هنری پرکت از انقلاب و گروگانگیری میگوید
خاطرات مسئول سابق میز ایران در وزارت خارجه آمریکا
گروگانها ما را مسئول اسارتشان میدانستند
۱۱ و آخر- پایان بحران گروگانگیری
از کارتر تقدیرنامه گرفتم، یک کوه نامه برایم آمد، پیشنهادات ازدواج، «انجمن کهنه سربازان آمریکا» و «انجمن پلیس آمریکا» بهم جایزه دادند. در زندگیام هیچوقت چنان شهرتی نداشتم...برای عملیات نجات هیچ مشورتی با ما نکردند...ماه ژوئیه [مردادماه] که شاه مرد، ما دیگر امیدوار بودیم بحران تمام شود، اما آنها هیچ اعتنایی به مرگ شاه نکردند...گفتند من شاهی را که مطلوب ایالات متحده بوده، ساقط کردهام و نمیگذارند به یک شاه دیگر، شاه مراکش نزدیک شوم...برخورد گروگانها با من سرد و بیخیال بود.
دیدار با قطبزاده آخرین راهحل مسالمتآمیز بحران گروگانگیری بود
۱۰- تقلا برای آزادی گروگانها
مسدود کردن داراییها به چشم ایرانیها نمونهٔ دیگری از رفتار خصمانه علیه آنها بود و نهایتا مانعی سر راه آزادی گروگانها شد...خانمی به ما تلفن کرد و گفت دوست دختر روس قطبزاده در زمان دانشگاه رفتن او بوده و شاید بتواند باهاش تماس بگیرد...چون دستمان به مقامهای صاحب قدرت ایران نمیرسید برای هر کسی که به سرمان میزد شاید نفوذ و تأثیری داشته باشد، پیغام میفرستادیم... قطبزاده تضمینی نداد. ما بیهیچ دستاورد تازهای برگشتیم... میدانستیم اگر روابط را قطع کنیم، برقراری مجددش ممکن است تا ابد طول بکشد.
میخواستیم هویدا را نجات بدهیم
۸- سفر دردسرساز شاه
حسن، شاه مراکش، دیگر کمکم داشت از اقامت طولانی شاه ناخرسند میشد...امنیت سفارت موضوع کلیدی برای تصمیمگیری در مورد شاه بود...کارتر زیر بار پذیرفتن شاه نرفت...به پیشنهاد من باید وقتی برای پذیرش شاه برنامه میریختیم که دولت موقت بازرگان بعد از برگزاری انتخاباتی مطابق قانون اساسی تازه عوض شود و دولتی پایدار و تصمیمگیرنده سر کار بیاید...ابراهیم یزدی گفت: «ریچارد کاتم را که استاد دانشگاه هم هست، به عنوان سفیر بفرستین.»...بعد از انقلاب تصفیهای در واحد خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا اتفاق افتاد.
در زیرزمین سفارت آمریکا دنبال سران حکومت شاه بودند
۷- چالش با ایران انقلابی
شاه فکر میکرد ما داریم با آن حمایت نسنجیده و پرتناقضمان از او، فقط زیر پایش را خالی میکنیم...سفارتخانه ما در ایران را محاصره کردند و ارتباطات کارکنان آنجا کامل قطع شده بود...آیتالله بهشتی و یزدی کارکنان سفارت آمریکا را آزاد کردند...سالیوان سفیر و چارلی ناس تصمیم گرفتند تعداد کارکنان را عملا به صفر کاهش بدهند. فکر میکنم تا حد شش هفت نفر کم شدند، و درجا شروع کردند به تخلیه کارکنان و همچنین شهروندان آمریکایی حاضر در آنجا در مقیاس وسیع. قرار بود این کار آرام انجام بشود، اما شتاب گرفت.
هیچ کس بختیار را جدی نگرفت
۶- و ناگاه انقلاب
تودهایها در معادلات موجود جایی نداشتند...دولت اسرائیل به آدمهایش در واشنگتن دستور داد به آمریکاییها اصرار کنند که به شاه بگویند دست به سرکوب بزند...از من پرسیدند آیا خروج شاه از ایران فکر خوبی است. گفتم به نظر من مردم ایران که خوشحال میشوند...نمیدانم زاهدی بود یا برژینسکی که به شاه گفتند در منطقه بماند...برژینسکی به سالیوان گفت الان وقت کودتا است. گروه مشاوران نظامی ما در آنجا باید بختیار را سرنگون کنند و مهار کشور را به دست بگیرند و هر کاری لازم است بکنند تا آرامش به کشور برگردد.
کارتر مخالف سیاست مشت آهنین شاه بود
۵- دو دستگی در واشنگتن
در ماه آگوست، سیآیای برآوردی اطلاعاتی تهیه کرده بود که میگفت ایران حتی در «وضعیت پیشاانقلابی» هم نیست...نمیتوانستیم زیر پای شاه را خالی کنیم چون سازوکاری برای جایگزینیاش نبود...در یادداشتی نوشتم رهبران ارتش توان ادارهٔ کشور را نخواهند داشت...همیلتون جوردن به رسانهها گفته بود شاه آدم ماست و تنها کسی است که در ایران ازش حمایت میکنیم. فکر کنم بلومنتال بود که گفت اگر کس دیگری نداریم بهتر است زود یکی پیدا کنیم چون این آدم دیگر جان و جوهری ندارد...میگفتم شاه ته تهش سه ماه دیگه هست.
سیا گفت سینما رکس را ساواک آتش زد
۴- صدای اعتراض در تهران
کارتر نمیخواست سر قضیهٔ حقوق بشر فشاری به شاه وارد شود... برژینسکی گفت شاه آدم ماست و باید به هر قیمتی شده پشتش بمانیم. هیچ سازش و مصالحهای در کار نبود و قرار شد ما هر کاری لازم شد در حمایت از او بکنیم...بعد از جمعۀ سیاه گفتم کار شاه دیگر واقعا تمام است. این جنگی بود میان او و مردمش و در چنین جنگی امکان نداشت او غالب شود...شاه گفته بود آمریکاییها و روسها تصمیم گرفتهاند ایران را به حوزههای نفوذ مجزا تقسیم کنند. ما جنوب را بر میداریم که بیشترین مقدار نفت را دارد و شورویها هم شمال را.
۵۰ هزار آمریکایی در ایران بودند
۳- خریدهای نظامی شاه
یک بار سفیر گفت دکترهای فرانسوی آمدهاند بالاسرش و شاه دارد وصیتنامه مینویسد...عراق خطری بود که ما برای توجیه خریدهای شاه پیش میکشیدیم چون خطر دیگری وجود نداشت. من که قضیهٔ عراق را جدی نمیگرفتم...اگرچه هنوز هیچ نشانی از ناآرامیهای سیاسی نبود، اما کلی از مردم بابت مسائل اقتصادی دلخور و دلواپس بودند...واکنش شاه در قبال تورم، واکنش معمول تمامیتخواهها بود، مهار قیمتها به زور و به فرمان...گفتم آنجا هیچ اقتصاددانی نیست که به شاه بگوید چطور باید مهار توسعهٔ بیحساب کشورش را به دست بیاورد.
سفیر اسرائیل مخالفت مذهبیها را پیشبینی کرده بود
۲- مخالفان داخلی شاه
شبه سفارت اسرائیل در ایران یکجور انباری بود...دیپلمات اسرائیلی گفت جدیترین خطر پیشاروی شاه عناصر مذهبی هستند...انقلاب که شد یکی از نگرانیهای بزرگ ما از دست دادن پایگاههای رصد آزمایشهای موشکی شوروی بود...نیکسون و هنری کیسینجر دلشان نمیخواست بدانند شاه مشکلات داخلی دارد...مملکت دوتا حزب داشت که ما بهشان میگفتیم حزبهای «بله حضرت آقا» و «درست میفرمایید حضرت آقا»... نظام سیاسی سلسله مراتبی شاه، حکومت بالا بر پایین، چیز مسخرهای بود ــ چیزی کاملاً بیمعنا.
آمریکا درباره دوام شاه هیچ تردیدی نداشت
۱- از موریتانی تا ایران
کارمند سیآیای میگفت حکومت شاه از شوروی هم استبدادیتر است...مخالفان شاه راحت رو نشان نمیدادند... شخص شاه کاملاً منطقهٔ ممنوعه بود. من از خودم میپرسیدم چطور آدمی که در ایالات متحده دکترا گرفته و برگشته به ایران تا کارش را بکند یا یک تاجر، میپذیرد که حتی نتواند در مورد مالیاتهای داخلی یا خدمات عمومی ناکافی و نامناسب دولت اعتراض کند...خودبزرگبینی شاه در آن دوران مانع تشخیص این میشد که در مورد مخالفتهای داخلی گرفتوگیرهایی هست.
سال کودتا




