزگاران بعد بسته شد.

 

سوم شهریور ۱۳۲۰ در اثنای جنگ جهانی دوم، نیروهای متفقین به بهانهٔ حضور مهندسین آلمانی در ایران و پایان دادن به احتمال نفوذ آلمان به ایران حمله کردند. دربارهٔ اینکه قوای روس و انگلیس به چه دلایلی ایران را اشغال کردند، بحث‌های فراوانی مطرح بوده و مورخان و تحلیلگران درباره‌اش بسیار نوشته‌اند. اما ورود روس‌ها از شمال و انگلیسی‌ها از جنوب و غرب، نه تنها پایانی بود بر سلطنت رضاشاه، بلکه تجربهٔ تلخ اشغال کشور از سوی بیگانگان را برای ایران به همراه داشت. ارتشی که رضاشاه با سر و صدای بسیار سامان داده بود، حتی چند هفته هم نتوانست در مقابل قوای متفقین مقاومت کند.

 

در آن ایام هوشنگ ابتهاج که هنوز چهارده سالش تمام نشده بود، طیاره‌های روس را می‌دید که از آسمان زادگاهش رشت، بمب می‌ریختند. نیروی دریایی ایران در بندر انزلی به طرفة‌العینی ویران شد و نیروهای روس وارد شهرهای گیلان شدند. ابتهاج درباره سوم شهریور ۲۰ می‌گوید: «خانوادهٔ ما شهر رو گذاشتیم، رفتیم به یک ده، اسمش «سالک ‌سار» بود. هر روز هم از شهر خبر می‌آوردن. پدرم سرپرستی این قافله را انجام می‌داد. زن‌های چاق فامیل، مادرم چاق بود، خاله‌ام چاق بود؛ با چه مصیبتی سوار اسب شدن، با بدبختی رفتیم ده. پدرم مسئول کل خانواده بود؛ داییم، خاله‌ام و همهٔ فامیل دیگه، آذوقهٔ همه رو فراهم می‌کرد.» (صفحهٔ ۶۰)

 

‌با رسیدن خبر انفعال و سقوط قریب‌الوقوع حکومت مرکزی، ناامنی مناطقی را که در آستانهٔ سقوط بودند، فراگرفت. مردم وحشت‌زده از شهر بی‌دفاع می‌گریختند. با اشغال کامل رشت، طبیعتاً روس‌ها برای اثبات تسلطشان، برقراری امنیت را لازم می‌دیدند. ابتهاج می‌گوید: «هر روز خبر می‌رسید که شهر امن و امانه. این یک واقعیته. خوشبختانه یا متاسفانه؛ یعنی شهری که همیشه پر از گردن‌کلفتی و اوباش‌گری بود، امن و امان شده بود. هر جای شهر پر از زنجیر به ‌دست‌ها و چاقوکش‌ها و اراذل و اوباش بود ولی دوره‌ای که شوروی‌ها اومده بودن، اونجا شایعه کردن که یک سرباز روسی رفته بازار از یک ساعت‌فروشی، ساعتی برداشته و پول نداده، شایعه کردن که سرباز رو تو سربازخونه تیرباران کردن. دکان‌دار دیگه شب در دکان خودشو نمی‌بست، اصلاً یک چیز افسانه‌ای؛ شهر امن و امان و اصلاً کسی جرأت نمی‌کرد خطا بکنه. می‌گفتن: روس‌ها شوخی ندارن. دزدی بکنی تیرباران می‌کنن.» (صفحات ۶۰ و ۶۱)

 

در ادامه، سایه داستان قهرمان‌بازی یک افسر بیلیاردباز روس را تعریف می‌کند که توی گوش سرگردی ایرانی زد که چادر از سر زنی مسن کشیده بود. ابتهاج سپس سراغ آمریکایی‌ها می‌رود که به گفتهٔ او در تهران «چه کار‌ها» که نمی‌کردند. و بالاخره اینکه به زعم ابتهاج «‌تا قضایای آذربایجان، روس‌ها تو رشت خیلی محبوب شده بودن، شهر امن و امان شده بود، ولی سر وقایع آذربایجان قضایا برعکس شد.» (صفحه ۶۲) اما سایه به گفتهٔ خودش، موافق حضور روس‌ها نبود: «من یادمه که سربازهای زن و مرد روس، تفنگ به دست از خیابان‌ها می‌گذشتن و من با چه نفرتی به این‌ها نگاه می‌کردم که این‌ها اومدن کشور منو اشغال کردن. سال ۲۰ که من سیزده سالم بود.» (صفحات ۶۲ و ۶۳)

 

در این بین روایت سایه در مورد آمریکایی‌ها تازگی دارد و قابل بررسی است. تا جایی که در روایت‌های تاریخی خوانده‌ایم، آمریکایی‌ها از اواخر جنگ جهانی و از اواسط دههٔ ۲۰ در ایران حضوری پررنگ داشتند. همان‌طور که ابتهاج تجربهٔ رقصیدن آمریکایی‌ها با دختران ایرانی در سال ۱۳۲۴ در کافۀ پرنده آبی در میدان فردوسی را روایت می‌کند. اما در سال ۱۳۲۰ این انگلیسی‌ها بودند که در تهران جولان می‌دادند و روایت‌های متعددی دربارهٔ تعرض سربازان انگلیسی و هندی‌هایی که در ارتش بریتانیا خدمت می‌کردند، منتشر شده است. در روایات تاریخی کمتر به ماجراهایی که آمریکایی‌ها در سال ۱۳۲۰ در ایران به وجود آورده‌اند، اشاره می‌شود.

 

هوشنگ ابتهاج ۸۵ سال از تاریخ ایران را زیسته و شاهد وقایع تاریخی بسیاری بوده است. رد پای بسیاری از این اتفاقات را می‌توان در خاطرات سایه دید، اگرچه به نظر می‌رسد شاعری چون او از هر کدام از اتفاقات نظیر سوم شهریور ۲۰ خاطرات جزئی‌تر و جذاب‌تری داشته باشد.

پیر پرنیاناندیش؛ در صحبت سایه

خاطرات هوشنگ ابتهاج

میلاد عظیمی و عاطفه طیه

انتشارات سخن

تاریخ نشر: ۱۳۹۱

دو جلد - ۱۵۰۰ صفحه

۷۵ هزار تومان

کلید واژه ها: هوشنگ ابتهاجشهریور 1320


نظر شما :