بعضی از علل ترقی و انحطاط تاریخی ایران

۱۷ بهمن ۱۳۹۰ | ۱۸:۱۴ کد : ۱۷۸۱ دفتر مقالات
خرداد ۱۳۲۸
شکی نیست که مملکت ایران و قوم ایرانی در بعضی از ادوار تاریخی خود دارای ترقی و تعالی و تمدن شایان توجهی بوده و در برخی دیگر انحطاط و تنزل داشته و خیلی از تمدن دور شده است و این ترقی و تنزل لامحاله علل اجتماعی و اسراری داشته و دارد که تحقیق آن‌ها و غور و تامل در پیدایش آن‌ها هم از لحاظ علم الاجتماع و هم از حیث نتایج عملی توجه به آن‌ها برای خواص و مخصوصا طبقات بانفوذ و موثر در روش عمومی مملکت (اگر دلسوزی داشته باشند) مفید است.

 

کتاب معروف مونتسکیو حکیم خردمند و نکته‌سنج فرانسوی در عظمت و انحطاط رومی‌ها و جهات و حکمت آن و مقدمۀ ابن خلدون هر دو شاهکار جاویدی از فلسفۀ تاریخ است و البته اولی برای ملل عاقل مغرب زمین منشأ فواید و موجب انتباه و اصلاح روش سیاسی و اجتماعی و اخلاقی بوده است. این نوع مطالعه و تحقیق در حکمت تاریخ که حالا از آن غالبا به اسم فلسفۀ تاریخ یاد می‌شود در واقع جوهر تاریخ است و آن را غایت اصلی آن فن باید دانست. گیبون۱ تاریخ مفصل و دقیق و جامعی نوشته که آن را هم شاهکار توان نامید و در واقع ثبت وقایع سلطنت و جمهوریت مملکت بزرگ روم است ولی آن کتاب به تنهایی چنان نتیجه و درسی نمی‌توانست داشته باشد که کتاب بالنسبه کوچک مونتسکیو همچنان که تاریخ عظیم طبری و ابن‌الأثیر و مسعودی و ابن خلدون و چهل پنجاه کتاب مفصل و مختصر تاریخ مشرق (دنیای اسلام) آن فایدۀ فلسفی را که مقدمۀ ابن خلدون (که وی را مونتسکیوی مشرق نامیده‌اند) دارد، نداشته و همین است که ما اینگونه کتب را یعنی نظایر کتاب مونتسکیو و ابن خلدون را چکیده و عصاره و جوهر تاریخ شمردیم. اگر چنین کتابی نیز برای جوهر تاریخ ایران داشتیم گمان می‌کنم شاید منشأ فایدۀ تنبه و اصلاحی برای ملت ما می‌شد.

 

اینجانب در ۴۵ سال پیش در قاهره (مصر) رسالۀ کوچکی در این زمینه نوشتم که طبع و نشر شد و آن نوشته اگرچه در آن زمان باعث شهرتی برای من شده و مقبول افتاد اگر حالا به انظار ارباب معرفت امروزه عرضه شود مانند اشعار ابتدایی یک شاعر در اوایل جوانی مثلا ۱۴ سالگی وی جلوه خواهد کرد و مورد توجه نخواهد شد، اگرچه آن رساله را پس از تحصیلات ممتدی و فرا گرفتن مایه‌ای از علوم قدیمه و جدیده از هر نوع و مطالعۀ کتبی به زبان‌های عربی و فرانسوی و انگلیسی و یکسال بعد از ترجمۀ کتاب «تمدنات قدیمه» گوستاولبون به فارسی نوشته بودم.

 

حالا که به تاریخ قدیم و جدید ایران بیشتر آشنا هستم بیشتر احساس می‌کنم که وجود چنین کتاب یا رساله یا مقالاتی بر اثر غور در تاریخ ضرورت دارد و چنین تألیفی اگر نقائص اجتماعی و فردی ما را آشکار می‌سازد باید از طرف خود ایرانیان نوشته شود ورنه اگر به قلم یک خارجی با هر اندازه بی‌غرضی هم که باشد نوشته شود و عین حقیقت را کماهی و بلکه حتی معتدل‌تر از میزان حقیقی بنمایاند حس عزت ‌نفس و به اصطلاح نا‌زیبای جدید «غرور ملی» ما به جوش می‌آید و نویسندۀ آن مورد طعن و حملات و اتهام به دشمنی و غرض‌ورزی شده صد مقاله در رد آن خواهیم نوشت و به جای آنکه درس عبرت و تنبهی برای ما بشود مایۀ افراط تعصب و لجاجت می‌گردد.

 

البته آنچه خارجیان از معایب ما بگویند چه از اسلاف قدیم ما و چه از مردم این زمان به ما تلخ و ناگوار می‌آید و این در حکم قاعدۀ عمومی است که هر کسی تعریف ما را کرده شخص دانشمند و بی‌غرضی بوده است و آنکه عیبی بر ما گرفته مغرض و خصم و حسود و جاهل. از کتاب «تربیت کوروش» کزنفن که اخلاق ایرانیان قدیم را می‌ستاید حظی می‌بریم و نویسندۀ کتاب حاجی ‌بابا را به دشمنی نسبت می‌دهیم ولی غافل از اینکه‌‌ همان کزنفون در کتاب دیگر خود «آنابازیس» در موقع صحبت از بی‌انضباطی و فساد قشون اردشیر دوم در جنگ با یونانی‌هایی که تحت سرداری خود نویسنده بودند می‌گوید که سرداران ایرانی ستوربانان و ساقی‌ها و خاصه تراش‌ها و نظایر آن‌ها را در موقع سان قشون آورده و در مقابل پادشاه یا سپهسالار نمایش داده پول به عنوان حقوق و مصارف آن‌ها گرفته و خود می‌خوردند (که چندان بی‌شباهت به اوضاع ربع اول قرن کنونی یعنی قرن چهاردهم و زمان ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه نیست) و از طرف دیگر مولف کتاب حاجی ‌بابا در جلد دوم کتاب خود انتقادات خوشمزه‌ای هم حتی از اوضاع انگلستان می‌کند. پس تحقیق عالمانه و بی‌غرضانه و توضیح حقایق نباید به هیچوجه تحت تاثیر حب و بغض شخصی یا ملی درآید، نه تعصب عربی مفرط بر ضد عجم که بیرونی به ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه الجبلی نسبت داده و از آن انتقاد می‌کند و آن را حمیت کورکورانه می‌شمارد یا مبالغۀ منسوب به صاحب بن عباد از نگاه نکردن به آئینه تا ایرانی را ندیده باشد پسندیده است و نه تعصبات شعوبی بعضی از مولفین قدیم یا نمونۀ کامل آن مرحوم میرزا آقاخان کرمانی و بعضی معاصرین مدعی علم که اصلا تمام علوم و تمدن اقوام دیگر عالم و حتی قسمت اعظم زبانشان را از ایران و فارسی دانسته‌اند، مایه روسفیدی است. هیچکس در دنیا با مبالغه در مدح و ثنای خود نتوانسته و نمی‌تواند مردم دیگر عالم را به علو مقام و شرافت و فضائل خود معتقد کند و چون در بعضی ممالک خارجه آزادی کلام کامل است آنچه نسبت به قوم و مملکت‌ ما عقیده داشته و دریافته باشند خواهند نوشت و گاهی ما خبر هم نمی‌شویم و اگر موقعی ملاحظۀ ترس و واهمه‌ای از اظهار علنی مطالب به نام و نشان داشته باشند مانند مولفین کتاب «بی‌گناهی و غرض»۲ به زبان انگلیسی که در سال‌های آخری قبل از جنگ نشر شد یک سلطان مدی به طور قصه ساخته و آنچه می‌خواسته‌اند به حق و ناحق بگویند به او نسبت می‌دهند.

 

از ابتدای مشروطیت ایران اتصالا صحبت و نوشتن از سرّ عقب‌ماندگی و فقر و جهالت ما و اختلال و فساد در امور مملکتی و فقدان صد‌ها شرایط تمدن و آداب و تربیت در قوم ما مرسوم شده و به مرور زمان این تحقیق و نقادی فوق‌العاده شدت یافته و اغلب کل اوقات مردمان شهری را مستغرق ساخته است. این نقادی با ترقی میزان معرفت بین اشخاص تحصیلکرده به تدریج کامل‌تر و دقیق‌تر شده و نسبت به موضوعات مربوط به این نقائص موشکافی و حلاجی زیاد به عمل آمده است و در تحری طریق اصلاح هم بسیار مطالبی گفته و نوشته شده است ولی در پیدا کردن سررشته و کشف مبدأ اصلی نقائص ملی اتفاق آراء حاصل نبوده و نیست و شاید این تشتت آراء نتیجۀ عدم توجه کامل به تاریخ و تدقیق در اوضاع گذشتۀ این مملکت است.

 

به گمان اینجانب عقاید گوناگونی که در سبب یا اسباب دور افتادۀ ما از جادۀ مستقیم و داشتن نقائص ملی بزرگ اظهار شده ناشی از غفلت از طریقۀ تحقیق علمی صحیح بوده و هست و وارد شدن در مطلب از آن طریقه عقل سلیم و روشن‌بینی کاملی مانند عقل دکارت فرانسوی و بیکن انگلیسی لازم دارد ورنه تعقیب طرق مختلفه و مبالغه در اثر این یا آن نقیصه و ربط دادن هر فسادی به آن یکی و عدم رعایت حس تناسب و اعتدال در حکم محققین اجتماعی ما را شبیه به کورانی می‌سازد که به قول مولوی به تماشای فیلی رفته و با حس لامسه به فیل نزدیک شده بودند و پس از برگشتن هر یک از آن‌ها فیل را برطبق عضوی که مورد لمس او واقع شده بود تعریف می‌کرد، یکی می‌گفت فیل چیز پهن و نازکی است (زیرا که دست به گوش فیل زده بود) و دیگری که خرطوم را لمس کرده بود فیل را چیز استوانه‌ای نرمی دانسته و چنان وصف می‌نمود. بعضی مدعیان حکمت‌شناس ما هم نقص اصلی و عله‌العلل فساد و خرابی را گاهی حجاب نسوان و گاهی خط عربی و گاهی کمی آب در مملکت و گاهی اعتقاد به قضا و قدر و قسمت و سرنوشت و گاهی تسلط روحانیون بی‌حقیقت و حتی گاهی هم العیاذبالله دین اسلام تشخیص داده و اصلاح امور و کسب ترقی مدنی و ثروت را موقوف به دفع آن نقیصه به عقیدۀ خود دانسته‌اند و گاهی هم تا حدی به مطلب نزدیک شده و مانند میرزا ملکم خان نبودن قانون و عدم رعایت کامل و شدید و لایتخلف آن و فقدان عدالت و امنیت قضایی را مایۀ اصلی همۀ خرابی‌ها و فقر و ذلت نادیده و ناشنیدۀ این ملت شمرده‌اند. ولی اگر دقیق‌تر شویم خواهیم پرسید که این فقدان مطلق عدالت که مبتلای آن هستیم و ظلم زورمندان بر زیردستان ناشی از چیست و اگر مربوط به نقص علم و تمدن است چرا مملکت ما در قرن چهاردهم (که فرنگی‌مآب‌ها آن را قرن بیستم می‌نامند) با وجود داشتن بسیاری از آثار مکتسبۀ تمدن عصری به اندازۀ روم قدیم بیست قرن پیش پیرو قانون و اصول عدالت مستقر نیست.

 

اینجاست که عطف نظر عمیقی به تاریخ و سرگذشت قوم ایرانی موجب التفات بکنه امر تواند شد. سرّ اصلی انحطاط ملت ما در مبانی اخلاقی است و نقصی که از این حیث وجود دارد با تاریخ مملکت مربوط است. استیلاهای پی در پی اقوام خارجی و ظلم مفرط داخلی و جنگ‌های مستمر روح مردم این مملکت را علیل و ذلیل نموده، قدرت اخلاقی را در هم شکسته و قوای روحانی لازم برای استقامت در مقابل حوادث و ظلم را ضعیف ساخته است. سستی اخلاق اجتماعی و زوال استحکام و متانت در خصائل شریفۀ روحی حس شرافت و حیثیت فردی را هم متزلزل می‌سازد و بنابراین همانطور که جسم ضعیف و ناتوان و بی‌قوت قدرت مقاومت در مقابل حملات امراض بی‌شمار محیط خود را نداشته و به انواع درد‌ها به سهولت مبتلی می‌شود روح ضعیف نیز معرض امراض روحی که به بقاء فرد و نوع مضر و بلکه مهلک است می‌گردد.

 

حیثیت یا «صفت» یا خصلت مردانگی که بنیان راستی و شرافت و متانت اخلاقی است مایۀ اصلی بزرگی حقیقی ملت است، ضعف حیثیت و شهامت اخلاقی قدرت نفسانی را ضعیف و آن را مستعد امراض دروغ و نفاق و خودخواهی مفرط و بی‌نظمی و شیوع مسامحه و بی‌قیدی می‌کند و چنان اجتماعی را که افراد آن حیثیت انسانی و «صفت» را از دست داده‌اند فلاحی نیست و دیر یا زود به انقراض می‌رود یعنی اگر همسایگان او از فرط طمع در خاک او و رقابت شدید بین خود نگذارند یک قوم خارجی از میان خودشان تسلط یافته آن‌ها را محکوم خود سازد بندۀ زورمندان داخلی خواهد شد. زمانی مثل مردگان زردشتی به صورت ظاهر سرپای خود می‌ماند و پس از آنکه کلاغ‌ها و لاشخورهای داخلی گوشت و پوست او را خوردند استخوان او افتاده و پاشیده می‌شود ولی اگر رقابت خارجیان زورمند در میان نباشد یا یکی از آن‌ها به زودی آن قوم را در حیطۀ تسخیر خود می‌آورد و یا اگر بر فرض بعید هیچ خارجی هیچگونه مداخله‌ای نکرده و نظری به آن خاک و آن قوم نداشته باشد تباهی کامل اخلاق فردی و اجتماعی منتهی به انحلال و پاشیدگی ملت شده، عشایر پر زور نیمه‌وحشی خود مملکت شهرنشینان را حلقه بگوش خود ساخته و اگر معتدل باشند گاو شیرده خود کرده می‌دوشند.

 

مقصود از کلمۀ «حیثیت» خصلت روحی است که فرنگی‌ها به آن «کاراکتر» می‌گویند و غالب اقوام غربی آن صفت را واجدند و شاید بهترین مثال آن در قرن اخیر فنلاندی‌ها و بوئر‌ها و ایرلاندی‌ها است. گمان می‌رود که ایرانیان قدیم عهد هخامنشی و شاید دورۀ اشکانی تا حدی این خصلت حیثیت و مردانگی و پهلوانی را داشته‌اند زیرا که در میان ایشان سلحشوران و مخصوصا سواران که نمونۀ حیثیت و سرفرازی و شجاعت روحی طبقۀ عمدۀ اصناف مملکت بشمار می‌رفتند زیاد بودند، حتی یونانیان و رومیان هم آنها را «باربار»‌های شریف می‌شمردند و در صلح و جنگ آن‌ها را قرین خود دانسته به قول آن‌ها اعتماد داشتند.

 

تمرکز اداری در عهد ساسانیان و شدت ظلم در بعضی از ادوار آن و جنگ‌های طولانی بنیۀ روحانی مردم را ضعیف ساخت ولی هنوز اساوره (جمع سوار) که نمونۀ پهلوانی و مردانگی و «شوالیه»‌های آن عصر محسوب می‌شدند مایۀ عظمت و سربلندی ملک و ملت بودند. در مآخذ یونانی و رومی دیده می‌شود که «قانون پارس و ماد» شهرت داشته و ایرانیان به شدت رعایت آن‌ها معروف و در تقید به آداب و رسوم ملی نیز ثابت بودند و کافی است برای مثال گفته شود که سفیر ژوستینین دوم امپراطور روم شرقی که در سنۀ ۵۶۵ مسیحی جلوس کرد و بلافاصله سفیری برای اعلان تاج‌گذاری خود به دربار خسرو انوشیروان فرستاد، در سرحد روم و ایران ده روز مجبور به توقف شد و بواسطۀ عید فروردگاه (که ده روز بود) نتوانست در سیر خود مداومت نماید ولی اگر امروز سفیر دولت بزرگی در عید نوروز وارد شود بزرگان مملکت جشن نوروز را کنار گذاشته به استقبال او می‌شتابند در صورتی که اگر در عید میلاد مسیح سفیری وارد لندن شود به ملاقات هیچیک از رجال انگلیس موفق نمی‌شود.

 

استیلای عرب و مغول و سلسله‌های مختلف ترک بر ایران و زبونی و محکومیت ایرانیان به تدریج حس استقلال فردی و جمعی و مردانگی را ضعیف ساخت و این ناجوانمردی در ادبا و شعراء هم مشهود می‌شود، اگر ابوزید سروجی موهوم عرب هم برای دیناری طلا پول را مدح کرده به خدا می‌رساند و «لولا التقی لقلت جلت قدرته» می‌گوید و هم برای یک دینار دیگر آن را ذم و هجو کرده «تباله من خادع مماذق» می‌سراید. قاآنی که موهوم هم نیست در مدح حاج ‌میرزا آقاسی صدراعظم محمدشاه قصاید غرایی سروده او را به فلک می‌رساند و یا مبالغۀ

«ملکی هست در لباس بشر / کاین خلایق نه لایق بشر است»

وصف می‌کند چندی بعد در مدح جانشین او میرزا تقی‌خان امیر می‌گوید:

«بجای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی / که مومنان متقی کنند افتخار‌ها»

 

تا چندی قبل اثری از رسم و راه مردانگی و تقید به قول و اصول پهلوانی هنوز در زورخانه‌ها محفوظ بود و شاید هنوز باقی باشد. در میان طبقۀ اصناف از حرفت‌های مختلف نیز قرن‌ها چنین اصولی که فرنگی‌ها به آن «کوداخلاقی»۳ گویند و در میان مسلمین فتوت نامیده می‌شد وجود داشته است، میان داش مشدی‌های خودمان هم داشتن قول و کردار و صفت مرسوم بود و راست قولی علامت مردانگی و دروغ‌زنی و نفاق و دوروئی که به اصطلاح عوامانه «حقه‌بازی» و «نارو زدن» و «پشت هم ‌اندازی» نامیده می‌شد و امروز به اسم دیپلوماسی خوانده می‌شود منافی صفت مردی شمرده شده و صاحبان این اخلاق را مجازا مخنث و بی‌صفت حساب می‌کردند. در فرنگستان هم چنین اصولی بین بازیگران عرصۀ (صحنۀ) تیاترهای کلاسیک و غیره وجود دارد و اهل ورزش (اسپورت) نیز به راستی و منش خوب تقید دارند و گذشته از صنف مخصوصی غالب افراد ملل مغربی نیز دارای اخلاق متین و راستگو و درست کردار و به قول انگلیسی‌ها «جنتلمن» هستند.

 

در ایران بدبختانه حیثیت (کاراکتر) چنانکه گفتیم ضعیف شده و در میان افراد طبقۀ حاکم صفات نقیض آن غالب گردیده و از راه و رسم مردی و مردانگی و راستی و تقید به کردار نیک اثری نمانده است. در صد سال اخیر مهر کردن قرآن و فرستادن عهد و پیمان تأمینی با آن و وعدۀ مساعدت به رؤسای عشایر و جلب آن‌ها به شهر پس از دادن اطمینان و قول سپس کشتن آن‌ها امثلۀ متعددی دارد در صورتی که امرای عرب در لشکرکشی‌ها و فتوحات مسلمین به رعایت پیمان صلح خود مقید بودند.

 

سلطان محمد خوارزمشاه به طمع مالی که ایلچیان چنگیز حامل آن‌ها بودند ایشان را کشت و با آن کار سد یاجوج را شکست و باعث نکبت عظیم برای ایران و عالم اسلامی شد. خود خوارزمشاه از جلو مغول فرار کرد و پیاپی از ترکستان تا کنار بحر خزر عقب نشست و امراء و سرداران ایران هم استقامت نورزیده به زودی مملوک سران مغول شدند.

 

شاعر حکیم بزرگ ما شیخ سعدی هم در عزای مستعصم «آسمان‌ را حق بود گر خون ببارد بر زمین» سروده و هم در مدح انکیانو امیر مغول «خسرو عادل امیرنامور» گوید. راست است که قشون مغول شجاع و جنگاور و اغلب غیرقابل مقاومت بود و تنها ایران و ترکستان و عراق را مسخر نساخت بلکه از شمال بحر خزر تا مسکو و لهستان و بالتیک را استیلا نمود و از طرف مشرق هم آسیای مرکزی و مملکت تانغوت‌ها و چین را تسخیر کرد لکن چینی‌ها سر تسلیم فرود نیاوردند و همه جا جنگ کرده و عاقبت قلاع خود را خراب نموده امراء و سرداران آن‌ها خود و عائلۀ خود را به آتش انداختند و سوختند. مثال‌های فوق‌العاده نمایانی از این استقامت درچین می‌توان ذکر کرد و خواندن تاریخ جنگ‌های مغول با چینیان که داستان کامل آن‌ها را هورث در کتاب عظیم و جامع خود «تاریخ مغول» به زبان انگلیسی شرح داده انسان را پر از اعجاب و حیرت می‌سازد، اینک یک مثال: در جنگی بین اردوی مغول و اردوی چین در شمال‌ شرقی آن مملکت عاقبت چینی‌ها مغلوب شدند و اتفاقا سردار چینی زنده به دست مغول افتاد. او را پیش خان مغول آوردند و از او خواستند که کرنش کند قبول نکرد، آنچه اصرار و زجرش نمودند تن در نداد پس یک بازوی او را بریدند و باز اصرار به تعظیم کردند زیر باز نرفت، بازوی دیگرش را بریدند باز تسلیم نشد، پس نخست یک پا و بعد پای دیگرش را بریدند و هر دفعه باز به او زور آوردند که کرنش کند نپذیرفت و در آخرین دم که جان از تنش بیرون می‌شد پشت به خان مغول نمود و رو به جنوب کرده به پادشاه چین تعظیم کرد و مرد. مغول‌ها دور جسده مردۀ او دائره‌ای زده شمشیرهای خود را کشیده و روی تن آن سردار چینی به علامت احترام گرفته فریاد کردند که «ای قهرمان دلاور اگر دفعۀ دیگر به دنیا برمی‌گردی خواهشمندیم از میان قوم ما در مغولستان ظاهر شو». این روح شهامت را در ممالک مغرب و میان آن اقوام فراوان می‌یابید. اظهار یکی از سران و وزرای آلمان در مقابل محکمۀ نورنبرگ وقتی که خطر اعدام او را تهدید می‌کرد و اعدام هم شد و از او سوالاتی راجع به هیتلر و کارهای او کردند نمونۀ از این صفت است که گفت من کسی نیستم که نسبت به شخصی که دیروز «هوزنا» می‌گفتم حالا بگویم «دارش بزنید»۴. تعظیم و تکریم خاص فوق‌العاده‌ای هم که فرقۀ شیعه از حضرت امام حسین می‌کنند شاید بیشتر به همین صفت مردانگی و حیثیت و عدم تسلیم بناحق مربوط است و شکی نیست که شهامت و حیثیت و عزت ‌نفس همیشه و همه جا حس ستایش و اعجاب مردم را حتی مردم کم حیثیت را تحریک می‌کند.

 

پس باید باز بیندیشیم که موجب عمدۀ سستی اخلاق لازمه برای انضباط و صحت امور و درستی کردار و ترقی تمدن حقیقی و تکامل رشد ملی ایران چه بوده و هست و برای رفع این نقص اساسی چه می‌توان کرد؟ فراهم آوردن اسباب نشو و نمای روح مردانگی و راستی و ایجاد ملکۀ فتوت و مروت انسانی در قومی سهل نیست، کیفیت تعلیمات اولیه و حکایات و داستان‌ها برای باسواد‌ها و مواعظ و تعلیمات روحانی در طبقۀ عوام تأثیر بسیار مهم دارد و گمان می‌کنم سه چهار وسیله برای شروع به ایجاد روح و اخلاق پاکتر در افراد و بالتبع در جامعه باعث شروع نهضتی برای پاکبازی و عفت اخلاقی تواند شد. نخست اقدامی برای ایجاد چند (مثلا پنج الی ده) مدرسۀ ابتدایی و معادل آن کودکستان و دو یا سه مدرسۀ متوسطه و دو سه تا دارالمعلمین و دارالمعلمات در تحت ادارۀ کامل و مطلق یک عده معلمین و پرستاران مرد و زن از یکی از ممالک کوچک متمدن مانند سوئد یا سوئیس و دادن یک عده مثلا پانصد تا هزار نفر از اطفال صغیر سالم ایرانی (مثلا چهار پنج ساله) به آن مؤسسات تربیتی شبانه‌روزی و قطع روابط کامل آن‌ها با خارج و در صورت امکان برقرار کردن این موسسات دور از شهرهای بزرگ و در اماکنی دارای هوای خنک و سالم و تدارک همۀ لوازم زندگی و کار در آن نقاط و دقت کامل در انتخاب معلمین و پرستاران ایرانی نیک سیرت و ترتیب کتب درسی به طوری که ضامن ایجاد و حفظ خصائل انسانی معتدل باشد مثلا نه شامل ثنای اشخاص به اوصاف غیرممکن و منافی زندگی باشد مانند قصۀ بوستان سعدی در خصوص عرضۀ حاتم طایی سر خود را به‌‌ مهمان خود که فرستادۀ امیر یمین بود و نه مروج خصائل ناپسندیده مانند نگاه داشتن صالحی سنگ پاره‌ای را که کسی وقتی بر سر او زده بود و زدن او بر سر‌‌ همان شخص وقتی که به چاه افتاده بود زیرا که شکی نیست که قسمتی از فساد اخلاق اجتماعی یا نقصان رشد و غیرکامل از اینگونه داستان‌ها بر می‌خیزد و چه سرمشقی برای گمراه کردن جوانان موثر‌تر از قصۀ پادشاهی تواند شد که وجهی به سوداگران غریب داد که پس از عودت به دیار خویش سال دیگر فلان مقدار از فلان متاع برای او بیاورند و وزیر او که در موقع تنظیم فهرست احمق‌های مملکت به حکم پادشاه اسم خود شاه را در اول فهرست نوشت و در مقابل بازپرس پادشاه گفت شکی نیست که کسی که آن همه پول به غرباء بدهد که برای او مالی بیاورند سفیه است زیرا که قطعا نخواهند آورد و پول را می‌خورند و چون پادشاه گفت اگر در سر موعد مال را آوردند چه خواهی گفت جواب داد نقلی نیست و جبران آن سهل است، در چنین صورتی اسم پادشاه را محو کرده اسم آن تجار را در جای آن می‌نویسم و هکذا صد‌ها حکایات دیگر که از شرح آن‌ها خودداری می‌کنم.

 

دوم اصلاحی اساسی در طرز تعلیم طلاب علوم دینیه و در صورت امکان تأسیس یک یا چند مدرسۀ بزرگی برای آن‌ها که در آن‌ها اصول دین به طور ساده و مجرد از حشو و زواید و فقه مذهب جعفری و فقه مذاهب اربعۀ اهل سنت و مقداری از حکمت و کلام تعلیم شود و شرط پذیرفته شدن در آن مدارس داشتن سرمایه‌ای از تحصیلات علوم جدیده از حکمت طبیعی (فیزیک) و شیمی و تاریخ طبیعی و علم حیات از قبیل تشریح و وظائف‌الأعضاء و مبادی طب و مخصوصا میکروب‌شناسی و کیفیت ظهور و سرایت و انتشار امراض بوده باشد و البته آن مدارس باید درجاتی داشته باشد مانند ابتدایی و متوسطه و عالی که به تدریج همۀ صاحبان حرفت روحانی از امام جماعت و واعظ تا آخونده ده از آن مدارس بیرون آمده باشند و تا دارای تصدیقنامۀ آن مدارس نباشند جواز اشتغال به آن حرفت به آن‌ها داده نشود ولی این رسم جواز داشتن روحانیان باید موقتی و مثلا برای بیست تا سی سال باشد و بس و بعد آن شغل آزاد گردد و اگر ترتیبی برای معیشت این صنف روحانیون صاحب جواز داده شود و مالیات مخصوصی برای این کار از مردم متدین مملکت که عضویت جامعۀ دینی را قبول کرده طالب بهره‌مندی از رسوم و اعمال مذهبی مانند نماز جماعت و وعظ و نماز میت و اجرای عقد و تعلیم مسائل دینی و قرائت قرآن و استفاده از مسجد و غیره هستند به اندازه‌ای که کافی مقرری آخوند ده یا محله یا مجتهد شهر باشد بگیرند حصول مقصود کامل‌تر می‌شود و البته نظارت بسیار شدید و فوق‌العاده دقیقی لازم است برای مراقبت در اخلاق و اعمال و علم و فهم و روشنی فکر این صنف روحانیان تا کاملا بر طبق مطلوب بار آیند و دارا و مروج اخلاق فاضله و راستگویی و مروت و درستی و حیثیت و بالاخص دین‌دار واقعی یعنی متدین روشن ضمیر باشند و اگر شرط دوم یعنی روشنی فکر را حائز بوده ولی باطنا اعتقاد واقعی به مبانی دین از خدا و پیغمبر و آخرت نداشته باشند نباید جواز و مقرری داشته باشند و اگر بعد‌ها فقدان این شرایط یا سلب آن‌ها در ایشان مشهود گردد باید در ضمن تصفیه و غربال متناوب ‌گاه بگاهی مذبذبین و مستضعفین و منافقین از میان ایشان اخراج شوند.

 

سوم ایجاد عدۀ بسیار زیاد مدارس ابتدایی و متوسطۀ حرفتی و صنعتی و زراعتی خیلی ساده و بی‌تجمل و کم خرج به بسیط ‌ترین طرز زندگی و فاقد هر نوع تجدد ظاهری جز شرایط صحی و تخصیص قسمت بسیار عمدۀ تعلیمات پس از خواندن و نوشتن به این امور صنعتی و زراعتی و حیوان‌داری و خانه‌داری و مرغ‌داری و تربیت زنبورعسل و بنایی و چاه‌کنی و باغبانی و غیره و غیره و قسمتی دیگر به فن حفظ‌الصحه و وسائل مصونیت از امراض. به این طریق همت و قوی و حواس اکثریت عظیمۀ مردم متوجه و مصروف تولید وسائل رفاه و کار مفید می‌شود و سیاست‌پیشگی که امروز مرض وبائی هوسکاران علو طلب شده و باعث هجوم بیت‌المال است محدود به عدۀ بالنسبه کمتری می‌شود و به این طریق قوای عاطله در مملکت که به قول معروف روز‌ها پشت میزنشین و عصر‌ها معتکف پای منقل وافور و شب‌ها ملازم بزم عرق‌خوری و قمار هستند به کارهای مفید انداخته می‌شوند و البته باید در مدارس ابتدایی و متوسطه هم تبلیغات بسیار شدید و جدی و با علاقه بر ضد این عادات بد و مخصوصا قمار و مسکرات به عمل آید.

 

چهارم تشکیل جمعیتی برای ترویج حیثیت و شرف و راستگویی و اجتناب از دروغ و دسیسه و نفاق و خودداری از مبالغه و اظهارات بی‌اساس و بی‌دقت و احتراز از مسامحه و پرهیز از غیبت و نمامی و مخصوصا ترک مطلق تعارفات بی‌حقیقت رویاروی (که از بد‌ترین مفاسد اخلاقی این ملت است) چه در کلام و عمل چه در کتابت. اگر چنین انجمنی از مردمان صاحبدل و منزه به وجود بیاید و به طور ثابت و مستمر گذشته از تبلیغ قولی سرمشق مشهودی به دیگران نشان بدهد قطعا در ایجاد نهضت اخلاقی بی‌اثر نخواهد بود و مانند تأثیر محفل بناهای آزاد در انگلستان و فرقۀ «دوستان» یا «کویکر»‌ها در مبنای اخلاقی انگلند جدید در مشرق ممالک متحدۀ امریکا و همچنین در خود انگلیس انقلاب اخلاقی تدریجی به وجود خواهد آورد. تعلیمات گاندی در هندوستان و محمد اقبال در میان مسلمین در واقع نوعی از ارشاد اخلاقی بود که فرق آن‌ها با طریقت‌های صوفیه در ایران در تشویق بکار از طرف مرشدین هندی و ترویج بیکاری و عطالت از طرف پیران طریقت ایرانی بوده یعنی فرق جبر و تفویض و اشاعره و معتزله است و نتایج این دو گونه تعلیم در این دو مملکت مشهود و عیان شد و به همین جهت باید برای تخریب سرچشمۀ بطالت و کندن ریشۀ بی‌همتی و بی‌کاری تبلیغ و تعلیم شدیدی بر ضد عقاید جبری که بدبختانه در میان ما کمال رواج دارد و در مغز‌ها ریشه دوانیده به عمل بیاید. بدبختانه با آنکه پیروان مذهب تشیع در اوایل مخالف طریقۀ جبری بوده‌اند و امر بین‌الامرین را اختیار نموده‌اند با حفظ عقیده در قول به تدریج در عمل از صراط اعتدال خارج شده و انحراف بزرگی بسوی جبر و قضاء و سرنوشت و «قسمت» کرده‌اند.

 

علامت اصلاح اخلاق راستگویی، موقوف کردن تعارفات و تملقات رویاروی، تقید شدید به نظم در وقت، حفظ وعده و حضور در سر وقت، حفظ قول، سربلندی و سرفرازی، عدم تلون و تبعیت در عقاید از ارباب نفوذ و ورزش باد قدرت و ایجاز در کلام و اکتفا به حد لازم است و هر وقت ما اثری از این صفات در جمعی از جوانان خود دیدیم بالنسبه امیدوار می‌شویم و البته برای این کار بهترین وسیله تشکیل جمعیت اخوانی است که مراقب حفظ صفات در همدیگر باشند، با تشویق و احترام دارندگان صفات و تحقیر و طرد متخلفین.

 

 

پی‌نوشت‌ها: 

1- Gibbon

2- Innocence and design

3- Code moral

۴- هر دو عبارت از انجیل است که اول اتباع عیسی ثناخوان وی بوده هوزنا می‌گفتند که اصطلاحی است عبرانی که حکم صلوات فرستادن مسلمین را دارد و در موقع محاکمۀ مسیح پیش پیلاط حاکم رومی یهود فریاد می‌زدند دارش بزنید دارش بزنید.

کلید واژه ها: تقی زاده


نظر شما :