۳۵ سال از اشغال سفارت آمریکا گذشت

خاطرات ۴۴۴ روز گروگانگیری


محمود احمدی‌نژاد؛ دانشجویی که ساز مخالف می‌زد
مهمانان آیت‌الله - فصل دوم: آیا تفنگداران شلیک خواهند کرد؟
اصغرزاده نخستین کسی بود که پیشنهاد اشغال سفارت را مطرح کرد. اما دو دانشجو با آن مخالفت کردند: محمود احمدی‌نژاد و محمدعلی سید‌نژاد که ترجیح می‌دادند سفارت شوروی هدف گرفته شود...موسوی خوئینی‌ها موافق بود که ضروری است رویه‌ها و اعمال شیطانی داخل سفارت ایالات‌ متحده از خط خارج شوند... اگر گلوله شلیک می‌کردند، اجساد آن‌هایی که در صفوف نخست شهید می‌شدند، به میان جمعیت بیرون منتقل و روی دست، در خیابان‌ها تشییع می‌شد تا بر آتش خشم مردم دمیده شود.
سفارتی که خار چشم انقلابیون بود
مهمانان آیت‌الله - فصل اول: فرشتهٔ بیابان
محمد هاشمی خود را برای مرگ آماده می‌کرد. او و مابقی، یک هفته بیشتر بود که کارشان شده بود دید زدن از پشت‌بام ساختمان‌های بلند خیابان‌های فرعی اطراف سفارت آمریکا...تا هاشمی مژده داد که قصدشان محاصرهٔ این محل است، همهمهٔ خرسندی و هیجان جماعت بلند شد...کنسولگری شبیه قلعه شده بود...دیوارها با شعارهای انقلابی پوشانده شده بودند و بر تارکشان، میله‌های سه فوتی تیز و خمیده‌ای از جنس فولاد نشسته بود...چند روز قبل‌ترش، گروهی از جوانان دزدکی وارد مجتمع شده بودند تا پرچم آمریکا را پائین بیاورند.
بعد از ۳ روز مطلع شدیم که پدرم در میان گروگان‌ها است...من فکر می‌کردم پدرم در اسلام‌آباد است. تصور نمی‌کردم دولت ما در آن آخر هفته به او چراغ سبز نشان داده تا به تهران پرواز کند...مردم شروع به بستن روبان‌های زرد رنگ به دور درختانشان کردند. در ایالات متحده این یک نماد بود...بیشتر روز را در سفارت ایران در واشنگتن سپری می‌کردم و حتی برای ناهار نیز آنجا می‌ماندم و با نمایندگان کشور شما صحبت می‌کردم... به خاطر دوستی با ایرانی‌ها تهدید به مرگ شدم...دو نفر از گروگان‌ها بعد از بازگشت خودکشی کردند.
بازجویی از من درباره کودتای سال ۳۲ بود
خاطرات جان لیمبرت، گروگان سفارت آمریکا - ۲
هدف از افشاگری‌ها، سلطنت‌طلبان و یا آمریکاییان نبودند، بلکه اعضای جبهۀ ملی، جنبش سوسیال دموکراتی که به آن‌ها «لیبرال» می‌گفتند هدف قرار می‌گرفتند...یکی لباس مامور امنیتی ما را پوشیده بود...گفتم حالا تمام نماز و روزه‌هایت باطل می‌شود چون لباس‌ها را بدون رضایت صاحبش پوشیده‌ای...با مرگ شاه هیچ عذری برای گروگانگیری وجود نداشت...نامه به ما جزو تکالیف مدارس بود...از لحاظ روانی احساس می‌کردیم که هرچه از تهران دورتر باشیم شانس آزادی ما کمتر است.
دانشجویان بعد از اشغال سفارت برنامه‌ای نداشتند
خاطرات جان لیمبرت، گروگان سفارت آمریکا -۱
به ما گفتند مردم فقط می‌خواهند یک اعلامیه بخوانند و بروند...هیچ گلوله‌ای شلیک نشد و به کسی آسیب نرسید...یکی از احمقانه‌ترین تصمیمات دوران خدمتم در وزارت امور خارجه را گرفتم. داوطلب شدم که بیرون بروم و با مردم صحبت کنم...فکر می‌کردیم این ماجرا نمی‌تواند ادامه بیابد. بالاخره کسی پیدا می‌شود که به ختم این غائله کمک کند...به یاد دارم که از رادیو خبر استعفای دولت موقت را شنیدم. خبر خوبی نبود...وقتی از چشم‌بند استفاده می‌کردند که می‌خواستند ما را جابجا کنند... استرداد شاه به ایران غیرممکن بود.
از بازجویی در برابر خوئینی‌ها تا مصاحبه با ابتکار
خاطرات مایکل مترینکو، از گروگان‌های سفارت آمریکا در تهران
روز گروگانگیری با پسران طالقانی ملاقات داشتم...عملیات طبس ابلهانه‌ترین نقشهٔ نجات ما بود. من واقعا خوشحالم که آن عملیات بی‌نتیجه ماند، چون در غیر این صورت ما حتما مرده به دولت آمریکا تحویل داده می‌شدیم...چون فارسی می‌دانستم مرا به زندان انفرادی بردند...در آن فرصت کوتاهی که داشتم هر آنچه لازم بود در دسترس نباشد را از بین برده بودم و خوشبختانه چیزی آنجا نبود...از بین رفتن دفتر تلفن خانه‌ام سبب شد زندگی خیلی از آدم‌ها در تهران به خطر نیافتد...ما را به شهر قم و زندان سابق ساواک بردند.
گروگانگیری سفارت آمریکا را پیش‌بینی کرده بودم
خاطرات هنری پرکت، مسئول میز ایران در وزارت خارجه آمریکا
در زیرزمین سفارت آمریکا دنبال سران حکومت شاه بودند...آیت‌الله بهشتی و یزدی کارکنان سفارت آمریکا را آزاد کردند...هر روز صبح اولین کاری که می‌کردم، زنگ زدن به سفارت بود. آن‌سو کسی که انگلیسی حرف می‌زد، جواب می‌داد و می‌گفت: «لانهٔ جاسوسی»...دیدار با قطب‌زاده آخرین راه‌حل مسالمت‌آمیز بحران گروگانگیری بود...گروگان‌ها ما را مسئول اسارتشان می‌دانستند...چون دستمان به مقام‌های صاحب قدرت ایران نمی‌رسید برای هر کسی که به سرمان می‌زد شاید نفوذ و تأثیری داشته باشد، پیغام می‌فرستادیم.
امیدوارم روزی به تهران برگردم
خاطرات بروس لینگن، آخرین کاردار آمریکا در ایران
قصد نداشتیم شاه را برگردانیم...دربارۀ حمله به سفارت هشدار داده بودم... همه به بحران دامن زدیم...اسناد محرمانه سفارت به اندازه کافی نابود نشد...به تفنگدارهای سفارت دستور شلیک ندادم. از گاز اشک‌آور استفاده کردیم...اتاق وزارت خارجه ایران، سفارت آمریکا شد...از طریق سفیر سوئیس در تهران پیغام‌هایی از درون زندان به واشنگتن می‌رساندیم...بعد از عملیات نجات همهٔ گروگان‌ها را جابه‌جا کردند...شکست عملیات نجات ما را آچمز کرد...قطب‌زاده برای حل و فصل گروگانگیری خطر کرد...شگفتی اکتبر ادعایی توخالی است.
سفرا برای پادرمیانی جهت آزادی گروگان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و چون غالباً اروپایی بودند، من طبق روال اداری پای ثابت بسیاری از آن دیدار‌ها و عهده‌دار تهیه گزارش‌هایش بودم...کن تیلور، سفیر کانادا با حالتی خونسرد روبروی من نشسته بود. کمتر از یک هفته بعد آگاه شدیم که در‌‌ همان روز مذاکره، شش دیپلمات آمریکایی که در روز گروگانگیری در سفارت نبودند و به او پناه برده بودند، هنوز میهمانش بودند... سفیری آمده بود اتمام حجت کند که یا گروگان‌ها را آزاد کنید و یا یک تحریم اقتصادی عمومی را پذیرا باشید!
دانشجویان می‌خواستند یکی دو روز در سفارت بمانند
خاطرات جان گریوز، از گروگان‌‌های سفارت آمریکا
گمان می‌کردم شب خانه خواهم بود تا شام حسابی بخورم...از دانشجو‌ها نمی‌ترسیدم، از توده‌های مردم می‌ترسیدم...در بازجویی‌ها شکنجه نشدیم...دانشجوهای اسیرکننده نگران حال‌ و روز ما بودند...خبر آزادی‌مان را از پزشکان الجزایری شنیدم...احساس بدی نسبت به گروگانگیرها نداشته‌ام...بسیاری از سرکرده‌های دانشجویان در آمریکا زندگی کرده بودند...دربارهٔ اصل ماجرای گروگان‌گیری حق نوشتن نداشتیم...تجربهٔ گروگان‌گیری مطلقاً همهٔ زندگی من نیست.
صفحه نخست | پرونده‌ها | پرونده‌های ویژه | گزارش‌های ویژه | تاریخ مصور | از دیگر رسانه‌ها | پاورقی | روزنگار | تاریخ جهان | کاغذ اخبار | دفتر مقالات | گزیده‌های تاریخی | تاریخ شفاهی | کتابخانه
© 2010-2011, Iranian History. All right reserved.
The Site is best viewed at a screen resolution 1200*800, optimized for mozilla firefox.
Design By ACACO.