حسنعلی منصور با فتوای امام و آیت‌الله میلانی ترور شد؟

۰۳ بهمن ۱۳۹۰ | ۲۰:۰۶ کد : ۱۷۲۷ وقایع اتفاقیه
حسنعلی منصور با فتوای امام و آیت‌الله میلانی ترور شد؟
به تاز‌گی‌، کتابی در دو مجلد (قطع وزیری‌) با عنوان «خشونت قانونی» و «سرنوشت منصور» توسط موسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی (نشر عروج‌) در زمینۀ ترور حسنعلی منصور منتشر شده و دربردارندۀ مطالب جدیدی است که توجه به آن می‌تواند روشن‌کنندۀ مقطع کوتاهی از تاریخ معاصر ایران باشد. خلاصۀ یک فصل از این کتاب که حاصل یکسال تلاش و پژوهش اینجانب (کاظم مقدم) است، در پی می‌آید:

 

جمعیت مؤتلفه اسلامی، از ائتلاف سه هیأت در اوایل سال ۴۲ پدید آمد. افراد اصلی که در شکل‌گیری آن نقش داشتند، اغلب از شغل‌های جزء و اکثراً شاگرد مغازه و با میانگین سنی ۳۰ سال با تحصیلات ششم ابتدایی بوده‌اند. البته افراد دیگری نیز که جزء اعضای درجه سۀ این گروه محسوب می‌شدند در این میان نقش داشتند، ولی چون غالباً از نظر سنی کوچکتر بوده‌اند، اسامی آن‌ها به صورت دقیق در دست نیست.

 

 

انسجام مؤتلفه

 

معمولاً تشکل‌هایی که قصد دارند مبارزات سیاسی انجام دهند، از چارچوب‌های نظام‌مند و مشخصی پیروی می‌کنند تا حیات آن‌ها ادامه پیدا کرده و از تاثیرگذاری بیشتری برخوردار شوند. با دقت در روند شکل‌گیری جمعیت مؤتلفه می‌توان نتیجه گرفت که این گروه از این مؤلفه‌های سازمانی برخوردار نبود و مدیریت شروع این تشکل و مدیریت ادامه‌اش، مدیرتی هیأتی بوده است؛ این نوع مدیریت توانایی نگهداری سازمانی سیاسی که می‌خواهد اپوزسیون حکومت باشد را ندارد و شاید به همین علت بود که با نفوذ سریع و آسان رژیم شاه در این تشکل و بعد‌ها نیز با دستگیری تنها یک نفر، کل تشکیلات مؤتلفه اسلامی از هم پاشیده شد.

 

با نگاهی گذرا به سیر پیدایش مؤتلفه، می‌توان دریافت که پس از شکل‌گیری این ائتلاف، تا زمانی که این جمعیت شکل و نظام درستی پیدا کند، چندین ماه به طول انجامید. که در این میان، ساواک و دستگاه رژیم از تاسیس این جمعیت اطلاع پیدا کرد. و در مقطعی نیز سبب انحلال برخی حوزه‌هایشان شد. و از زمانی نیز که مؤتلفه واقعا منسجم و تشکیلاتی شد و شهید بهشتی نیز به تهران انتقال یافت و ارتباط بیشتری با این جمعیت پیدا کرد، برخی ماموران ساواک حداقل در جلسات رده‌های سوم مؤتلفه، به طور مرتب شرکت می‌کردند و گزارش دقیق این جلسات را به ساواک ارایه می‌نمودند، و ساواک اوضاع و اقدامات جمعیت مؤتلفه اسلامی را تا قسمتی، تحت کنترل و نظارت خود داشت.

 

 

تشکیل هستۀ روحانیت

 

اگر واقع‌بینانه در سیر جریان‌ها و سازمان‌های سیاسی و مذهبی دهۀ ۳۰ و ۴۰ ایران دقت شود، پس از وقفۀ چندسالۀ وقایع ابتدایی دهۀ ۳۰، دوباره جریان‌هایی سیاسی مذهبی در ایران شکل گرفت و فعال شد. که این جریان‌ها بی‌شباهت به جریان‌های قبلی نبودند. از آن جمله شکل‌گیری «هیأت‌های مؤتلفه اسلامی» که در واقع از ازدواج ضمنی افکار فدائیان اسلام و نهضت آزادی پدید آمد. البته فرزند این ازدواج، در واقع نتوانست نه تاثیرگذاری سیاسی فدائیان اسلام را داشته باشد و نه توانست تاثیرگذاری مذهبی نهضت آزادی را در جامعه داشته باشد، چرا که فعالیت و جغرافیای نفوذ سیاسی فدائیان اسلام قابل مقایسه با جمعیت مؤتلفه نیست.

 

از سوی دیگر، چون سخنرانان و اعضای نهضت آزادی همه تحصیلکرده و صاحب نفوذ کلام در جامعۀ پیرامون خود بودند، مؤتلفه نیز خواست این نقیصۀ خود را با دعوت از افرادی مشابه آن‌ها، که صبغۀ حوزوی نیز داشتند، جبران کند و بتواند در مقام تقلید از آن‌ها، اثرگذاری جدیدی، لااقل در قشر بازاریان که معمولاً از تحصیلات ابتدایی برخوردار بودند، بنماید. از این رو اعضای مؤتلفه، تصمیم گرفتند که کسانی را برای ایجاد وجهۀ بیشتر به گروه خود دعوت کنند، اما در عمل می‌خواستند که این روحانیون، نفوذ زیادی در تصمیم‌گیری‌های گروه نداشته باشند.

 

به همین منظور، از استاد مطهری و استاد گلزاده‌ غفوری که هر دو در مسجد هدایت و مکتب توحید همراه گروه جمعیت نهضت آزادی فعالیت می‌کردند و فعالیت‌هایشان نیز گُل کرده بود، برای این منظور دعوت به عمل آورند که البته، احتماًلاً آن‌ها چون فعالیت قبلی و فعلی خود را مثمرثمر‌تر می‌دیدند، به شروع فعالیت در مؤتلفه، به عنوان کاری بسیار فرعی نگریستند و بیشتر وقت خود را در‌‌ همان مسیر قبلی مصروف داشتند و مثلاً اینکه در برخی کتاب‌ها ذکر شده که کتاب «انسان و سرنوشت» استاد مطهری محصول جلسات مؤتلفه است، این ادعا اشتباه می‌باشد، چرا که این کتاب قبل از تاسیس مؤتلفه تالیف شده است و در آن زمان، تنها پلی‌کُپی آن در اختیار اعضا قرار می‌گرفته تا از آن استفاده کنند.

 

اما سه نفر دیگر از روحانیون که به تناسب، جوان‌تر و فعالیتشان کمتر بود مخصوصا حجت‌الاسلام بهشتی که تازه به تهران آمده بود و حجت‌الاسلام انواری، شاید وقت بیشتری را در این جهت برای مؤتلفه ارایه داده‌اند. شهید باهنر نیز با همکاری شهید بهشتی به تشکیلات هیأت مؤتلفه وارد و در حوزه‌ها و کانون‌های آن به آموزش عقیدتی نیروهای مؤتلفه پرداخت. البته این بدین معنا نیست که این افراد به صورت مستمر در جلسات عمومی مؤتلفه شرکت می‌کردند. بلکه فقط افاده ارتباط می‌کند.

 

برای روشن شدن این موضوع، لازم است روشن شود که مؤتلفه دارای دو نوع جلسه بوده است. یک، جلسات عمومی مؤتلفه که هر هفته در آن همۀ اعضا ۳۶ نفره می‌توانستند شرکت نمایند و معمولاً این جلسات سه‌شنبه‌ها منعقد می‌گشته، و ادارۀ آن نوعاً با حجت‌الاسلام باهنر بوده، هر چند ایشان نیز همزمان در مجالس دیگر مثل «مسجد جامع» شرکت و سخنرانی می‌نموده است. بنابراین به نظر می‌رسد آنچه در جلسات مؤتلفه بیشتر شکل می‌گرفته، جنبۀ خودگردانی اعضاء را شامل می‌شده و برنامه‌ها معمولاً توسط یکی از خود اعضای مؤتلفه صورت می‌گرفته است و در آن مطالب عقیدتی و مذهبی مطرح می‌شده است. دو، جلسات شورای مرکزی، که معمولاً هر ۱۵ روز یکبار برگزار می‌شده است، غالباً با حضور دکتر بهشتی و در منزل وی اداره شده است.

 

طبق گفته‌های اعضای جمعیت مؤتلفه اسلامی، پنج نفر در شورای روحانیت حداکثر حدود یک سال همکاری مشورتی می‌کردند. اسامی روحانیون شورا، همراه با سن و تحصیلاتشان، عبارتند از:

۱ـ حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ مرتضی مطهری (فریمانی، ۴۳ ساله، اجتهاد در فقه و اصول و حکمت اسلامی)

۲ـ حجت‌الاسلام شیخ علی گلزاده‌ غفوری (قزوینی، ۴۰ ساله، خارج فقه و اصول)

۳ـ حجت‌الاسلام شیخ احمد مولایی (تهرانی، ۳۹ ساله، خارج فقه و اصول)

۴ـ حجت‌الاسلام شیخ محی‌الدین انواری (همدانی، ۳۸ ساله، خارج فقه و اصول)

۵ـ حجت‌الاسلام سیدمحمد حسینی بهشتی (اصفهانی، ۳۶ ساله، خارج فقه و اصول)

 

بالاخره، در نخستین جلسه‌ای که با حضور اعضای شورای فقهی برپا شد، بحث اصلی بر سر این بود که رای‌گیری چگونه صورت گیرد. مرحوم مولایی فرمودند: شما مسلخ بشوید و منظور ایشان از این کلمه به طور خلاصه این بود که شورای مرکزی باید تابع محض شورای فقهی باشد. شورای مرکزی پیشنهاد آقای مولایی را نپذیرفت و معتقد بود شورای مرکزی در مورد مسائل فقهی، کاملاً در اختیار آقایان است و هر چه شورای فقهی بگوید اطاعت می‌کند، ولی در مسایل سیاسی و اجتماعی بهتر است اعضای محترم شورای فقهی مانند اعضای شورای مرکزی که منتخب امام هستند، فقط دارای یک رای و تابع اکثریت باشند. وقتی نظر شورای مرکزی مطرح شد، مرحوم شهید دکتر بهشتی لحظه‌ای تأمل کرد و بعد فرمود: دوستان ما درست می‌گویند و نظرشان صحیح است. سخن مرحوم بهشتی به بحث‌ها خاتمه داد و شورای مرکزی با آقایان به توافق رسید و فعالیت‌های ما آغاز شد.

 

پیرامون شورای فقهی مؤتلفه اسلامی، این نکته وجود دارد که: با اینکه در حال حاضر و در زمان پس از انقلاب، شرایط برای بازگو کردن مطالب و خاطرات محدودیتی ندارد، اما با این حال، اطلاعات دقیقی از مقدار و نوع فعالیت این روحانیون و مقدار تاثیرگذاری آن‌ها و تاثیرپذیری اعضا، در مدت یک سال و اندی که جمعیت مؤتلفه فعالیت داشته، در دسترس نیست. البته، آنکه بیشتر با مجموعۀ مؤتلفه همراه بوده است آقای دکتر بهشتی و پس از آن آقای انواری است اما در اسناد و مدارک، مطالبی که حاکی از ارتباط تنگاتنگ میان آقایان غفوری، مولایی و مرتضی مطهری با مؤتلفه باشد، در دسترس نیست.

 

تاکنون سندی پیرامون ارتباط تشکیلاتی مؤتلفه با آیت‌الله مطهری به دست ما نرسیده. اما به عکس، اسناد منتشر شدۀ ایشان در آن دوره، مربوط به مسجد هدایت و مکتب توحید و جلسات نهضت آزادی و نیز مجالس عمومی می‌باشد که دال بر ارتباط ایشان با این افراد است. البته راجع به دکتر گلزاده ‌غفوری، پس از انقلاب و جریانات سال ۶۰ مسأله متفاوت شده است، و مؤتلفه علاقه‌ای ندارد اسمی از ایشان به میان آورد و حتی اسم ایشان را در نمودار مؤتلفه که در کتاب «هیأت‌های مؤتلفه» چاپ شده، حذف نموده‌اند و معمولاً نیز اعضا در خاطرات خود، نامی از ایشان نمی‌برند. البته این روحانیون، اگرچه ارتباطی با مؤتلفه داشته‌اند، اما همزمان در بسیاری از مجالس و گروه‌های مشابه نیز فعالانه شرکت می‌کرده‌اند.

 

بنابراین به نظر می‌رسد، مطلبی را که برخی در خاطرات خود مطرح می‌کنند که ایشان فرصت همکاری زیاد با مؤتلفه را نداشته است، صحیح باشد و به نظر می‌رسد مناسب است که اعضای مؤتلفه، دقیقا مشخص نمایند که میزان ارتباط و همکاری استاد مطهری با آن‌ها چگونه بوده است؟

 

 

لایحۀ مهم

 

در این دوران کاپیتولاسیون با آن سوابق شوم و ننگین گذشته، بار دیگر در عرصۀ سیاست ایران، حادثه آفرین شد. مخالفت حاج‌آقا روح‌الله خمینی با رژیم شاه پس از آزادی از زندان، در قضیۀ کاپیتولاسیون به اوج خود رسید. رژیم شاه که در برابر مخالفت صریح و قاطع امام خمینی گیج شده بود و می‌دانست که با کشتار مردم و زندانی کردن دوبارۀ ایشان، مسأله حل نمی‌شود، تصمیم گرفت امام را از ایران به ترکیه تبعید کند. ماموران ساواک به خانۀ ایشان ریختند و مرجع تقلید و رهبر مبارزات ملت را شبانه دستگیر کردند و به تهران آوردند و صبح روز ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۳ یکسره از فرودگاه مهرآباد به ترکیه فرستادند.

 

 

آغاز جدی اقدامات مسلحانه

 

عراقی می‌گوید: «خوب، ایشان را تبعید کردند به ترکیه، بچه‌ها چون زیاد فشار می‌آوردند که بایستی یک کاری بکنیم و ما هم یک مقدار کار توضیحی برایشان کردیم که در این شرایط الان آن نیرویی وجود ندارد که بعد از آن کشتار سال گذشته، مردم تقریباً ضربه‌ای خوردند از جهت روحی، آن آمادگی درشان نیست که ما بتوانیم یک همچون موجی در آن‌ها ایجاد بکنیم، و اگر هم که موج کمتر از سال گذشته باشد این شکست خود ماست و شکست حرکت و جنبش است، شما عجالتاً یک مقدار به مسائل درونی خودتان مشغول باشید، تعلیماتی که به شما می‌دهند چه از نظر ایدئولوژی، چه از نظر سیاسی ـ اجتماعی، تا بعد طرح و نقشه‌ای که ما داریم، خُرده خُرده برایتان روشن می‌شود، بیکار ننشسته‌ایم.»

 

احمد شهاب می‌گوید: «نکتۀ خیلی مهم این است که پس از تبعید امام، بازار بسته نشد؛ در حالی که یک سال قبل که امام را گرفته و به زندان برده بودند، بازار تعطیل شده بود. لذا ما بلافاصله درصدد تحقیق برآمدیم و متوجه شدیم که بعضی از آقایان و رؤسای اصناف در جایی جمع شده بودند و پهلوانی، معاون سرهنگ صدارت در ساواک، بازار را دعوت کرده و قول گرفتند که ما رؤسای اصناف سعی می‌کنیم بازار بسته نشود و در مقابل به هشتاد نفر از ما تذکرۀ زیارت قبر امام حسین(ع) را بدهید. لذا بازار در آن روز باز بود. من و شهید عراقی و بعضی از برادرانمان درصدد بودیم که چه کار کنیم؟ بلافاصله شبانه به منزل شهید عراقی رفتیم. حمید ایپکچی بود، آقای عسگراولادی و برخی از برادران که الان درست در نظرم نیست، هم بودند. در آنجا با ریگ و باروت و گلیسیرین حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ بمب کوچک ساختیم و فردای آن روز به بازار آمدیم و بین اعضای مؤتلفه تقسیم کردیم که سر ساعت ده صبح عمل کنیم. سر ساعت ده، این‌ها را به طرف دیوارهای مغازه‌ها در بازار پرتاب کردیم. بمب‌ها صدای عجیبی می‌داد و دود عجیبی نیز برپا می‌شد. بازار به کلی بسته شد و تمام مغازه‌دار‌ها رفتند. ساواک و شهربانی به بازار آمدند. دو مرتبه بمب‌ها به طرف آن‌ها پرتاب شد.»

 

در همین زمان بود که شور و هیجان مؤتلفه، برای هر کار که بتواند کمکی به حل بحران نماید، از کنترل خارج شد و تصمیم به حرکتی گرفتند که حضرت امام با آن کاملا مخالف بود. آقای حبیب‌الله عسگراولادی می‌گوید: «وقتی که مؤتلفه اسلامی در تعطیل بازار و فراگیر کردن اعتصاب‌ها موفق نشد، بخشی از تشکل ما به این نتیجه رسید که کار مسلحانه کند.»

 

آقای هاشم امانی می‌گوید: «این تصمیم خود مؤتلفه بود، یعنی وضعیت طوری شده بود که اعلامیه و تشکیل جلسات، مثمرثمر نبود. مردم خسته شده بودند و می‌گفتند باید کاری کرد. بعد از تبعید امام، بر عکس ۱۵ خرداد، هیچ اتفاقی نیفتاد و فقط نصف روز بازار دروازه را بستند.» وی در جای دیگری می‌گوید: «پس از تبعید امام(ره) حرکت موثری صورت نگرفته بود، نه بازاری بسته شده بود، نه تحصنی صورت گرفت، نه تظاهرات بزرگی انجام شد، البته برادران مؤتلفه یک روز به بازار حضرتی آمدند و اعتراضی کردند که این عمل باعث شد بازار نصف روز بسته شود. این وقایع سبب گردید که من، شهید امانی و شهید عراقی مصمم شویم که این کار را انجام دهیم و یک پاسخ دندان‌شکن به اقدامات حکومت بدهیم. این بود که شاخۀ نظامی مؤتلفه مصمم شد که این کار را بکند.» آقای هاشم امانی ادامه می‌دهد: «زدن این افراد حالت ضرب‌الاجل پیدا کرده بود و ما می‌خواستیم حتماً بعد از تبعید امام یک کاری انجام شود و چندان فاصله‌ای بین این دو رویداد نیفتد. عملاً هم همین طور شد، یعنی امام در سیزده آبان تبعید شدند و منصور را در روز اول بهمن زدند.»

 

 

آغاز رسمی مبارزۀ مسلحانۀ مؤتلفه

 

ابتدا باید در نظر داشت که از زمان تاسیس و پاشیده شدن مؤتلفه اسلامی پس از ترور، کلاً بیست ماه طول کشیده است و باید کل تحلیل‌های پیرامون ترور منصور و اجازۀ ترور، به صورت واقع‌بینانه در این بیست ماه بگنجد و همچنین باید دانست، این گروه‌ها از جوانانی متدین و با احساس که با میانگین سن ۳۰ سال، شکل گرفته است.

 

آنچه از شواهد و اسناد مشخص است گروه‌های مؤتلفه که از چند گروه مجزا به هم پیوستند، دو نوع فعالیت داشتند. هم ارتباط و همکاری قبلی خود را با اعضای گروه اولیه‌شان حفظ کردند و هم همکاری در ائتلاف جدید را، بنابراین تاسیس مؤتلفه، اسماً در اوایل خرداد ۴۲ می‌باشد، ولی همکاری منسجم و تشکیلاتی آن چندین ماه بعد شکل گرفت. بنابراین گروه‌های سه‌گانه از نظر عملیاتی کارهای سابق خود را پیگیری می‌نمودند.

 

از این جهت، می‌توان گفت که اعضای گروه «مسجد شیخ‌ علی»، که برآمده از «گروه شیعیان» و آن نیز برآمده از گروه فدائیان اسلام بود، با طبع و گرایشی خاص، فعالیت‌های خود را دنبال می‌کردند و پس از تشکیل ائتلاف نیز، بدون نظر شورای مرکزی مؤتلفه، این فعالیت‌ها را ادامه دادند. این گروه پس از آنکه موفق به اخذ فتوا از مراجع تقلید نشدند، از این کار صرفنظر کردند. تا اینکه پس از تبعید امام خمینی با محمد بخارایی و رفقایش آشنا می‌شوند و آن‌ها را مُصر به اقدام ترور می‌بینند و کار را کلاً به آن‌ها واگذار می‌نمایند.

 

نکتۀ دیگر اینکه: آنچه مسلم است، حداقل سه نفر (حاج مهدی عراقی، حاج احمد شهاب و حاج هاشم امانی) از اعضای مؤتلفه، سابقۀ عضویت در گروه فدائیان اسلام را داشتند که دو نفر آن‌ها اخراجی گروه فدائیان اسلام، توسط نواب صفوی هستند، که به مؤتلفه پیوستند و حداقل ده نفر آن‌ها علاقه‌مند و همکار و متاثر از فدائیان اسلام بوده‌اند. بنابراین حداقل یازده نفر با داشتن افکار فدائیان اسلام، توانستند پس از پاشیده‌ شدن گروه فدائیان اسلام به هیأت‌های «مؤتلفه اسلامی» بپیوندند و بر این اساس، طرز تفکر «حرکت‌های مسلحانه» را به این گروه وارد کنند.

 

همچنین گروه مسجد شیخ‌ علی که عوامل اصلی دست‌اندرکار ترور در آن بودند، اغلب عضو گروه شیعیان بودند که به گفتۀ آقای عسگراولادی، از فدائیان اسلام تولد یافته بود و آقای جواد مقصودی نیز بر آن تاکید دارد: «با دعوت مرحوم حاج صادق امانی ـ که خدا درجاتش را متعالی کند ـ جلسات را تشکیل دادیم. در ابتدا ایشان حدیث می‌فرمودند و گاهی هم بحث سیاسی می‌کردند که شاید الهام گرفته از دیدگاه فدائیان اسلام بود. ما با فدائیان اسلام و شهید نواب رفت و آمد و دوستی داشتیم. موقعی که شهید نواب صفوی در دولاب و در حال اختفا به سر می‌بُرد، من و مرحوم حاج صادق امانی به منزل ایشان می‌رفتیم. خانۀ محقری بود و حوض کوچکی هم داشت. در حیاط منزلشان می‌نشستیم و ایشان مسائلی را بیان می‌کردند، بنابراین حرکت ما الهام گرفته از فدائیان اسلام بود که با رژیم مبارزه می‌کردند و حرف این بود که چگونه باید با یک رژیم ضد دین و مروج فساد، مقابله کرد... ما به عنوان گروه شیعیان فعالیت می‌کردیم.»

 

از آنجا که فدائیان اسلام مرحوم نواب را در میان خود داشتند، خود را نیازمند به اجازه از مراجع و علمای دیگر نمی‌دانستند و برخی می‌گفتند که مقتولین مفسد فی‌الارض هستند. و در این میان، اعتقاد برخی از اعضای «گروه حاد مؤتلفه» نیز این چنین بود که لزومی به کسب مجوز نمی‌دیدند. حاج هاشم امانی می‌گوید: «البته در مورد کسانی چون حسنعلی منصور با آن جنایت‌ها، برای اعدام انقلابی نیازی به فتوا نبود. من در جایی خواندم که حسنعلی منصور برای امریکایی‌ها از شاه هم مهم‌تر بود، چون کسی بود که این همه خیانت به کشور و به اسلام کرد. کسی که به پیغمبر فحش بدهد، قتلش از قبل مشخص است. این‌ها هم چنین بودند و اصلاً نیاز به فتوا نبود.»

 

اما از گفته‌ها بر می‌آید که به اصرار حاج صادق امانی، آن‌ها برای کسب مجوز فعالیت خود، تلاش نموده‌اند. هر چند آقای مهدی عراقی در خاطرات خود می‌گوید ایده گرفتن فتوا از من بوده است. نکتۀ آخر و بسیار مهم اینکه، گروه حاد ابتدا شروع به فعالیت و پس از مدتی، اقدام به هماهنگی با شورای مؤتلفه نمود.

 

آقای هاشم امانی می‌گوید قبل از ۱۵ خرداد [۴۲] حتی تصمیم گرفته بود که شاخۀ نظامی داشته باشد. حاج صادق نیز قبل از ۱۵ خرداد همواره می‌گفت که: «بالاخره روزی می‌رسد که ما باید در مقابله با رژیم مسلحانه برخورد کنیم. ما به صورت مستمر به همراه شهید عراقی، شهید حاج صادق امانی، آقای عباس مدرسی‌فر و عزت‌الله خلیلی در منزل آقای مدرسی‌فر جلساتی را داشتیم و وظایف را تقسیم می‌کردیم. در این جلسات مسوولیت تهیۀ اسلحه بر عهدۀ من قرار گرفت، این تصمیم حول و حوش ۱۵ خرداد گرفته شد.» و بعد‌ها یعنی پس از گذشت حدود یک سال، شورای مشورتی روحانی از آن خبردار شدند.

 

حجت‌الاسلام انواری می‌گوید: «مؤتلفه در کنار تشکیلات سیاسی خود به تشکیل گروه مسلحی پرداخت؛ البته من باید عرض کنم که این گروه مسلح که این‌ها تشکیل دادند، شورای روحانی بی‌خبر بود. ما اطلاع نداشتیم بعد که خواستند وارد عمل شوند ما را در جریان گذاشتند.»

 

«گروه حاد» مؤتلفه پس از آنکه موفق به اخذ فتوای ترور از مراجع تقلید نشدند، از «اقدام به ترور» صرفنظر کردند. اما بالاخره پس از تبعید حضرت امام خمینی، و با وضع فوق‌العاده‌ای که بین انقلابیون و مخصوصاً بچه‌های مؤتلفه پیش آمده بود، گروه حاد توانستند نظر ضمنی و مشروط اعضای شورای مرکزی مؤتلفه را با خود همراه کنند.

 

آقای هاشم امانی می‌گوید: «این تصمیم خود مؤتلفه بود، یعنی وضعیت طوری شده بود که اعلامیه و تشکیل جلسات، مثمرثمر نبود. مردم خسته شده بودند و می‌گفتند باید کاری کرد. بعد از تبعید امام، بر عکس ۱۵ خرداد، هیچ اتفاقی نیفتاد و فقط نصف روز بازار دروازه را بستند.»

 

آقای عسگراولادی می‌گوید: «بخشی از تشکل ما به این نتیجه رسید که کار مسلحانه کند و وقتی که این تصمیم گرفته شد، شورای مرکزی حکم عدم صلاحیت برای خودش صادر کرد و گفت اینکه بنده می‌خواهم کار مسلحانه بکند، ما برای تایید آن صاحب صلاحیت نیستیم. تجدید نظری در شورای مرکزی انجام شد.»

 

در بازجویی افراد قریب به این مضمون آمده است: پس از صحبت برخی اعضاء، نوبت که به حاج صادق امانی رسید، ایشان از فعالیت‌های عادی مؤتلفه و دیگر مبارزان اظهار یأس و ناامیدی نمودند و گفتند باید راه بهتری پیدا کرد که منظورشان اقدامات حاد بود. همین که خواست توضیح بیشتری دهد، عده‌ای از اعضا گفتند این صحبت‌ها مُضر است و مانع شدند. از جمله کسانی که اعتراض کردند آقای اسلامی و عسگراولادی و میرفندرسکی بودند. البته دیگران نیز اعتراض داشتند ولی فرصت بیان پیدا نکردند.

 

اعضا تاکید داشتند که یک فرد مسلمان برخلاف نظر مراجع تقلید قدم بر نمی‌دارد و لذا اطراف این موضوع در جلسه خیلی بحث شد و عده‌ای نیز مشروط به جلب نظر مراجع تقلید با این اقدام موافقت ضمنی نمودند. اما بالاخره با وجود مخالفت‌هایی، قرار شد مؤتلفه اسلامی پس از نظرسنجی از بدنۀ خود و نبود طرح و ایدۀ دیگر، «شاخۀ نظامی» نیز داشته باشد.

 

حاج حبیب‌الله شفیق می‌گویند: «بعد از بازداشت و تبعید امام، فضا خیلی برای ما تنگ شد و همه فعالیت‌های ما تحت کنترل در آمد. بالاخره شورا به این نتیجه رسید که باید به کارهای نظامی رو بیاوریم. شورای مرکزی [در منزل علاء میرمحمد صادقی، واقع در نظام‌آباد ساعت شش تا ۱۲ شب] تشکیل جلسه داد و قرار شد، از مجموعۀ گروه سوالی بشود که هر فردی تا کجا آمادگی دارد که برای نهضت همکاری داشته باشد. بعضی‌ها می‌گفتند که ما فقط تا اندازه‌ای که حضور داشته باشیم، آماد‌ه‌ایم. بعضی می‌گفتند که ما هم حضور داریم، هم کمک مالی و فرهنگی می‌کنیم. بعضی‌ها می‌گفتند تا اندازۀ زندان و شلاق و شکنجه هم آماد‌ه‌ایم. عده‌ای هم بودند که اعلام کردند ما تا پای جان آماد‌ه‌ایم که در این راه قدم بگذاریم. این افراد، معروف به افراد «حاد» شدند و بعد‌ها همین افراد را جمع کردیم و گروهی به نام «گروه حاد» تشکیل شد.»

 

آقای انواری می‌گوید: «اواخر سال ۴۳، بعد از جریان کاپیتولاسیون، امام خمینی را به ترکیه تبعید کردند. در این حال، هیأت‌های مؤتلفه به فکر افتادند که از صورت فعالیت تعلیمی و ایدئولوژیکی بیرون آیند و به صورت سازمانی سیاسی ـ نظامی وارد کار شوند. در آن روزگار بنده با این کار موافق بودم. بعضی از دوستان هم موافق بودند، به این شرط که به نام ما تمام نشود. بعضی هم با این کار واقعاً مخالفت می‌کردند... البته در آن وقت، دست‌کم من متوجه این مسأله نبودم. شاید جوان‌تر بودم و ایشان [استاد مطهری] دوراندیش‌تر بودند و عمیق‌تر فکر می‌کردند. این مطلبی بود که بعد‌ها به آن رسیدم و احساس کردم که حق به جانب ایشان بود. به هر صورت، مبارزۀ مسلحانه پذیرفته شد و جمعیت به فکر افتاد که مبارزه را شروع کند. قرار بر این شد که چهره‌های مخالف اسلام و ضد اسلام را که رژیم به وسیلۀ آن‌ها اهدافش را تعقیب و نظراتش را پیاده می‌کرد، ترور کند و به این ترتیب ایادی آن‌ها کم شود. در آن مرحله، جمعیت نارس بود. زیرا هم در کار سازمانی و ارگانیک ضعیف بود و هم در جهت تعقیب مشی مسلحانه تجربه‌هایش ابتدایی بود. چون گروه‌هایی که بعد‌ها به مبارزۀ مسلحانه دست زدند، چند سال بعد وارد میدان شدند.»

 

آنچه مسلم است، حکم ترور حسنعلی منصور در جلسۀ شورای مرکزی جمعیت مؤتلفه در خانۀ علاءالدین میرمحمد صادقی در نظام‌آباد تهران، و با نبود و غیبت اعضای شورای روحانی مؤتلفه و همچنین با وجود مخالفت عده‌ای، قطعی شد.

 

 

نظر امام پیرامون حرکت مسلحانۀ مؤتلفه

 

شهید عراقی در ادامۀ خاطرات خود می‌گوید: «خلاصه‌اش مطرح شد برای این کار کسانی فرستاده شده[‌اند] پهلوی آقای خمینی که در این جریانات فتوا بگیرند و آقای خمینی فتوا نداده در مرحلۀ اول. در مرحلۀ دوم باز فرستاده‌اند و آقا به آن حامل گفته که اصلاً به تو چه که توی این کار‌ها دخالت می‌کنی.»

 

حجت‌الاسلام والمسلمین انواری نیز در این باره می‌گوید: «...آقای صادق امانی آمد منزل ما و گفت: با اعلامیه کار درست نمی‌شود. (این هنوز زمان اسدالله عَلَم بود) صادق می‌گفت: علم را بکشیم. چند سوال کردم و گفتم: چه می‌خواهی؟ گفت: از آقا بپرسید که ما مُجازیم بزنیم؟ گفتم: کسی هست که بزند؟ گفت: آری، هستند جوان‌هایی که این کار را بکنند. من گفتم: این تبعاتی دارد، دستگیری دارد، اعدامی دارد. باز گفتم: کسانی هستند؟ گفت: آری. گفتم: "باعث امیدواری است" که بعد همین جمله زمینۀ محاکمۀ ما شد. [این گذشت تا اینکه] آقای یدالله جلالی‌فر (تجارتخانه داشت.) به من می‌گفت: کی قم می‌روی؟ من می‌خواهم حاج آقا را ببینم. بعد از نماز مغرب و عشا راه افتادیم به سوی قم. او پول آورده بود. یازده شب رسیدیم. ساعت دوازده رفتیم خانۀ آقا. دیدم در بیرونی، خلخالی، آقا مصطفی و توسلی صحبت می‌کردند. از دیدن من تعجب کردند. گفتم: می‌خواهم آقا را ببینم. آقا مصطفی رفت آقا را بیدار کرد. رفتم خدمت حاج آقا (که لَب تخت نشسته بود). جلالی‌فر هم آمد دست حاج آقا را بوسید. آقا از ایشان پرسید چه لزومی داشت این وقت شب بیایی؟ آقای انواری هم وکیل من بود. جلالی‌فر گفت: بله، ولی می‌خواستم خدمت شما برسم. امام هم پول را قبول نکرد و گفت: با ایشان حساب کنید که‌‌ همان جا ما این کار را کردیم. بعد حاجی رفت. عذر خواستم که برای این کار نیامدم. بعد مسأله را طرح کردم. مؤتلفه می‌خواهند دست به اقدامات تند بزنند. می‌گویند دورۀ اعلامیه گذشته است، باید یک کاری کرد.

 

امام اول یک داستان تعریف کردند. فرمودند: یکی از دوستان ما اینجا آمد و اسلحه‌اش را درآورد و گذاشت جلو من و گفت: من فردا دیداری با عَلَم دارم. اگر اجازه بدهید علم را در دفترش می‌کشم. به او گفتم: نه، ما تازه اول کارمان است. خواهند گفت این‌ها منطق ندارند. بگذارید این‌ها را به مردم بشناسانیم. باید بگوییم این‌ها فساد آورده‌اند و ادعای اصلاحات دارند. بگذارید بشناسانیم آرام آرام. بعد مردم تکلیف خود را می‌دانند. معین نکنید. صبح مُکلّف هستی بروی تهران و بگویی این کار را نکنید. (این شب پنجشنبه بود.) شب را به تهران برگشتیم. سر راه رفتم محل تجارت صادق امانی. خودش نبود. پرسیدم حاجی کجاست؟ گفتند رفته سرکشی به چند جا بکند. در راه او را دیدم و پیغام امام را دادم و گفتم: ایشان مرا تکلیف کرده که نکنید، به ما ضرر می‌زند.»

 

آقای حبیب‌الله عسگراولادی در این باره می‌گوید: «...یکی از دلایلی که موجب شده بود تا دیر‌تر به اقدام خود دست بزنند، نهی امام(ره) در مورد کارشان بود. آن‌ها برای برداشتن این نهی تلاش‌های زیادی کردند و چندین بار خدمت امام(ره) رفتند، اما امام(ره) تاکید داشتند که این کار در غیر خودش [شاه] مفید نیست؛ زیرا اگر به غیر از شاه فرد دیگری را بزنند، تمام گذشته به گردن آن فرد خواهد افتاد و برای او نیز مجلس‌ها می‌گیرند و مخالفان خودشان را از بین خواهند برد؛ بنابراین این حرکت در غیر خودش مفید نخواهد بود. این چهار شهید برای اینکه این نهی را بردارند از مراجع دیگری فتوا گرفتند. اما همچنان حضرت امام نهی بر این کار داشتند. بنابراین، این افراد از بنده که نمایندۀ امام در وجوهات بودم و با دیگر علما نیز ارتباط داشتم، [دوباره] خواستند تا از امام بخواهم این نهی را بردارند؛ اما امام(ره) در پاسخ به من گفتند که در کارهای تند شرکت نکن و شما دخالتی در کار این افراد نداشته باشید.»

 

از همین فرمایشات امام، حاج صادق امانی این استنباط را داشتند که امام(ره) نهی را برداشتند. حاج هاشم امانی می‌گوید: «ایشان [حاج صادق امانی] با حضرت امام ارتباط داشت و چندین بار با ایشان تماس گرفته بود. البته امام هیچ وقت فتوا برای اعدام کسی ندادند.»

 

آقای ابوالفضل توکلی‌بینا از اعضای شورای مرکزی مؤتلفه نیز در گفت‌وگویی تلفنی با بنده، تاکید داشتند که هیچ‌گونه اجازه‌ای از حضرت امام درباره ترور گرفته نشده است. و در حاشیه صفحه‌ای از کتاب خشونت قانونی نوشته‌اند: «امام خمینی(ره) اصولا با حرکت مسلحانه موافق نبودند.»

 

در متن بازجویی‌های دادگاه عاملین ترور منصور نیز این چنین آمده است: «محرکین و عاملین توطئۀ قتل مرحوم منصور در بازجویی‌های خود اعتراف نموده‌اند: سال گذشته که موضوع ترور آقای علم مطرح بوده؛ یک بار عباس مدرسی‌فر را نزد آقای میلانی به مشهد اعزام داشته‌اند که در مورد ترور اشخاص موثر مخالف روحانیون از مشارالیه فتوا بگیرد که میلانی اظهار داشته این عمل جایز نیست. ضمنا حبیب‌الله عسگراولادی را که از مریدان خاص آقای خمینی و مسوول جمع‌آوری وجوه سهم امام می‌باشد به قم اعزام و نظر خمینی را در مورد ترور استعلام می‌نمایند که مدعی هستند خمینی این عمل را صلاح ندانسته است. سپس شیخ محی‌الدین انواری از طرف عاملین توطئه در مورد اخذ فتوا به خمینی مراجعه و بوی نیز جواب رد داده می‌شود. مجددا حبیب‌الله عسگراولادی را به قم اعزام و بوی ماموریت می‌دهند از آقای خمینی چنین سوال بکند: چنانچه اشخاصی قصد ترور اشخاص موثری از دولت را داشته باشند آنان را منع بکنند یا نکنند. در این مورد مدعی هستند که خمینی چنین پاسخ داده است "شما چه کاره هستید منع بکنید یا نکنید."»

 

اخیراً جناب آقای عسگراولادی در مصاحبه‌ای فرمودند: «این مجازات افراد است، نه کار مسلحانه. کار مسلحانه آن است که مردم یا دست‌کم عده‌ای از آن‌ها را مسلح کنیم و در خیابان‌ها راه بیندازیم. کار ما در آن روز، مجازات خائنین بود. مرحوم حاج صادق امانی به این فتوای عمومی امام هم تکیه می‌کردند که امام در روز چهار آبان که راجع به مصونیت قضایی مستشاران نظامی امریکا صحبت کردند، فرمودند: "هر کس این لایحه را نوشته، هر کس در تصویب آن شرکت کرده، هر کس آن را توشیح کرده و هر کس اجرا کند، همه خائنند، خائن را مجازات کردن، ربطی به مبارزۀ مسلحانه ندارد و مؤتلفه هم چون فتوای مرجعش مؤید مبارزۀ مسلحانه نبود، کار مسلحانه نکرد. این کار مجازات خائنین است."»

 

وی ادامه می‌دهد: «امام حتی در مورد نمایندگان مجلس هم فرمودند "مجلسی که این لایحه را تصویب کرده، مجلس محرم بوده و مراجع تقلید، آن را تحریم کرده بودند" و بعد فرمودند "اگر در میان این نمایندگان کسانی هم باشند که رای مردم را داشته باشند، من این‌ها را عزل می‌کنم. همه خائن هستند." و لذا ما فتوای عام امام را داشتیم و فتوای خاص را هم از آیت‌الله میلانی و دیگران گرفته بودیم. امام از‌‌ همان ابتدا تا آخر عمرشان معتقد به قیام مسلحانه نبودند و روی مردم تکیه داشتند و می‌فرمودند: «خون بر شمشیر پیروز است» اما مجازات خائنین را نباید نبرد مسلحانه محسوب کرد.»

 

یقیناً حضرت امام خمینی(ره) تفاوت «مجازات خائنین» با «نبرد مسلحانه» را بهتر از دیگران می‌دانستند و با علم به این موضوع، بار‌ها افراد مختلف را از این کار باز داشتند و نیز به استفتاء گروه مؤتلفه برای «مجازات خائنین» مکرراً نظر منفی دادند و آن‌ها را از این کار نهی فرمودند.

 

 

نظر امام به گروه مسلحانۀ مؤتلفه

 

برای این منظور به چند منبع مراجعه شد. پس از جست‌وجو، مشخص شد که حضرت امام هیچ‌گونه مطلبی یا حتی اشاره‌ای به افراد و عنوان‌های زیر نداشته‌اند: فدائیان اسلام، نواب صفوی، هیأت مؤتلفه اسلامی، محمد بخارایی، مرتضی نیک‌نژاد، رضا صفارهرندی، سیدعلی اندرزگو، صادق امانی، هاشم امانی، تقی خاموشی، عباس مدرسی‌فر.

 

مطالب این قسمت کتاب، برای کوچک شمردن این بزرگان نیست. بلکه، گواه این معنی است که حضرت امام با ترور میانه‌ای نداشتند و پس از ترور منصور در طول ۲۵ سال از گذشت آن جریان، هیچ‌گونه یادی و نامی از اقدام‌کنندگان آن نبردند و از آن‌ها هیچ‌گونه تجلیل و بزرگداشتی نداشتند که همین اقدام عملی امام دلیلی است بر اکراه شدید ایشان از این دست اقدامات. از همه مهم‌تر حضرت امام، مثلاً پس از دادگاه «نهضت آزادی ایران» در اوایل سال ۴۳ بیانیه صادر و از آن‌ها دفاع نمودند، ولی نسبت به دادگاه اعضای مؤتلفه با اینکه در بیرون ایران فشار کمتری بر ایشان بود، هیچ عکس‌العملی از خود بروز ندادند. اما در بیانات حضرت امام، روشن شد که امام از دو نفر ایشان در مواردی اظهار اعتماد و تمجید کرده‌اند:

۱ـ حبیب‌الله عسگراولادی: به سبب اینکه برخی اعضای مؤتلفه پس از فروپاشی، رو به فعالیت‌های خدماتی، رفاهی و مالی آوردند، پس از انقلاب نیز همکاری ایشان با حضرت امام با همین سمت و سو بود. جناب آقای عسگراولادی نیز به تبع دوستی و نزدیکی با این افراد و مجموعه‌ها، توسط امام در همین فعالیت‌ها گماشته شد.

۲ـ مهدی عراقی: حضرت امام به مناسبت شهادت مهدی عراقی و فرزندش حسام در جمع اعضای خانوادۀ شهید می‌فرمایند: «من ایشان را حدود بیست سال است که می‌شناسم. مهدی عراقی یک نفر نبود، او به تنهایی بیست نفر بود. حاج مهدی عراقی برای من برادر و فرزند خوب و عزیز من بود. شهادت ایشان برای من بسیار سنگین بود اما آنچه مطلب را آسان می‌کند آن است که در راه خدا بود. شهادت او بر همۀ مسلمین مبارک باشد. او می‌بایست شهید می‌شد؛ برای او مُردن در رختخواب کوچک بود...»

 

 

اجازۀ حکم ترور حسنعلی منصور

 

آنچه از قراین و شواهد و خاطرات و اسناد به دست می‌آید، اعضای «گروه حاد» که بعداً با موافقت شورای مرکزی، جزء بخش مسلحانۀ مؤتلفه قرار گرفتند، حداقل حدود هشت الی نه بار اقدام به اجازۀ «ترور و اقدامات مسلحانه» گرفته‌اند:

 

(پنجشنبه ۴۲/۱/۱۵)

دفعۀ اول ـ قبل از تاسیس نهایی جمعیت مؤتلفه اسلامی، یعنی در روز پنجشنبه ۴۲/۱/۱۵ مصادف با ولادت حضرت رضا(ع) برخی از افراد گروه مسجد شیخ ‌علی (احتماًلا مدرسی‌فر، اسلامی، امانی) خدمت حضرت امام می‌رسند، و پیرامون ترور عوامل رژیم از ایشان استفتاء می‌نمایند. که معظم‌له در جواب استفتاء، این افراد را نهی بر این کار می‌نمایند.

 

در گزارش ۴۲/۱/۲۰ ساواک آمده است: کریمی آشتیانی می‌گفت دسته‌ای از طرفداران فدائیان اسلام به قم رفته با مقامات مذهبی آنجا از جمله آیت‌الله خمینی ملاقات کرده‌اند. این دسته به اطلاع آیت‌الله خمینی رسانیده‌اند که اگر فتوا دهند آن‌ها حاضرند برای از بین بردن هر کس که دستور دهند عمل کنند. خمینی گفته است مبارزۀ ما هنوز به مرحله‌ای نرسیده که احتیاج به کشتن مخالفین باشد و من با این قبیل اعمال نظر موافق ندارم.

 

(جمعه ۴۲/۳/۱۷)

دفعۀ دوم ـ پس دستگیری امام در خرداد ۴۲، و همزمان تاسیس جمعیت مؤتلفه، گروه «مسجد شیخ‌ علی» بدون موافقت شورای مرکزی مؤتلفه، در جمعه ۴۲/۳/۱۷ مصادف با ۱۴ محرم، به دلیل نهی قبلی امام و همچنین در زندان بودن و دسترس نبودن ایشان، «عباس مدرسی‌فر» را به تنهایی، جهت اخذ فتوای «ترور و حرکت مسلحانه» به خدمت آیت‌الله میلانی در مشهد می‌فرستند، که معظم‌له در جواب این استفتاء، می‌فرمایند این عمل جایز نیست، و این فرد و گروه را نهی بر این اقدام می‌نمایند.

 

عباس مدرسی‌فر در این باره گفته است: «در حدود یک سال قبل بود که آقای صادق امانی در ضمن صحبت، صحبت از ترور به من می‌کردند و چندی بعد به من گفتند که برای اجازۀ قانونی، نزد آقای میلانی رسیدم و موضوع را عرض کردم، ولی ایشان اجازه ندادند و فرمودند جایز نیست و من برگشتم به آقای صادق امانی گفتم که آقا اجازه نفرمودند، ولی ایشان مثل اینکه قانع نشدند و می‌خواستند طوری دیگر شود که این عمل انجام بگیرد».

 

در این مورد در اسناد ۱۹ خرداد ۴۲ شهربانی آمده است: اخیراً در بین روحانیون و متعصبین، گفته می‌شود که پس از شکست اخیر و تظاهرات روز ۱۵ خرداد، روحانیون قصد دارند به وسیلۀ عُمّال خود، که مرکّب از افراد متعصب و هیأت‌های مذهبی می‌باشند، مبادرت به شروع جنگ‌های پارتیزانی نمایند و در داخل شهر هم گروه ضربتی و ترور تشکیل داده، افراد سر‌شناس و مخالف را ترور نمایند. منبع الهام این دسته، خود روحانیون بوده و قوۀ اجراییه، افراد متعصب و شرکت‌کنندگان اربعین شهدای قم و اخلالگران روز ۱۵ خرداد و مؤمنین به دستگاه روحانیت می‌باشد و از هم اکنون افرادی در بازار، از جمله بازارچۀ مروی و سایر قسمت‌های بازار، در فعالیت‌اند که عده‌ای را دور هم جمع نموده و هم‌قسم شده که در درجۀ اول به افراد نیروهای انتظامی حمله نمایند و سپس مبارزات دیگری را شروع نمایند.

 

بنابراین گزارش، ساواک از دومین پیگیری و اقدام گروه حاد نیز، اطلاع داشته است. و غیر از موارد مذکور، همچنین ساواک با مامور نفوذی که در جلسۀ آقای اسدالله بادامچیان داشته اطلاع کاملی از اقدامات تروریستی گروه مؤتلفه داشته است. مثلاً در گزارش ساواک قبل از تاریخ ۴۳/۴/۸ از قول اسدالله بادامچیان آمده است: اگر ما وارد میدان مبارزه شویم، این‌بار دست خالی به میدان نخواهیم آمد، بلکه با اسلحۀ گرم، مبارزۀ متقابل خواهیم نمود و احتماًل دارد هیأت مؤتلفه اسلامی تصمیم بگیرد یک باند تروریستی تشکیل بدهد و تمام ترس دستگاه از همین یک موضوع است...

 

 (یکشنبه ۴۳/۴/۲۸)

دفعۀ سوم ـ پس از سقوط عَلَم و آزادی امام در فروردین ۱۳۴۳، آقای حبیب‌الله عسگراولادی، به درخواست و وسیلۀ آقای هاشم امانی دوباره در تاریخ یکشنبه ۴۳/۴/۲۸ مصادف با شهادت امام حسن عسگری(ع) در قم، به خدمت امام می‌رسند و راجع به مسألۀ ترور سوال می‌کنند که معظم‌له در جواب این استفتاء، آن‌ها را از این کار نهی می‌کنند.

 

آقای عسگراولادی در این‌باره می‌گوید: «من چون نمایندگی حضرت امام را داشتم، نمایندۀ وجوهات ایشان بودم و از طرف مجموعه خدمت ایشان می‌رفتم، از من خواستند که شما از امام بخواهید که در این‌باره ما را کمک کند. من خدمت ایشان رفتم و عرض کردم که برادر‌ها آمادگی دارند. امام فرمودند: «چه شخصی را می‌خواهند بزنند.» عرض کردم هر کس از این خائنین در دسترس آن‌ها باشد. امام فرمودند: «غیر خودش [شاه] مصلحت نیست؛ اگر کسی از درجات بعدی، حتی نخست‌وزیر کشته شود، این‌ها سعی می‌کنند این را وسیله‌ای کنند، همۀ مبارزین را بکوبند و سعی می‌کنند که فردی خشن‌تر بیاورند.» شهید امانی از توضیح امام استنباط نهی کرد، اما برای ضربه زدن به رژیم مصمم بود.

 

(دوشنبه ۴۳/۵/۵)

دفعۀ چهارم ـ پس از آنکه گروه حاد، مطمئن شدند که نمی‌توانند از مراج

کلید واژه ها: حسنعلی منصورترور منصورموتلفه اسلامیآیت الله میلانی


نظر شما :